شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت
فِراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر
کنایتیست که از روزگارِ هجران گفت
نشانِ یارِ سفرکرده از کِه پُرسم باز
که هر چه گفت بَریدِ صبا پریشان گفت
فغان که آن مهِ نامهربانِ مِهرگُسِل
به تَرکِ صحبت یاران خود چه آسان گفت
من و مقامِ رضا بعد از این و شُکرِ رقیب
که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت
غمِ کهن به میِ سالخورده دفع کنید
که تخم خوشدلی این است پیرِ دهقان گفت
گره به باد مزن گرچه بر مراد رود
که این سخن به مَثَل باد با سلیمان گفت
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که این زال تَرک دَستان گفت؟
مزن ز چون و چرا دم که بندهٔ مُقبِل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از اندیشهٔ تو آمد باز؟
من این نگفتهام آن کس که گفت بُهتان گفت
غزل شماره 88 حافظ یکی از عمیقترین و عرفانیترین غزلهای اوست که به موضوعاتی چون عشق، فراق، عرفان و فلسفه زندگی میپردازد. این غزل بیشتر از آنکه توصیفی از یک عشق زمینی باشد، به عشق الهی و عرفان اشاره دارد.
این غزل به زیبایی به موضوعاتی چون عشق، فراق، عرفان و فلسفه زندگی میپردازد. شاعر در این غزل به دنبال یافتن معنای واقعی عشق و فراق است. او به مقام رضا رسیده و همه چیز را به تقدیر الهی واگذار کرده است. همچنین به بیهودگی دنیا و ارزشهای آن اشاره میکند و انسان را به سوی عرفان و معرفت دعوت میکند.
این غزل معمولاً برای افرادی که درگیر مسائل عمیق فلسفی و عرفانی هستند و به دنبال معنای زندگی میگردند، تعبیر میشود. همچنین برای افرادی که درگیر غم فراق و دوری هستند، میتواند مفید باشد.