سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از می
ز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوهای داد
که ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهی
که با خود عشق بازد جاودانه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه
بده کشتی می تا خوش برانیم
از این دریای ناپیداکرانه
وجود ما معماییست حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه
موضوع اصلی غزل: فریبکاری دنیا، نیرنگ دوستان و اهمیت توجه به درون و معنویت
این غزل به نوعی نقد بر زندگی دنیوی و لذتجوییهای بیحاصل است. شاعر در این غزل به فریبکاری دنیا و نیرنگ دوستان اشاره میکند و اهمیت توجه به درون و معنویت را یادآور میشود. او با بیان تجربههای شخصی خود، نشان میدهد که چگونه لذتهای دنیوی میتوانند انسان را از راه راست منحرف کنند.
تفسیر غزلهای حافظ به دلیل عمق و پیچیدگی آنها، میتواند متفاوت باشد و هر خوانندهای با توجه به دیدگاه و تجربیات خود، برداشت متفاوتی از آن خواهد داشت.