ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
خورشید سایهپرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه میبرد از حد برون خرام
ای من فدای شیوه چشم سیاه تو
خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال
از دل نیایدش که نویسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی
زان شد کنار دیده و دل تکیهگاه تو
با هر ستارهای سر و کار است هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
یاران همنشین همه از هم جدا شدند
ماییم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت
آتش زند به خرمن غم دود آه تو
غزل شماره 409 حافظ یکی از غزلهای عاشقانه و پرشور اوست که به موضوع عشق، زیبایی معشوق و فداکاری شاعر برای او پرداخته است. حافظ در این غزل، با زبانی شیوا و پر از تشبیه، به توصیف زیباییهای معشوق پرداخته و از او به عنوان علت همه شور و شوق خود یاد میکند.
این غزل، بیانگر عشق شدید و فداکاری شاعر برای معشوق است. حافظ در این غزل، با استفاده از تشبیههای زیبا و ظریف، به توصیف زیباییهای معشوق پرداخته است. او همچنین به وابستگی شدید خود به معشوق و آرزوی دیدار او اشاره میکند.