فاتحهای چو آمدی، بر سر خستهای بخوان
لب بگشا که میدهد، لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و، فاتحه خواند و میرود
گو نفسی که روح را، میکنم از پِیَش روان
ای که طبیبِ خستهای، رویِ زبان من ببین
کـاین دم و دود سینهام، بار دل است بر زبان
گرچه تب استخوان من، کرد ز مهرْ گرم و رفت
همچو تبم نمیرود، آتشِ مهر از استخوان
حال دلم ز خالِ تو، هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو، خسته شدهست و ناتوان
بازنشانْ حرارتم، ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که میدهد، هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشهام، از پی عیش داده است
شیشهام از چه میبرد، پیش طبیب هر زمان؟
حافظ از آب زندگی، شعر تو داد شربتم
ترکِ طبیب کن بیا، نسخهٔ شربتم بخوان
غزل 382 حافظ یکی از غزلهای عمیق و عرفانی حافظ است که به موضوع عشق، مرگ، و زندگی پس از مرگ میپردازد. حافظ در این غزل، با زبانی زیبا و پر رمز و راز، به بررسی پیچیدگیهای هستی و ارتباط انسان با خداوند میپردازد.
این غزل، یک غزل عرفانی است که به موضوع مرگ و زندگی پس از مرگ میپردازد. حافظ در این غزل، مرگ را نه پایان بلکه آغاز مرحلهای جدید میداند. او از مخاطب خود میخواهد که با خواندن فاتحه، به روح او آرامش بخشد و راهی برای او به سوی دنیای دیگر بگشاید.
برخی از مفسران، این غزل را به عنوان یک درخواست از مخاطب برای دعا و یادآوری حافظ تفسیر کردهاند. برخی دیگر نیز بر جنبه عرفانی غزل تأکید کرده و آن را به عنوان سفری روحانی به سوی عالم دیگر تعبیر کردهاند.