غمِ زمانه که هیچش کَران نمیبینم
دَواش جز مِیِ چون ارغوان نمیبینم
به تَرک خدمتِ پیرِ مُغان نخواهم گفت
چرا که مصلحتِ خود در آن نمیبینم
ز آفتابِ قَدَح ارتفاعِ عیش بگیر
چرا که طالعِ وقت آن چُنان نمیبینم
نشانِ اهل خدا عاشقیست، با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمیبینم
بدین دو دیدهٔ حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمیبینم
قدِ تو تا بِشُد از جویبارِ دیدهٔ من
به جایِ سرو جز آبِ روان نمیبینم
در این خُمار کَسَم جرعهای نمیبخشد
ببین که اهل دلی در میان نمیبینم
نشانِ مویِ میانش که دل در او بستم
ز من مَپرس که خود در میان نمیبینم
من و سفینهٔ حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن دُرفشان نمیبینم
این غزل حافظ، بیانگر اندوه شاعر از گذر زمان و بیثباتی دنیا است. حافظ در این غزل، با زبانی شیوا و تصویرآمیز، به توصیف احساس غم و اندوه خود از گذر عمر و بیثباتی دنیا پرداخته است.
در این غزل، حافظ به بیان احساسات درونی خود پرداخته و از غم و اندوهی که بر دل او سایه افکنده است، سخن گفته است. او در این غزل، به زیباییهای طبیعت، لذتهای دنیوی و اهمیت عشق و معرفت اشاره میکند. همچنین، به نقد برخی از آداب و رسوم اجتماعی و مذهبی میپردازد.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی احساس غم و اندوه، دلتنگی برای گذشته و جستجوی آرامش باشد.