به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کُنَم
بهارِ توبه شِکَن میرسد چه چاره کُنَم؟
سخن درست بگویم نمیتوانم دید
که مِی خورند حریفان و من نِظاره کنم
چو غنچه با لبِ خندان به یادِ مجلسِ شاه
پیاله گیرم و از شوق، جامه پاره کنم
به دورِ لاله دِماغِ مرا عِلاج کنید
گر از میانهٔ بزمِ طَرَب کناره کنم
ز رویِ دوست مرا چون گلِ مراد شِکُفت
حوالهٔ سَرِ دشمن به سنگِ خاره کنم
گدایِ میکدهام، لیک وقتِ مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست رَه و رسمِ لقمه پرهیزی
چرا ملامتِ رندِ شرابخواره کنم
به تختِ گُل بنشانم بُتی چو سلطانی
ز سنبل و سَمَنش، سازِ طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان مَلول شد حافظ
به بانگِ بَربَط و نِی، رازَش آشکاره کنم
این غزل حافظ، به ظاهری ساده اما باطنی عمیق، به موضوع توبه، عشق، لذتجویی و تضادهای درونی انسان میپردازد. حافظ در این غزل، با زبانی طنزآمیز و کنایهآمیز، به چالشهای انسان در مسیر معنویت و کمال اشاره میکند.
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم … (بقیه غزل)
حافظ در این غزل، به تضاد بین خواستههای نفسانی و стрем به کمال معنوی میپردازد. او با استفاده از زبان طنزآمیز و کنایهآمیز، به نقد برخی از زاهدان و عرفایی میپردازد که به ظاهر زاهدانه زندگی میکنند اما در باطن به دنبال لذتهای دنیوی هستند. حافظ معتقد است که توبه واقعی، توبه از دل است و نه تنها به حرف.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی تردید و دوگانگی درونی، تلاش برای تغییر و اصلاح خود و همچنین وسوسه شدن توسط لذتهای دنیوی باشد.