دوش سودایِ رُخَش گفتم ز سر بیرون کُنَم
گفت کو زنجیر؟ تا تدبیرِ این مجنون کُنَم
قامتش را سرو گفتم، سر کشید از من به خشم
دوستان از راست میرَنجَد نِگارم، چون کنم؟
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوهای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زردرویی میکَشَم زان طبعِ نازک، بیگناه
ساقیا جامی بده تا چهره را گُلگون کنم
ای نسیمِ منزلِ لیلی خدا را تا به کی
رَبع را برهم زنم، اَطلال را جیحون کنم
من که رَه بُردم به گنجِ حُسنِ بیپایان دوست
صد گدایِ همچو خود را بعد از این قارون کنم
ای مَهِ صاحب قران، از بنده حافظ یاد کن
تا دعایِ دولتِ آن حُسنِ روزافزون کنم
این غزل حافظ، به ظاهری ساده اما باطنی عمیق، به موضوع عشق، جدایی و تلاش برای فراموش کردن معشوق میپردازد. حافظ در این غزل، با زبانی طنزآمیز و کنایهآمیز، به چالشهای عشق و تلاش برای رهایی از آن میپردازد.
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم … (بقیه غزل)
حافظ در این غزل، به زیبایی به چالشهای عشق و تلاش برای فراموش کردن معشوق پرداخته است. او با استفاده از زبان طنزآمیز و کنایهآمیز، به نشان دادن پیچیدگیهای احساسات انسانی میپردازد. این غزل، بیانگر تلاش بیهوده برای فراموش کردن کسی است که عمیقا دوستش داریم.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی تلاش برای فراموش کردن گذشته، رهایی از وابستگیهای احساسی و شروع یک زندگی جدید باشد. همچنین، این غزل میتواند به افرادی که در روابط عاطفی خود با مشکل مواجه هستند، امید بدهد و آنها را به ادامه دادن تشویق کند.