چرا نه در پِیِ عزمِ دیارِ خود باشم
چرا نه خاکِ سرِ کویِ یارِ خود باشم
غمِ غریبی و غربت چو بر نمیتابم
به شهرِ خود رَوَم و شهریارِ خود باشم
ز مَحرمان سراپردهٔ وصال شَوَم
ز بندگانِ خداوندگارِ خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روزِ واقعه پیشِ نگارِ خود باشم
ز دستِ بختِ گرانخواب و کارِ بیسامان
گَرَم بُوَد گِلِهای، رازدارِ خود باشم
همیشه پیشهٔ من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغولِ کارِ خود باشم
بُوَد که لطفِ ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسارِ خود باشم
این غزل زیبا و عرفانی حافظ، بیانگر جستجوی معنوی شاعر و تمایل او به ترک دنیا و رسیدن به حقیقت مطلق است. حافظ در این غزل، با زبانی لطیف و نمادین، به توصیف سفر روحانی خود پرداخته است.
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا خاک سر کوی یار خود باشم چرا همچون خاک سرِ کوی یار در سر کویش جای و مکان نداشته باشم … (بقیه غزل)
در این غزل، حافظ به زیبایی به موضوع عرفان و جستجوی حقیقت پرداخته است. او با استفاده از زبان نمادین و کنایهآمیز، سفر روحانی خود را به تصویر کشیده است. شاعر در این غزل، به ما میآموزد که انسان در این دنیا مانند رهگذری است و باید به دنبال وطن اصلی خود، یعنی عالم معنا باشد.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی جستجوی معنوی، نیاز به تغییر و تحول در زندگی و آرزوی رهایی از محدودیتها باشد. همچنین، این غزل میتواند به افرادی که احساس میکنند در زندگی خود گرفتار شدهاند، امید بدهد و آنها را به ادامه دادن تشویق کند.