در خراباتِ مُغان گر گذر افتد بازم
حاصلِ خرقه و سجاده، روان دربازم
حلقهٔ توبه گر امروز چو زُهّاد زنم
خازنِ میکده فردا نَکُنَد در، بازم
ور چو پروانه دهد دست، فَراغِ بالی
جز بدان عارضِ شمعی نَبُوَد پروازم
صحبتِ حور نخواهم که بُوَد عینِ قُصور
با خیالِ تو اگر با دِگری پردازم
سِرِّ سودایِ تو در سینه بماندی پنهان
چشمِ تَردامن اگر فاش نکردی رازم
مرغْ سان از قفسِ خاک هوایی گشتم
به هوایی که مگر صید کُنَد شهبازم
همچو چنگ ار به کناری ندهی کامِ دلم
از لبِ خویش چو نِی یک نفسی بِنْوازم
ماجرایِ دلِ خون گشته نگویم با کس
زان که جز تیغِ غمت نیست کسی دَمسازم
گر به هر موی، سری بر تنِ حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم
این غزل زیبا و عرفانی حافظ، بیانگر جستجوی معنوی شاعر و تمایل او به ترک دنیا و رسیدن به حقیقت مطلق است. حافظ در این غزل، با زبانی لطیف و نمادین، به توصیف سفر روحانی خود پرداخته است.
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم زان جام می که برآرد نفسی تازه کنم من همچو مرغ گرفتار قفس مینالم کای کاش که رها سازند از این دام کنم … (بقیه غزل)
در این غزل، حافظ به زیبایی به موضوع عرفان و جستجوی حقیقت پرداخته است. او با استفاده از زبان نمادین و کنایهآمیز، سفر روحانی خود را به تصویر کشیده است. شاعر در این غزل، به ما میآموزد که انسان در این دنیا مانند پرندهای در قفس است و باید برای رهایی از بند دنیا و رسیدن به حقیقت تلاش کند.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی جستجوی معنوی، نیاز به تغییر و تحول در زندگی و آرزوی رهایی از محدودیتها باشد. همچنین، این غزل میتواند به افرادی که احساس میکنند در زندگی خود گرفتار شدهاند، امید بدهد و آنها را به ادامه دادن تشویق کند.