من که باشم که بر آن خاطِر عاطِر گذرم؟
لطفها میکنی ای خاکِ دَرَت، تاجِ سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت؟ بگو
که من این ظَن، به رقیبانِ تو هرگز نَبَرم
همتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدس
که دراز است رَهِ مقصد و من نوسفرم
ای نسیمِ سحری بندگیِ من برسان
که فراموش مکن وقتِ دعایِ سحرم
خُرَّم آن روز کز این مرحله بَربَندَم بار
و از سرِ کوی تو پُرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلبِ گوهرِ وصل
دیده دریا کُنَم از اشک و در او غوطه خورم
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کُنَد پادشهِ بحر دهان پُر گُهَرَم
این غزل زیبا و پرشور حافظ، بیانگر عشق عمیق شاعر به معشوق و تضرع او برای توجه و لطف معشوق است. حافظ در این غزل، به مقام والای معشوق اشاره کرده و خود را بنده و خادم او میداند. همچنین، به رقیبان و حسادت آنها اشاره کرده و از معشوق میخواهد که به او اطمینان دهد.
این غزل، یکی از عاشقانههای بسیار زیبا و پرشور حافظ است که در آن، تمام ابعاد عشق، از جمله عشق زمینی و عشق عرفانی، به زیبایی به تصویر کشیده شده است. شاعر در این غزل، به ما میآموزد که عشق، نیرویی قدرتمند و جاودانه است که میتواند انسان را به بالاترین درجات کمال برساند.