درآ که در دلِ خسته توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز
بیا که فُرقَتِ تو چشمِ من چُنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه میدارم
بجز خیالِ جمالت نمینماید باز
بدان مَثَل که شب آبستن است روز از نو
ستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبُنِ وصلِ تو میسُراید باز
یک فراخوان عاشقانه و امیدوارانه
این غزل حافظ، فراخوانی عاشقانه و امیدوارانه به معشوق است. شاعر در این غزل، با زبانی شیوا و احساساتی، از معشوق میخواهد که به او بپیوندد و دل خستهاش را زنده کند.
در این غزل، حافظ با زبانی عاشقانه و عارفانه، از معشوق خود میخواهد که به او بپیوندد و دل خستهاش را زنده کند. او با استفاده از تشبیهها و استعارههای زیبا، به توصیف عشق و دلبستگی خود میپردازد.
اگر این غزل به عنوان فال انتخاب شود، میتواند نشانهای از پایان یافتن یک دوره سخت و آغاز دورهای جدید و امیدوارانه باشد. همچنین، میتواند نشاندهندهی رسیدن به خواستهها و آرزوها باشد.