گفتم غمِ تو دارم گفتا غمت سرآید
گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندم
گفتا که شبرو است او از راهِ دیگر آید
گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز بادِ صبح خیزد
گفتا خُنُک نسیمی کز کویِ دلبر آید
گفتم که نوشِ لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کاو بندهپرور آید
گفتم دلِ رحیمت کِی عزمِ صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقتِ آن درآید
گفتم زمانِ عِشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کـاین غصّه هم سر آید
غزل شماره 231 حافظ یکی از غزلهای مشهور و پر از نکتههای عرفانی و عاشقانه اوست. در این غزل، حافظ با زبان رمزی و نمادین، به گفتوگویی درونی و عاشقانه با معشوق میپردازد.
این غزل، یک گفتوگوی عرفانی بین عاشق و معشوق است. عاشق، در جستجوی آرامش و سعادت است و معشوق، راه رسیدن به این آرامش را به او نشان میدهد. نمادهای به کار رفته در این غزل، همگی به عشق الهی و عرفان اشاره دارند.
اگر این غزل در فال حافظ بیاید، معمولاً به معنای رسیدن به آرامش و سعادت، پیدا کردن عشق حقیقی، و نزدیکی به خداوند است. همچنین میتواند به معنای گذر از مشکلات و رسیدن به موفقیت باشد.