آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتاد
تا بود فلک، شیوهٔ او پرده دری بود
منظورِ خردمندِ من آن ماه که او را
با حُسنِ ادب شیوهٔ صاحب نظری بود
از چنگِ مَنَش اختر بَدمِهر به در برد
آری چه کنم؟ دولتِ دورِ قمری بود
عُذری بِنِه ای دل، که تو درویشی و او را
در مملکتِ حُسن سَرِ تاجْوَری بود
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
خوش بود لبِ آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنجِ روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گُل را
با بادِ صبا وقتِ سحر جلوه گری بود
هر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظ
از یُمنِ دعایِ شب و وِردِ سَحَری بود
غزل شماره 216 حافظ یکی از غزلهای مشهور و پررمز و راز دیوان اوست که به موضوع عشق، جدایی و حسرت میپردازد. حافظ در این غزل، با زبانی لطیف و شاعرانه، به توصیف دوری از معشوق و حسرت روزهای گذشته میپردازد.
حافظ در این غزل، به توصیف عشق عمیق خود به معشوق و دوری از او میپردازد. او از زیبایی و کمال معشوق میگوید و از اینکه او مسافری است و او را ترک میکند، ابراز ناراحتی میکند. شاعر با استفاده از زبان شاعرانه و تشبیهات زیبا، عمق عشق خود را به معشوق نشان میدهد.
اگر این غزل در فال حافظ بیاید، معمولاً به معنای دلتنگی برای معشوق، حسرت گذشته و جستجو برای عشق است. همچنین میتواند به معنای تجربه جدایی و دوری باشد.