زاهدِ خلوتنشین، دوش به مِیخانه شد
از سرِ پیمان بِرَفت، با سرِ پیمانه شد
صوفیِ مجلس که دی، جام و قدح میشکست
باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد
شاهدِ عهدِ شباب، آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر، عاشق و دیوانه شد
مُغْبَچهای میگذشت، راهزنِ دین و دل
در پِیِ آن آشنا، از همه بیگانه شد
آتشِ رخسارِ گل، خرمنِ بلبل بسوخت
چهرهٔ خندانِ شمع، آفتِ پروانه شد
گریهٔ شام و سحر، شُکر که ضایع نگشت
قطرهٔ بارانِ ما، گوهرِ یکدانه شد
نرگسِ ساقی بِخوانْد، آیتِ افسونگری
حلقهٔ اورادِ ما، مجلسِ افسانه شد
منزلِ حافظ کنون، بارگهِ پادشاست
دل بَرِ دلدار رفت، جان بَرِ جانانه شد
غزل شماره 170 حافظ یکی از غزلهای مشهور و پر از کنایههای عرفانی اوست. این غزل به ظاهر به توصیف تغییر رفتار یک زاهد میپردازد که به میخانه میرود اما در واقع مفاهیم عمیقتری را درباره عرفان و حقیقتجویی بیان میکند.
حافظ در این غزل به طور نمادین، به مسائلی مانند زهد، عرفان، حقیقتجویی و تحول درونی اشاره میکند. زاهد و صوفی در این غزل نماد افرادی هستند که در جستجوی حقیقتاند. اما زهد خشک و خالی و شکستن جام و قدح به تنهایی نمیتواند به انسان حقیقت را نشان دهد. بلکه رسیدن به حقیقت نیازمند تجربه و شناخت درونی است. شراب در این غزل نماد معرفت و حقیقت است و نوشیدن آن به معنای رسیدن به شناخت واقعی از خود و جهان است.
اگر این غزل در فال حافظ بیاید، میتواند به این معنا باشد که فرد باید از تعصبات و باورهای قدیمی خود دست بردارد و به دنبال حقیقت بگردد. همچنین، میتواند نشاندهنده تحول و تغییری مثبت در زندگی فرد باشد.