ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد
اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جَنابت
دور است سر آب از این بادیه، هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل
باری به غلط صرف شد ایامِ شبابت
ای قصرِ دل افروز که منزلگهِ انسی
یا رب مَکُناد آفتِ ایام، خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت
غزل شماره ۱۵ حافظ یکی از عمیقترین و عرفانیترین غزلهای اوست که به موضوعاتی چون عشق الهی، جستجوی حقیقت، و ارتباط انسان با خداوند میپردازد. این غزل به دلیل پیچیدگی مفاهیم و استفاده از زبان نمادین، همواره مورد توجه عارفان و محققان ادبی قرار گرفته است.
در این غزل، حافظ با زبان حال یک سالک عرفانی، به جستجوی حقیقت و عشق الهی میپردازد. او از خداوند میخواهد که پرده از روی حقیقت بردارد و او را به سوی خود راهنمایی کند. حافظ در این غزل، به زیبایی از نمادهای عرفانی مانند شراب، چشم، و راه استفاده کرده است.
غزل شماره ۱۵ حافظ، یکی از عمیقترین و پیچیدهترین غزلهای اوست که تفسیر آن نیازمند دانش و آشنایی با عرفان و ادبیات فارسی است. این غزل، نمونهای کامل از غزل عرفانی در ادبیات فارسی است.