پیرانه سَرَم عشقِ جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد
از راهِ نظر مرغِ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دامِ که درافتاد
دردا که از آن آهوی مُشکینِ سیه چشم
چون نافه بسی خونِ دلم در جگر افتاد
از رهگذرِ خاکِ سرِ کویِ شما بود
هر نافه که در دستِ نسیمِ سحر افتاد
مژگانِ تو تا تیغِ جهانگیر برآورد
بس کشتهٔ دل زنده که بر یکدِگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دیرِ مکافات
با دُردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگِ سیه، لعل نگردد
با طینتِ اصلی چه کُند، بدگهر افتاد
حافظ که سرِ زلفِ بتان دست کشش بود
بس طُرفه حریفیست کَش اکنون به سر افتاد
غزل شماره 110 حافظ یکی از غزلهای عمیق و تأملبرانگیز این شاعر بزرگ است که در آن به موضوع عشق، جوانی و پیری پرداخته است. این غزل، بیانگر تضاد میان شور جوانی و آرامش پیری است و نشاندهندهی عمق اندیشه و بینش حافظ است.
در این غزل، حافظ به زیبایی تضاد میان عشق و عقل، جوانی و پیری را نشان میدهد. او نشان میدهد که عشق میتواند در هر سنی و در هر شرایطی انسان را متحول کند. شاعر با زبانی ساده و روان، احساسات عمیق و درونی خود را بیان میکند و خواننده را به تأمل دربارهی عشق و زندگی وا میدارد.
در کل، غزل 110 حافظ، یک اثر عاشقانه و تأملبرانگیز است که نشاندهندهی عمق اندیشه و بینش شاعر است.