مطالب پیشنهادی![]()
کدام لب که از او بوی جان نمیآید
کدام دل که در او آن نشان نمیآید
مثال اشتر هر ذرهای چه میخاید
اگر نواله از آن شهره خوان نمیآید
سگان طمع چپ و راست از چه میپویند
چو بوی قلیه از آن دیگدان نمیآید
چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزان
اگر ز غیب به دلها سنان نمیآید
هزار بره و گرگ از چه روی هم علفند
به جان چو هیبت و بانگ شبان نمیآید
برون گوش دو صد نعره جان همیشنود
تو هوش دار چنین گر چنان نمیآید
در این جهان کهن جان نو چرا روید
چو هر دمی مددی زان جهان نمیآید
به دست خویش تو در چشم میفشانی خاک
نه آن که صورت نو نو عیان نمیآید
شکسته قرن نگر صد هزار ذوالقرنین
قرین بسیست که صاحب قران نمیآید
دهان و دست به آب وفا کی میشوید
که دم دمش می جان در دهان نمیآید
دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهاد
که صد سلامش از آن باغبان نمیآید
ورای عشق هزاران هزار ایوان هست
ز عزت و عظمت در گمان نمیآید
به هر دمی ز درونت ستارهای تابد
که هین مگو کاثری ز آسمان نمیآید
دهان ببند و دهان آفرین کند شرحش
به صورتی که تو را در زبان نمیآید
غزل ۹۵۸ مولانا، پرسشی عمیق و توبیخآمیز دربارهی غفلت انسان از حقایق پنهان هستی و منشأ واقعی حیات و عشق است. مولانا در این غزل، با نقد نگاه سطحی و بیبصیرت انسان، او را به توجه به نشانههای غیبی و دریافت مدد از عالم ملکوت فرامیخواند. او با تمثیلات عرفانی، به نقش عشق در دگرگونسازی وجود و عظمت آن اشاره میکند و در نهایت، به لزوم خاموشی برای درک حقایق ناگفتنی دعوت میکند.
مولانا غزل را با طرح پرسشهایی دربارهی منشأ حیات آغاز میکند:
کدام لب که از او بوی جان نمیآید کدام دل که در او آن نشان نمیآید
«کدام لبی (وجود) است که از آن بوی جان (نشانهی حیات حقیقی) نمیآید؟» «کدام دلی است که در آن نشانهی (عشق و معرفت الهی) نمیآید؟ (یعنی در هر لبی و هر دلی، نشانهای از حق وجود دارد).» این بیت، بیانگر حضور pervasive (فراگیر) نشانههای حق در تمامی موجودات و قلوب.
مثال اشتر هر ذرهای چه میخاید اگر نواله از آن شهره خوان نمیآید
«مانند شتری که هر ذرهای را نشخوار میکند، هر ذرهای (از عالم هستی) چه چیزی را میجود (و از چه چیزی تغذیه میکند)؟» «اگر لقمه (نواله) از آن سفرهی مشهور (خوان الهی) نمیآید؟ (یعنی تمام عالم از خوان الهی تغذیه میکند).» این بیت، تأکید بر روزیرسانی و فیض الهی به تمامی موجودات؛ هر ذرهای از هستی، از منبع اصلی (خوان الهی) تغذیه میکند.
سگان طمع چپ و راست از چه میپویند چو بوی قلیه از آن دیگدان نمیآید
«سگهای طمع (نفسانی) چرا چپ و راست به جستجو میپردازند،» «هنگامی که بوی خورش (قلیه) از آن دیگدان (آشپزخانهی الهی) نمیآید؟ (یعنی چرا به دنبال مادیات و فانیات میروند، در حالی که غذای حقیقی روح از جای دیگری میرسد؟).» این بیت، نکوهش طمعورزی و جستجوی روزی در مکانهای غلط؛ غذای حقیقی روح از عالم غیب میرسد.
مولانا به تأثیر غیب بر ظاهر و دگرگونی پدیدهها اشاره میکند:
چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزان اگر ز غیب به دلها سنان نمیآید
«چرا پنجهی شیران (قدرتمندان) مانند برگ گل لرزان است؟» «اگر از عالم غیب به دلها نیزه (سنان) نمیآید (و آنها را نمیلرزاند)؟ (یعنی این ترس و لرزش، ناشی از تأثیر غیب است).» این بیت، بیانگر تأثیر قدرت غیبی بر موجودات ظاهری؛ حتی قدرتمندان نیز از تأثیر غیب در امان نیستند.
هزار بره و گرگ از چه روی هم علفند به جان چو هیبت و بانگ شبان نمیآید
«چرا هزاران بره و گرگ (نماد تضادها) به روی هم چرا میکنند (و با هم صلح کردهاند)؟» «(اگر) به جانها هیبت و بانگ شبان (فریاد و قدرت الهی) نمیآید؟ (یعنی این صلح و هماهنگی، ناشی از حضور و قدرت الهی است).» این بیت، تأکید بر قدرت الهی در ایجاد صلح و هماهنگی میان تضادها؛ حضور شبان الهی، هر تضادی را از بین میبرد.
مولانا به منشأ حیات نو و مددهای غیبی اشاره میکند:
برون گوش دو صد نعره جان همیشنود تو هوش دار چنین گر چنان نمیآید
«(جان) فراتر از گوش (حس شنوایی)، صدها نعرهی جان (صداهای باطنی و الهی) میشنود،» «(پس) تو هوش و حواس خود را جمع کن! اگر (صداهای الهی) این گونه (آشکارا) به تو نمیآید (باطن خود را آماده کن).» این بیت، دعوت به شنیدن نداهای باطنی و غیبی؛ جان انسان قادر به شنیدن صداهایی فراتر از حس شنوایی است.
در این جهان کهن جان نو چرا روید چو هر دمی مددی زان جهان نمیآید
«در این جهان کهنه (عالم مادی) چرا جان تازه (حیات جدید) میروید؟» «هنگامی که هر لحظه کمکی (مددی) از آن جهان (عالم غیب) نمیآید؟ (یعنی جان نو از مدد عالم غیب میروید).» این بیت، تأکید بر نقش مدد الهی و عالم غیب در حیات بخشی و تازگی عالم.
به دست خویش تو در چشم میفشانی خاک نه آن که صورت نو نو عیان نمیآید
«تو با دست خودت در چشم (بصیرت) خود خاک میفشانی (و دیدهی بصیرت خود را کور میکنی)،» «نه اینکه (در واقع) صورتهای تازه و نو (حقایق جدید) آشکار نمیشوند.» این بیت، نکوهش غفلت انسان که مانع دیدن حقایق نو به نو میشود؛ مشکل از عدم ظهور حقایق نیست، بلکه از عدم بصیرت انسان است.
مولانا به فقدان راهبر حقیقی و بیاثری اعمال بدون عشق اشاره میکند:
شکسته قرن نگر صد هزار ذوالقرنین قرین بسیست که صاحب قران نمیآید
«نگاه کن! (با اینکه) صدها هزار ذوالقرنین (صاحب دو قرن: نماد قدرتمندان و صاحبان عصر) در طول قرنها ظهور کردهاند،» «(اما) بسیاری همدم (قرین) وجود دارند که (هیچگاه) صاحب قران (رهبر حقیقی و قدرتمند معنوی) نمیآیند (و حضور ندارند).» این بیت، بیانگر فقدان رهبران حقیقی و کامل (صاحب قران) در هر عصر؛ با وجود کثرت مدعیان، راهبر اصلی کمیاب است.
دهان و دست به آب وفا کی میشوید که دم دمش می جان در دهان نمیآید
«(چگونه) دهان و دست (عمل و گفتار) را با آب وفا (پاکی و صداقت) بشویید،» «در حالی که لحظه به لحظه شراب جان (معرفت الهی) در دهان نمیآید (و از آن بیبهرهاید)؟ (یعنی بدون دریافت معرفت، اعمال و گفتار پاک نمیشوند).» این بیت، تأکید بر لزوم دریافت معرفت الهی برای پاکی اعمال و گفتار؛ بدون شراب جان، پاکی حقیقی حاصل نمیشود.
مولانا به پاداش قدم نهادن در راه عشق و عظمت بیکران آن اشاره میکند:
دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهاد که صد سلامش از آن باغبان نمیآید
«هیچ کس دو سه قدم به سوی باغ عشق ننهاد،» «که صدها سلام (رحمت و لطف) از آن باغبان (معشوق/حق) به او نرسید.» این بیت، بیانگر بخشندگی و لطف بیکران معشوق؛ هر کس قدمی به سوی عشق بردارد، پاداش فراوان میگیرد.
ورای عشق هزاران هزار ایوان هست ز عزت و عظمت در گمان نمیآید
«ورای عشق (فراتر از مرزهای عشق)، هزاران هزار قصر (ایوان) وجود دارد،» «که (عظمت و) عزت و عظمتشان در گمان (تصور) نمیآید (و قابل وصف نیست).» این بیت، تأکید بر عظمت بیکران و وصفناپذیر عالم معنوی ورای عشق که فراتر از تصورات بشری است.
مولانا به نور درون و لزوم خاموشی برای درک اسرار اشاره میکند:
به هر دمی ز درونت ستارهای تابد که هین مگو کاثری ز آسمان نمیآید
«در هر لحظه از درون تو ستارهای (نور معرفت) میتابد،» «(پس) هان! نگو که اثری از آسمان (عالم غیب) نمیآید (زیرا آسمان حقیقت در درون توست).» این بیت، تأکید بر وجود منبع نور و معرفت در درون انسان؛ حقایق را نباید فقط از بیرون جستجو کرد.
دهان ببند و دهان آفرین کند شرحش به صورتی که تو را در زبان نمیآید
«دهان (ظاهری خود) را ببند (و ساکت شو)، تا دهان آفریننده (حق تعالی) آن را (حقیقت را) شرح دهد،» «به صورتی که در زبان تو (و در کلام بشری) نمیآید (و قابل بیان نیست).» این بیت، دعوت به خاموشی و سکوت برای دریافت الهامات غیبی؛ حقایق والا را تنها از طریق شهود و الهام میتوان درک کرد، نه با کلمات محدود.
غزل ۹۵۸ مولانا، کاوشی ژرف در ماهیت هستی و جایگاه انسان در آن، همراه با نقد تلخ غفلتها و کجفهمیهای بشری است. مولانا با طرح پرسشهایی دربارهی منشأ حیات و حضور نشانههای حق در هر ذره، انسان را به هوشیاری و درک روزیرسانی غیبی فرامیخواند و طمعورزی را مانعی بر سر راه تغذیهی حقیقی روح میداند. او با اشاره به تأثیرات پنهان عالم غیب بر ظاهر، مانند لرزش شیران و همعلف شدن بره و گرگ، به عظمت قدرت الهی تأکید میورزد. مولانا با نکوهش غفلت انسان از صورتهای نویی که پیوسته در حال ظهورند، او را به شنیدن نداهای باطنی و دریافت مدد از عالم غیب دعوت میکند.
نقطهی اوج غزل در تأکید بر وجود منبع نور و معرفت در درون انسان و لزم خاموشی برای درک حقایق ناگفتنی است، چرا که “دهان آفرین” شرح آن را به صورتی که در زبان نمیآید، بیان میکند. این غزل پیامی از خودشناسی عمیق، رهایی از قیدهای ظاهری و شهود باطنی برای رسیدن به منبع حیات و عشق حقیقی را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر