تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 952 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 952 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 952 دیوان شمس مولانا

ز شمس دین طرب نوبهار بازآید

نشاط بلبله و سبزه زار بازآید

کرانه کرد دلم از نبیذ و از ساقی

چو وصل او بگشاید کنار بازآید

کبوتر دل من در شکار باز پرید

خنک زمانی کو از شکار بازآید

بگردد این رخ زردم چو صد هزار نگار

ز طبل دعوت من گر نگار بازآید

چو ملک حسن بر وی مهم قرار گرفت

بود که سوی دلم زو قرار بازآید

چو خارخار دلم می‌نشیند از هوسش

که گلشنش بر این خار خار بازآید

چو مهرها که شود محو نطع آن گوهر

دغای عشق چو خانه قمار بازآید

ز مستی‌اش چه گمان بردمی که بعد از می

ز هجر عربده کن آن خمار بازآید

از این خمار مرا نیست غم اگر روزی

به دستم آن قدح پرشرار بازآید

هزار چشمه حیوان چه در شمار آید

اگر از او لطف بی‌شمار بازآید

سؤال کردم رخ را که چند زر باشی

که جان من ز زری تو زار بازآید

مرا جواب چو زر داد من زرم دایم

مگر که سیمبر خوش عیار بازآید

بگفتمش چو بماندی تو زنده بی آن جان

چه عذر آری چون آن عذار بازآید

من آن ندانم دانم که آه از تبریز

کز آتشش ز دلم الحذار بازآید

توضیح . معنی . تفسیر

غزل شماره ۹۵۲ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۹۵۲ مولانا، بیانگر انتظار مشتاقانه‌ی عاشق برای وصال با معشوق حقیقی (شمس دین) و تأثیرات شگرف این وصال بر هستی اوست. مولانا در این غزل، با بهره‌گیری از تمثیلات طبیعت (بهار، بلبل، سبزه)، به حیات‌بخشی و نشاط‌آفرینی حضور معشوق اشاره می‌کند. او با تأکید بر بی‌نیازی از هر چیز غیر از معشوق، به فنای خود در برابر او و بازگشت به اصل خویش می‌پردازد و در نهایت، با اشاره به شمس تبریزی، او را منبع نور و آتش عشق می‌داند.

بخش اول: انتظار وصال و حیات‌بخشی معشوق

ز شمس دین طرب نوبهار بازآید نشاط بلبله و سبزه زار بازآید

«از (حضور) خورشید دین (شمس تبریزی، که نماد معشوق حقیقی است)، شادی و طراوت نوبهار بازمی‌گردد،» «(و) نشاط بلبلان و سبزه زار (به جهان) بازمی‌آید.» این بیت، بیانگر تأثیر حیات‌بخش و نشاط‌آفرین حضور معشوق حقیقی؛ همانند بهار که طبیعت را زنده می‌کند، حضور شمس دین نیز روح را تازه می‌کند.

کرانه کرد دلم از نبیذ و از ساقی چو وصل او بگشاید کنار بازآید

«دلم از (هرگونه) شراب (نبیذ) و ساقی (ظاهری) کناره گرفت (و بی‌نیاز شد)،» «(زیرا) هنگامی که وصال او (معشوق حقیقی) آغوش خود را باز کند (و رخ بنماید)، (آن شراب و ساقی حقیقی) بازمی‌آید (و دیگر به شراب و ساقی دنیوی نیازی نیست).» این بیت، تأکید بر بی‌نیازی عاشق از لذت‌های دنیوی در برابر شوق وصال معشوق حقیقی.

کبوتر دل من در شکار باز پرید خنک زمانی کو از شکار بازآید

«کبوتر دل من به دنبال شکار (معشوق) دوباره پرواز کرد،» «خوشا آن زمانی که (این کبوتر) از شکار (معشوق) بازگردد (و به وصال برسد).» این بیت، بیانگر تلاش و جستجوی بی‌وقفه‌ی دل برای یافتن معشوق و شوق بازگشت با دست پر.

بگردد این رخ زردم چو صد هزار نگار ز طبل دعوت من گر نگار بازآید

«این روی زرد و بیمارگونه‌ی من (که از فراق است)، مانند صدها هزار نگار (زیباروی) خواهد شد،» «اگر نگار (معشوق) از (صدای) طبل دعوت من (ناله‌های عاشقانه و اشتیاق من) بازگردد (و به من روی آورد).» این بیت، تأکید بر تأثیر حضور معشوق بر حال عاشق؛ روی زرد از فراق، با وصال زیباتر از صدها نگار می‌شود.

چو ملک حسن بر وی مهم قرار گرفت بود که سوی دلم زو قرار بازآید

«چون پادشاهی زیبایی (ملک حسن) بر او (معشوق) مهمان شد و در او مستقر گشت،» «امید است که آرامش (قرار) به سوی دل من از او (معشوق) بازگردد.» این بیت، بیانگر منشأ آرامش حقیقی؛ آرامش دل تنها از معشوقی حاصل می‌شود که خود تجلی‌گاه زیبایی مطلق است.

بخش دوم: بی‌نیازی و فنا در عشق

چو خارخار دلم می‌نشیند از هوسش که گلشنش بر این خار خار بازآید

«خارخار (سوزش و بی‌قراری) دلم از هوس و اشتیاق او (معشوق) فرو می‌نشیند،» «(با این امید) که گلشن (باغ پر گل) او (معشوق) بر این خارخار (بی‌قراری من) بازگردد (و آن را به گلستان تبدیل کند).» این بیت، بیانگر آرامش یافتن دل در عشق؛ حتی بی‌قراری ناشی از عشق نیز با امید وصال به آرامش می‌رسد.

چو مهرها که شود محو نطع آن گوهر دغای عشق چو خانه قمار بازآید

«مانند مهره‌هایی (سکه یا نشانه‌ها) که در بساط (نطع) آن گوهر (معشوق حقیقی) محو می‌شوند (و بی‌ارزش می‌گردند)،» «فریب (دغا) عشق (که در ابتدا ممکن است به نظر فریبنده آید)، مانند خانه‌ی قمار (که همه چیز در آن از دست می‌رود) بازمی‌آید (و همه چیز را از عاشق می‌گیرد).» این بیت، تأکید بر بی‌ارزشی تمامی تعلقات دنیوی در برابر گوهر عشق و ماهیت فریبنده‌ی عشق که همه چیز را از عاشق می‌ستاند.

ز مستی‌اش چه گمان بردمی که بعد از می ز هجر عربده کن آن خمار بازآید

«از مستی (عشق) او (معشوق)، چه گمان می‌بردم که بعد از (نوشیدن) می (عشق)،» «آن خمار (بی‌قراری و دلتنگی) که از هجر (فراق) عربده‌کننده (پر سر و صدا) است، بازخواهد آمد؟ (یعنی گمان نمی‌بردم که با وجود مستی عشق، باز هم دلتنگی فراق وجود داشته باشد).» این بیت، بیانگر تداوم دلتنگی و خمار فراق حتی در اوج مستی عشق؛ این خمار نشانه‌ی عمق عشق است.

از این خمار مرا نیست غم اگر روزی به دستم آن قدح پرشرار بازآید

«از این خمار (دلتنگی فراق) مرا غمی نیست، اگر روزی» «آن قدح پرشرار (جام پر از شراب آتشین عشق) به دستم بازگردد (و دوباره بنوشم).» این بیت، بیانگر پذیرش دلتنگی فراق در امید به وصال مجدد و نوشیدن دوباره‌ی باده‌ی عشق.

بخش سوم: حکمت بلا و فقر حقیقی

هزار چشمه حیوان چه در شمار آید اگر از او لطف بی‌شمار بازآید

«هزاران چشمه‌ی آب حیات (که نماد زندگی جاودان است) چه ارزشی (در شمار) دارد؟» «اگر از او (معشوق)، لطف‌های بی‌شمار (و بی‌کران) بازآید (و بر من ببارد).» این بیت، تأکید بر برتری لطف و عنایت معشوق بر هرگونه زندگی جاودان مادی.

سؤال کردم رخ را که چند زر باشی که جان من ز زری تو زار بازآید

«از رخ (معشوق) سؤال کردم که “چقدر (ارزش) طلا (زر) داری؟”» «(که) جان من از (عشق به) زر تو (زیبایی و ارزش تو) زار و ناتوان بازمی‌گردد.» این بیت، بیانگر بی‌تابی و ناتوانی جان در برابر ارزش بی‌کران معشوق.

مرا جواب چو زر داد من زرم دایم مگر که سیمبر خوش عیار بازآید

«(معشوق) به من جوابی مانند طلا (ارزشمند) داد: “من همیشه طلا (ارزشمند و بی‌همتا) هستم،”» «مگر اینکه سیمبر (معشوق نقره‌فام و زیبا) خوش‌عیار (با ارزش و اصیل) بازگردد (و به من روی آورد).» این بیت، بیانگر ارزش بی‌نظیر معشوق و اشاره به تجلی او در سیمبر (شمس تبریزی).

بگفتمش چو بماندی تو زنده بی آن جان چه عذر آری چون آن عذار بازآید

«به او (معشوق) گفتم: “چگونه بدون آن جان (که فدای تو شد) زنده ماندی؟”» «چه عذری (بهانه و توجیهی) می‌آوری هنگامی که آن عذار (رخسار زیبای تو) بازگردد (و تو را در این حالت ببیند)؟» این بیت، بیانگر عمق فنای عاشق در معشوق؛ عاشق نمی‌تواند بدون معشوق زنده بماند.

من آن ندانم دانم که آه از تبریز کز آتشش ز دلم الحذار بازآید

«من آن (پاسخ) را نمی‌دانم، (فقط) می‌دانم که آه از تبریز (از شمس تبریزی)،» «که از آتش (عشق) او، آه و ناله‌ی “الحذر” (برحذر باش) از دلم بازمی‌آید (و دلم از شدت آتش عشق او فریاد برمی‌آورد).» این بیت، ارجاع به شمس تبریزی به عنوان منبع آتش عشق و بیانگر شدت تأثیر او بر دل مولانا.

نتیجه‌گیری

غزل ۹۵۲ مولانا، تصویری شورانگیز از اشتیاق بی‌حد و حصر عاشق به وصال معشوق حقیقی (شمس دین) و تأثیرات تحول‌بخش این وصال است. مولانا با تشبیه حضور معشوق به نوبهار و حیات‌بخشی آن به طبیعت، به تأثیر عمیق آن بر روح و روان عاشق اشاره می‌کند. او با بیان بی‌نیازی دل از هرگونه لذت دنیوی در برابر شوق وصال، به فنای خود در عشق و بی‌ارزشی تمامی تعلقات مادی می‌پردازد. غزل با اشاره به تداوم “خمار فراق” حتی در اوج مستی، عمق عشق و دلتنگی عاشق را نشان می‌دهد. در نهایت، مولانا با تأکید بر برتری لطف بی‌شمار معشوق بر هرگونه حیات جاودان و بی‌تابی جان در برابر ارزش بی‌کران او، به مقام والای شمس تبریزی به عنوان منبع آتش عشق اشاره می‌کند. این غزل پیامی از تسلیم محض در برابر عشق، فنای در معشوق، و جستجوی آرامش و حیات حقیقی در وصال با او را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: