تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 939 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 939 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 939 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۹۳۹ دیوان شمس مولانا

به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود
که جان توی و دگر جمله نقش و نام بود

اگر چه ماه به ده دست روی خود شوید
چه زهره دارد کان چهره را غلام بود

اگر چه عاشقی و عشق بهترین کار است
بدانک بی‌رخ معشوق ما حرام بود

به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزد
جداییست و ملاقات بی‌نظام بود

شراب لطف خداوند را کرانی نیست
وگر کرانه نماید قصور جام بود

به قدر روزنه افتد به خانه نور قمر
اگر به مشرق و مغرب ضیاش عام بود

تو جام هستی خود را برو قوامی ده
که آن شراب قدیمست و باقوام بود

هزار جان طلبید و یکی ببردم پیش
بگفت باقی گفتم بهل که وام بود

رفیق گشته دو چشمش میان خوف و رجا
برای پختن هر عاشقی که خام بود

هزار خانه به تاراج برد و خوش قنقیست
سلامتی همه تاراج آن سلام بود

درون خانه بود نقش‌ها نه آن نقاش
به سوی بام نگر کان قمر به بام بود

رسید مژده به شامست شمس تبریزی
چه صبح‌ها که نماید اگر به شام بود

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۹۳۹ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۹۳۹ مولانا، بیانی ژرف و پرشور از محوریت معشوق الهی و نفی هر وجودی جز او است. مولانا در این غزل، با تأکید بر اینکه معشوق (خداوند یا پیر کامل) خود “جانِ جان‌ها” است، هر آنچه غیر از او را نقش و نامی بیش نمی‌داند. او شرط اصلی عشق‌ورزی حقیقی را وصل به رخ معشوق بیان می‌کند و بی‌کرانی لطف الهی را فراتر از هر ظرفی می‌شمارد. غزل در نهایت به معجزه‌ی شمس تبریزی و نورافشانی او حتی در تاریکی اشاره دارد.

معشوق، جانِ جان‌ها و بی‌ارزشی غیر او

مولانا غزل را با بیان جایگاه بی‌بدیل معشوق آغاز می‌کند:

به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود که جان توی و دگر جمله نقش و نام بود

«در برابر تو (ای معشوق!) جان (ما) چه ارزشی دارد و اصلاً جان حقیقی کدام است؟» «زیرا جانِ حقیقی تو هستی، و باقی (موجودات و جان‌ها) همگی تنها نقش و نامی (ظاهری و غیرحقیقی) بیش نیستند.» این بیت، تأکید بر یگانگی و اصالت وجود معشوق؛ هر وجود دیگری در مقایسه با او سایه‌ای بیش نیست.

اگر چه ماه به ده دست روی خود شوید چه زهره دارد کان چهره را غلام بود

«اگرچه ماه (با تمام زیبایی‌اش) به ده دست (با نهایت تلاش) روی خود را (برای پاکی و زیبایی) بشوید،» «(اما) چه جرأتی (زهره‌ای) دارد که ادعا کند غلام (خدمتکار) آن چهره (زیبای تو) است؟ (او حتی لیاقت غلامی تو را ندارد).» این بیت، بیانگر عظمت بی‌کران زیبایی معشوق؛ حتی ماه نیز در برابر او ناچیز است.

شرط عشق حقیقی و وحدت جان‌ها

مولانا به شرط اصلی عشق‌ورزی و اهمیت وحدت اشاره می‌کند:

اگر چه عاشقی و عشق بهترین کار است بدانک بی‌رخ معشوق ما حرام بود

«اگرچه عاشقی کردن و عشق ورزیدن بهترین کار است (و فضیلت دارد)،» «بدان که (عشق‌ورزی) بدون رخ (دیدار و توجه) معشوق ما (حقیقی)، حرام است (ناقص و باطل است).» این بیت، تأکید بر لزوم تعلق عشق به معشوق حقیقی؛ عشق‌ورزی به غیر او، ناقص و بی‌ثمر است.

به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزد جداییست و ملاقات بی‌نظام بود

«به جان عشق سوگند که تا زمانی که هر دو جان (جان عاشق و جان معشوق) با هم آمیخته نشوند،» «جدایی (حاکم است) و هر دیداری (ملاقاتی) که (بدون این آمیزش) صورت گیرد، بی‌نظم و بی‌نتیجه خواهد بود.» این بیت، بیانگر لزوم وحدت و آمیزش کامل عاشق و معشوق برای تحقق ملاقات حقیقی و رفع جدایی.

بی‌کرانی لطف الهی و ظرفیت دریافت

مولانا به عظمت لطف الهی و تأثیر ظرفیت‌های محدود بر آن اشاره می‌کند:

شراب لطف خداوند را کرانی نیست وگر کرانه نماید قصور جام بود

«شراب لطف خداوند (فیض و رحمت الهی) را پایانی (کرانی) نیست،» «و اگر (در ظاهر) پایانی (محدودیتی) نشان دهد، (این محدودیت) به دلیل کوتاهی (قصور) جام (ظرفیت دریافت) ماست.» این بیت، تأکید بر بی‌کرانی لطف الهی و اینکه هر محدودیتی در درک یا دریافت آن، به دلیل ظرفیت‌های محدود انسان است.

به قدر روزنه افتد به خانه نور قمر اگر به مشرق و مغرب ضیاش عام بود

«نور ماه (قمر) به اندازه‌ی روزنه (سوراخ کوچک) به خانه می‌تابد،» «حتی اگر نور آن (ضیاش) در مشرق و مغرب (تمام عالم) فراگیر (عام) باشد.» این بیت، تمثیلی برای محدودیت دریافت فیض الهی؛ با وجود فراگیری نور حق، انسان تنها به قدر ظرفیت خود از آن بهره می‌برد.

آماده‌سازی ظرف وجود برای شراب قدیم

مولانا به لزوم آماده‌سازی وجود برای دریافت فیض الهی اشاره می‌کند:

تو جام هستی خود را برو قوامی ده که آن شراب قدیمست و باقوام بود

«تو (ای سالک!) برو و به جام هستی خود (وجود خود) قوام و استحکام ببخش (آن را آماده و پایدار کن)،» «زیرا آن شراب (الهی) ازلی (قدیم) است و (فقط با) ظرفی محکم و پایدار (باقوام) سازگار است (و در آن جای می‌گیرد).» این بیت، دعوت به تهذیب نفس و تقویت باطن برای دریافت فیض‌های عمیق و ازلی الهی.

طلب جان‌ها و بخشندگی معشوق

مولانا به درخواست معشوق برای جان‌فشانی و بخشندگی او اشاره می‌کند:

هزار جان طلبید و یکی ببردم پیش بگفت باقی گفتم بهل که وام بود

«(معشوق) هزاران جان (عاشق) را طلبید و من یکی (از جان‌ها) را به نزد او بردم،» «(معشوق) گفت: “باقی (جان‌ها) کجاست؟” (من) گفتم: “رها کن (بهل) که (آن‌ها) وام (بدهکاری) هستند (و هنوز آماده‌ی فدا شدن نیستند).”» این بیت، بیانگر اشتیاق معشوق به فدای جان‌ها و در عین حال، لزوم آمادگی کامل عاشق برای جان‌فشانی. (وام به معنی بدهی که هنوز ادا نشده).

رفیق گشته دو چشمش میان خوف و رجا برای پختن هر عاشقی که خام بود

«دو چشم او (معشوق) میان خوف (ترس) و رجا (امید) رفیق و همراه شده‌اند،» «برای پخته کردن هر عاشقی که خام (ناپخته و ناتمام) است.» این بیت، بیانگر نقش معشوق در تربیت و پخته کردن عاشقان؛ او هم با ترس (قهر) و هم با امید (لطف) به تربیت سالکان می‌پردازد.

تاراج سلامتی و فنا در عشق

مولانا به دگرگونی و فنا در عشق اشاره می‌کند:

هزار خانه به تاراج برد و خوش قنقیست سلامتی همه تاراج آن سلام بود

«(معشوق/عشق) هزاران خانه (وجود و تعلقات) را به تاراج برد و (در این تاراج) چه خوش‌آیند و دلربا (قنقیست) است!» «زیرا تمام سلامتی (و آرامش حقیقی) در تاراج (و فنا شدن در) آن (سلامت حقیقی یا ذات معشوق) نهفته است.» این بیت، بیانگر ماهیت ویرانگر عشق؛ این ویرانی ظاهری، خود عین سلامت و آرامش حقیقی است.

حقیقت در ورای ظاهر و تجلی شمس

مولانا به حقیقت نهفته در ورای ظواهر و ظهور شمس اشاره می‌کند:

درون خانه بود نقش‌ها نه آن نقاش به سوی بام نگر کان قمر به بام بود

«نقش‌ها (آثار وجودی) در درون خانه (هستی) هستند، اما نقاش (آفریننده) آن (بیرون از این نقش‌ها و فراتر از آن‌ها) است،» «(پس) به سوی بام نگاه کن، زیرا آن ماه (معشوق/حقیقت) بر بام (در مرتبه‌ی بالاتر و فراگیرتر) قرار دارد.» این بیت، تأکید بر ترجیح حقیقت بر ظاهر؛ حقیقت وجود (نقاش) فراتر از آثار اوست.

رسید مژده به شامست شمس تبریزی چه صبح‌ها که نماید اگر به شام بود

«مژده رسید که شمس تبریزی (نور حقیقت) حتی در شام (تاریکی و غروب) هم حضور دارد،» «چه صبح‌های روشن و پر نوری (از معرفت) را آشکار می‌کند (نماید)، اگر او در شام (در تاریک‌ترین لحظات) حضور داشته باشد!» این بیت، بیانگر قدرت نورافشانی و هدایت شمس تبریزی؛ حضور او حتی در اوج تاریکی نیز سبب روشنایی و بیداری می‌شود.

نکات مهم

  • معشوق، جانِ حقیقی: هر وجودی جز معشوق، تنها نام و نقشی ظاهری است؛ جان حقیقی خود اوست.
  • برتری معشوق بر هر زیبایی: زیبایی معشوق بی‌کران است و حتی ماه نیز در برابر آن ناچیز است.
  • شرط عشق حقیقی: عشق‌ورزی به غیر معشوق حقیقی ناقص و بی‌ثمر است؛ عشق باید به او تعلق گیرد.
  • وحدت جان‌ها در عشق: تحقق ملاقات حقیقی و رفع جدایی، در آمیزش کامل جان عاشق و معشوق است.
  • بی‌کرانی لطف الهی: لطف خداوند بی‌نهایت است و هر محدودیتی در دریافت آن، به دلیل ظرفیت‌های محدود انسان است.
  • اهمیت تقویت باطن: برای دریافت فیض‌های عمیق الهی، باید وجود (جام هستی) را از نظر روحی و معنوی محکم و پایدار کرد.
  • تربیت عاشقان توسط معشوق: معشوق با لطف و قهر (خوف و رجا) عاشقان را برای رسیدن به کمال تربیت می‌کند.
  • فنا در عشق، عین سلامت: ویرانی ظاهری و تاراج شدن تعلقات در عشق، خود عین آرامش و سلامت حقیقی است.
  • حقیقت فراتر از ظاهر: نقاش (خداوند/معشوق) فراتر از نقش‌ها و آثار خود در جهان است و باید به مرتبه بالاتری (بام) نظر کرد.
  • نورافشانی شمس تبریزی: حتی در تاریکی و دشواری‌ها، حضور شمس تبریزی (مراد و پیر کامل) مایه روشنایی و آگاهی است.

نتیجه‌گیری

غزل ۹۳۹ مولانا، سروده‌ای پرشور و عمیق در بیان اصالت وجود معشوق و فنای هر آنچه غیر از اوست. مولانا با بیان اینکه “جانِ جان‌ها” خود معشوق است، هر وجود دیگری را صرفاً نقش و نامی می‌داند و زیبایی او را فراتر از هر زیبایی مادی می‌شمارد. او شرط اصلی عشق‌ورزی حقیقی را در آمیزش کامل جان عاشق با معشوق می‌داند و لطف الهی را بی‌کرانه‌ای وصف می‌کند که هرگونه محدودیت در آن از کوتاهی ظرفیت انسان است. مولانا با دعوت به تهذیب و استحکام بخشیدن به “جام هستی”، سالک را برای دریافت شراب ازلی معرفت آماده می‌سازد. غزل با اشاره به نقش معشوق در تربیت عاشقان و بیان اینکه “تاراج” عشق خود عین “سلامتی” حقیقی است، به ماهیت دگرگون‌ساز عشق می‌پردازد. در نهایت، مولانا با برجسته ساختن حضور شمس تبریزی، به قدرت نورافشانی و هدایت او حتی در تاریکی‌ها اشاره می‌کند. این غزل پیامی از تسلیم محض در برابر حقیقت، رهایی از تعلقات، و شوق بی‌کران برای وحدت با معشوق ازلی را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: