تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 931 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 931 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 931 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۹۳۱ دیوان شمس مولانا

مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد

ز شادی و ز فرح در جهان نمی‌گنجد
دلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد

ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شود
چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد

ز بهر شادی توست ار دلم غمی دارد
ز دست و کیسه توست ار کفم سخا دارد

خیال خوب تو چون وحشیان ز من برمد
که صورتیست تن بنده دست و پا دارد

مرا و صد چو مرا آن خیال بی‌صورت
ز نقش سیر کند عاشق فنا دارد

برهنه خلعت خورشید پوشد و گوید
خنک کسی که ز زربفت او قبا دارد

تنی که تابش خورشید جان بر او آید
گمان مبر که سر سایه هما دارد

بدانک موسی فرعون کش در این شهرست
عصاش را تو نبینی ولی عصا دارد

همی‌رسد به عنان‌های آسمان دستش
که اصبع دل او خاتم وفا دارد

غمش جفا نکند ور کند حلالش باد
به هر چه آب کند تشنه صد رضا دارد

فزون از آن نبود کش کشد به استسقا
در آن زمان دل و جان عاشق سقا دارد

اگر صبا شکند یک دو شاخ اندر باغ
نه هر چه دارد آن باغ از صبا دارد

شراب عشق چو خوردی شنو صلای کباب
ز مقبلی که دلش داغ انبیا دارد

زمین ببسته دهان تاسه مه که می‌داند
که هر زمین به درون در نهان چه‌ها دارد

بهار که بنماید زمین نیشکرت
از آن زمین به درون ماش و لوبیا دارد

چرا چو دال دعا در دعا نمی‌خمد
کسی که از کرمش قبله دعا دارد

چو پشت کرد به خورشید او نمازی نیست
از آنک سایه خود پیش و مقتدا دارد

خموش کن خبر من صمت نجا بشنو
اگر رقیب سخن جوی ما روا دارد

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۹۳۱ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۹۳۱ مولانا، بیانی عمیق از رابطه عاشق و معشوق الهی و تأثیرات شگرف عشق بر هستی و جان انسان است. مولانا در این غزل، با توصیف زیبایی و قدرت معشوق، به تسلیم و فنای عاشق در برابر او می‌پردازد. او به نقش عشق در رهایی از تعلقات مادی و کشف حقایق پنهان اشاره می‌کند و با بهره‌گیری از تمثیل‌ها و استعاره‌ها، مقام والای عارفان و اهل دل را برجسته می‌سازد.

معشوق، محور دل و شادی

مولانا غزل را با ستایش از معشوق و محوریت او در دل آغاز می‌کند:

مها به دل نظری کن که دل تو را دارد به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد

«ای ماه‌رو (معشوق)! به دل من نظری کن (به آن توجهی داشته باش)، چرا که دل تنها تو را دارد (و تنها به تو وابسته است)،» «(و) شب و روز (دل) به رعایت و توجه تو نیاز دارد (اقتضا دارد).» این بیت، بیانگر وابستگی کامل دل عاشق به معشوق و نیاز مداوم آن به توجه اوست.

ز شادی و ز فرح در جهان نمی‌گنجد دلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد

«دلی که دلبر آرام‌بخش و زیبارویی چون تو را دارد،» «(از شدت) شادی و سرور در جهان نمی‌گنجد (و از فرط اشتیاق سر به جنون می‌گذارد).» این بیت، نشان‌دهنده‌ی اوج شادی و وجد عاشق از داشتن معشوقی والا.

ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شود چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد

«کسی که از آفتاب (جلوه‌ی نورانی) تو پشتگرم (حمایت شده و قوی) شود،» «چرا دلیر و شجاع نباشد و چرا از چیزی بترسد (حذر داشته باشد)؟» این بیت، بیانگر بی‌باکی و شجاعت عاشق در سایه‌ی حمایت و نور معشوق.

ز بهر شادی توست ار دلم غمی دارد ز دست و کیسه توست ار کفم سخا دارد

«اگر دل من غمی دارد، به خاطر شادی توست (و این غم، خود بخشی از مسیر عشق و شادی درونی است)،» «(و) اگر کف دست من بخشنده (سخا) است، از (کیسه و بخشش بی‌کران) دست توست (که به من بخشیده‌ای).» این بیت، نشان‌دهنده‌ی تأثیر کامل معشوق بر حالات و صفات عاشق؛ حتی غم و سخاوت عاشق نیز از اوست.

خیال معشوق و رهایی از صورت

مولانا به نقش خیال معشوق در فنای عاشق و رهایی از تعلقات اشاره می‌کند:

خیال خوب تو چون وحشیان ز من برمد که صورتیست تن بنده دست و پا دارد

«خیال زیبای تو (معشوق) مانند موجودات وحشی (یا سیمرغ) از من (ظاهر و جسم من) می‌گریزد (برمد)،» «چرا که تن بنده (جسم من) فقط یک صورت است و دارای دست و پاست (یعنی محدود و مادی است و توان نگهداری خیال بی‌صورت را ندارد).» این بیت، بیانگر فرار خیال بی‌صورت معشوق از قید جسم و صورت مادی؛ خیال معشوق چنان لطیف است که در جسم محدود نمی‌ماند.

مرا و صد چو مرا آن خیال بی‌صورت ز نقش سیر کند عاشق فنا دارد

«آن خیال بی‌صورت (که از قید صورت رهاست)، مرا و صدها نفر مانند مرا،» «از (دیدن) نقش‌ها (صورت‌های مادی) سیر می‌کند و باعث می‌شود عاشق (در آن خیال) به فنا برسد (و از وجود خود رها شود).» این بیت، تأکید بر قدرت خیال معشوق در رهایی عاشق از مادیات و سوق دادن او به فنا.

برهنه خلعت خورشید پوشد و گوید خنک کسی که ز زربفت او قبا دارد

«(عاشق یا روح رها شده از تن) برهنه (از تعلقات) خلعت خورشید (نور و تجلی معشوق) را می‌پوشد و می‌گوید،» «خوشا به حال کسی که جامه‌ای از پارچه‌ی زرین (زربفت) او (خورشید حقیقت) دارد (و از نور و عنایت معشوق بهره‌مند است).» این بیت، بیانگر مقام فنا و رهایی از جسم؛ در این مقام، عاشق با نور حقیقت یکی می‌شود.

تنی که تابش خورشید جان بر او آید گمان مبر که سر سایه هما دارد

«تنی (وجودی) که تابش خورشید جان (نور روح الهی) بر آن می‌تابد،» «گمان مبر که (دیگر) نیازی به سایه‌ی هما (سایه‌ی اقبال و سعادت دنیوی) دارد (زیرا مقام او از هر سعادت دنیوی بالاتر است).» این بیت، تأکید بر بی‌نیازی عارف از هر گونه سعادت دنیوی پس از رسیدن به تابش خورشید حقیقت.

عارف، موسی زمان و گشاینده اسرار

مولانا به مقام عارفان و نقش آن‌ها در گشایش حقایق اشاره می‌کند:

بدانک موسی فرعون کش در این شهرست عصاش را تو نبینی ولی عصا دارد

«بدان که موسی (شخصیتی که نماد حقیقت و نابودکننده‌ی باطل است) که فرعون‌کش است، در این شهر (دنیا یا در میان مردم) حضور دارد،» «تو عصای او (معجزه‌ی باطنی و قدرت الهی او) را نمی‌بینی، اما او (آن قدرت را) دارد.» این بیت، بیانگر حضور عارفان (مانند موسی) در میان مردم که با قدرت باطنی خود (عصای نامرئی) با فرعون‌های زمانه (نفس اماره و باطل) مبارزه می‌کنند.

همی‌رسد به عنان‌های آسمان دستش که اصبع دل او خاتم وفا دارد

«دست او (موسی/عارف) به عنان‌های (مهار) آسمان‌ها می‌رسد (بر جهان مسلط است)،» «زیرا انگشت دل او (اصبع دل)، انگشتر وفا (حلقه وفای به عهد الست و پیوند با حق) دارد.» این بیت، نشان‌دهنده‌ی قدرت معنوی عارف که با وفای به عهد الهی، بر کائنات تأثیر می‌گذارد.

غم عشق و سختی‌های راه

مولانا به غم عشق و پذیرش آن توسط عاشق اشاره می‌کند:

غمش جفا نکند ور کند حلالش باد به هر چه آب کند تشنه صد رضا دارد

«غم (یار) ستم (جفا) نمی‌کند (و اگر ستمی به نظر آید، آن نیز عین لطف است)، و اگر (فرضاً) ستمی کند، بر او حلال باد (مورد قبول عاشق است)،» «تشنه (عاشق) به هر آبی (حالت یا تجربه‌ای که از معشوق می‌رسد) که او بنوشاند، صدها رضایت (و خشنودی) دارد.» این بیت، بیانگر پذیرش کامل سختی‌ها و رنج‌های راه عشق؛ عاشق هر چه از معشوق رسد، با جان و دل می‌پذیرد.

فزون از آن نبود کش کشد به استسقا در آن زمان دل و جان عاشق سقا دارد

«بیشتر از آن نیست (یعنی همین قدر کافی است) که او (معشوق) تشنه را (به سوی خود) به استسقا (طلب آب) بکشد (و او را تشنه‌تر کند)،» «در آن زمان (تشنگی شدید)، دل و جان عاشق خود به ساقی (سقا) تبدیل می‌شود (و خود منبع آب حیات می‌گردد).» این بیت، پارادوکس زیبای تشنگی و سیرابی در عشق؛ گاهی معشوق تشنه‌تر می‌کند، اما همین تشنگی باعث می‌شود که عاشق خود به منبع آب حیات (سقا) تبدیل شود.

عظمت عشق و جایگاه آن

مولانا به عظمت عشق و تفوق آن بر سایر امور اشاره می‌کند:

اگر صبا شکند یک دو شاخ اندر باغ نه هر چه دارد آن باغ از صبا دارد

«اگر باد صبا (لطف و جلوه‌ی الهی) یک یا دو شاخ را در باغ (هستی) بشکند (دگرگون کند)،» «اما این‌گونه نیست که هر آنچه آن باغ دارد (از رشد و زیبایی)، از صبا داشته باشد (بلکه منبع اصلی فیض و زیبایی چیز دیگری است).» این بیت، نشان‌دهنده‌ی این نکته که جلوه‌های جزئی (صبا) تنها بخشی از حقیقت را نشان می‌دهند و منبع اصلی (عشق) بسیار فراتر است.

شراب عشق چو خوردی شنو صلای کباب ز مقبلی که دلش داغ انبیا دارد

«هنگامی که شراب عشق را نوشیدی، ندای (صلای) کباب (لذت‌های عظیم‌تر و حقایق عمیق‌تر) را بشنو،» «از سوی انسان خوش اقبال (مقبل) و رستگاری که دلش نشانه‌ی (داغ) پیامبران (مقام و معرفت آن‌ها) را دارد.» این بیت، دعوتی به ادامه مسیر در عشق؛ پس از مستی از شراب عشق، نوبت به لذات عظیم‌تر و حقایق عمیق‌تر می‌رسد که از اهل دل (مقبل و دارای داغ انبیا) باید شنید.

اسرار نهان زمین و نقد مدعیان

مولانا به اسرار پنهان و نقد کسانی که از حقیقت غافلند، می‌پردازد:

زمین ببسته دهان تاسه مه که می‌داند که هر زمین به درون در نهان چه‌ها دارد

«زمین برای سه ماه دهان خود را بسته است (و چیزی آشکار نمی‌کند، مانند زمستان)، چرا که (خداوند یا اهل دل) می‌دانند،» «که هر زمینی در درون خود چه اسرار و گنجینه‌های پنهانی دارد.» این بیت، بیانگر لزوم صبر و تأمل برای کشف حقایق پنهان؛ برخی اسرار در زمان مناسب آشکار می‌شوند.

بهار که بنماید زمین نیشکرت از آن زمین به درون ماش و لوبیا دارد

«هنگامی که بهار (جلوه‌ی حق) زمین (وجود) تو را مانند نیشکر (شیرین و بارور) کند،» «(آن‌گاه می‌بینی که) آن زمین در درون خود (علاوه بر نیشکر) ماش و لوبیا (چیزهای معمولی و ساده) نیز دارد (یعنی هر وجودی حتی در عالی‌ترین حالتش، از عناصر ساده و معمولی نیز تشکیل شده است).» این بیت، تأکید بر وجود همه‌ی مراتب در وجود انسان؛ حتی در عالی‌ترین تجلیات (نیشکر)، عناصر ساده‌تر (ماش و لوبیا) نیز حضور دارند.

چرا چو دال دعا در دعا نمی‌خمد کسی که از کرمش قبله دعا دارد

«چرا کسی که (خداوند/معشوق) از کرم و بخشش خود، قبله‌ی دعا (کسی که دعاها به سوی اوست) را دارد،» «مانند حرف “دال” (که خمیده است) در دعا خم نمی‌شود (و فروتنی نمی‌کند)؟» این بیت، نقدی بر کسانی که با وجود نعمت‌های الهی، در دعا و فروتنی کوتاهی می‌کنند.

چو پشت کرد به خورشید او نمازی نیست از آنک سایه خود پیش و مقتدا دارد

«هنگامی که کسی به خورشید (حقیقت) پشت کند، نماز (عبادت و توجه حقیقی) برای او نیست،» «زیرا سایه‌ی خودش را (نفس خود و خودبینی) پیش روی خود دارد و آن را (به عنوان) پیشوا (مقتدا) قرار داده است.» این بیت، نقدی بر خودبینی و غفلت از حقیقت؛ کسی که به حقیقت پشت کند، اسیر نفس و سایه‌ی خود می‌شود و عباداتش بی‌فایده است.

سکوت و اسرار ناگفتنی

مولانا غزل را با توصیه‌ای به سکوت و اشاره به اسرار ناگفتنی به پایان می‌رساند:

خموش کن خبر من صمت نجا بشنو اگر رقیب سخن جوی ما روا دارد

«خاموش شو و خبر (و اسرار) مرا در خاموشی (صمت) نجات‌بخش بشنو،» «اگر (حتی) رقیب سخن‌جوی ما (کسی که به دنبال عیب‌جویی و سخن گفتن است) روا می‌داند (و اجازه می‌دهد).» این بیت، دعوتی به سکوت و شنیدن اسرار درونی؛ اسرار عشق را باید در خاموشی دریافت و از بیان کامل آن‌ها باید پرهیز کرد، به ویژه در حضور نااهلان.

نکات مهم

  • وابستگی دل به معشوق: دل عاشق کاملاً در اختیار معشوق است و نیاز به توجه او دارد.
  • شادی بی‌حد از وصال: حضور معشوق باعث شادی بی‌حد و وصف‌ناپذیر عاشق می‌شود.
  • شجاعت و بی‌باکی عاشق: کسی که از نور معشوق گرم می‌شود، از هیچ چیز نمی‌ترسد.
  • تأثیر معشوق بر حالات عاشق: حتی غم و سخاوت عاشق نیز از جانب معشوق است.
  • رهایی خیال از جسم: خیال معشوق چنان لطیف است که در قالب جسم نمی‌گنجد و عاشق را به فنا می‌رساند.
  • بی‌نیازی عارف از دنیا: کسی که به تابش خورشید جان برسد، از هر سعادت دنیوی بی‌نیاز می‌شود.
  • عارفان، موسی زمان: عارفان (مانند موسی) با قدرت باطنی خود با باطل مبارزه می‌کنند و بر کائنات مسلط‌اند.
  • پذیرش غم عشق: عاشق هر گونه رنج و سختی را از معشوق با رضا و تسلیم می‌پذیرد.
  • تشنگی، عامل سیرابی: گاهی تشنگی شدید در عشق، باعث می‌شود عاشق خود به منبع آب حیات تبدیل شود.
  • اسرار پنهان هستی: برخی حقایق مانند گنجینه‌های زمین، در زمان مناسب آشکار می‌شوند.
  • نقد غافلان و خودبینان: کسانی که به حقیقت پشت کنند و سایه نفس خود را مقتدا قرار دهند، در عبادت و درک حقیقت ناتوانند.
  • اهمیت سکوت: برخی اسرار را باید در خاموشی شنید و از بیان کامل آن‌ها باید پرهیز کرد.

نتیجه‌گیری

غزل ۹۳۱ مولانا، کاوشی در عمق رابطه عاشق و معشوق الهی و بیانگر تأثیرات دگرگون‌کننده‌ی عشق بر سالک است. مولانا با توصیف دل به عنوان مکانی که تنها معشوق در آن جای دارد، به شادی بی‌حد و شجاعت ناشی از عشق اشاره می‌کند. او قدرت خیال معشوق را در رهایی عاشق از بند صورت و سوق دادن او به فنا برجسته می‌سازد و مقام بی‌نیازی عارف از هر سعادت دنیوی را پس از رسیدن به تابش خورشید جان بیان می‌کند. غزل با معرفی عارفان به عنوان “موسی فرعون‌کش” که با قدرت باطنی بر کائنات مسلط‌اند، جایگاه والای آن‌ها را نشان می‌دهد. مولانا با بیان پذیرش مطلق غم و رنج از سوی عاشق، و نیز پارادوکس تشنگی که به سیرابی می‌انجامد، به عمق تجربیات عرفانی اشاره دارد. در نهایت، مولانا با نقد کسانی که از حقیقت غافل‌اند و به نفس خود پشت می‌کنند، بر اهمیت سکوت در برابر اسرار ناگفتنی تأکید می‌کند. این غزل پیامی از تسلیم محض در برابر معشوق، رهایی از تعلقات، و دستیابی به بصیرت درونی را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: