مطالب پیشنهادی![]()
به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید
حدیث خوبی آن یار دلربا گوید
چو باد در سر بید افتد و شود رقصان
خدای داند کو با هوا چهها گوید
چنار فهم کند اندکی ز سوز چمن
دو دست پهن برآرد خوش و دعا گوید
بپرسم از گل کان حسن از که دزدیدی
ز شرم سست بخندد ولی کجا گوید
اگر چه مست بود گل خراب نیست چو من
که راز نرگس مخمور با شما گوید
چو رازها طلبی در میان مستان رو
که راز را سر سرمست بیحیا گوید
که باده دختر کرمست و خاندان کرم
دهان کیسه گشادست و از سخا گوید
خصوص باده عرشی ز ذوالجلال کریم
سخاوت و کرم آن مگر خدا گوید
ز شیردانه عارف بجوشد آن شیره
ز قعر خم تن او تو را صلا گوید
چو سینه شیر دهد شیره هم تواند داد
ز سینه چشمه جاریش ماجرا گوید
چو مستتر شود آن روح خرقه باز شود
کلاه و سر بنهد ترک این قبا گوید
چو خون عقل خورد باده لاابالی وار
دهان گشاید و اسرار کبریا گوید
خموش باش که کس باورت نخواهد کرد
که مس بد نخورد آنچ کیمیا گوید
خبر ببر سوی تبریز مفخر آفاق
مگر که مدح تو را شمس دین ما گوید
غزل ۹۲۷ مولانا، بیانی شورانگیز و نمادین از تأثیر عشق الهی بر هستی و کشف اسرار درونی است. مولانا در این غزل، با جان بخشیدن به عناصر طبیعت (بلبل، بید، چنار، گل)، آنها را راویان و فهمکنندگان عشق میداند. او به نقش بادهی معرفت در آشکار ساختن رازها و کنار زدن حجاب عقل اشاره میکند و در نهایت، با فروتنی، خود را لایق مدح شمس تبریزی میداند. این غزل دعوتی است به ورود به جمع مستان عشق و شنیدن اسرار هستی از آنان.
مولانا غزل را با تصویری شاعرانه از تأثیر عشق بر طبیعت آغاز میکند:
به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید حدیث خوبی آن یار دلربا گوید
«از این پس (به واسطهی عشق)، بلبل در باغ (یعنی هر موجودی در هستی) از داستان ما (عاشقان) سخن خواهد گفت،» «(و) از زیبایی آن یار دلربا (معشوق الهی) روایت خواهد کرد.» این بیت، نشاندهندهی فراگیری و آشکار شدن داستان عشق است؛ عشق چنان جهان را در بر میگیرد که حتی بلبل نیز از آن سخن میگوید.
چو باد در سر بید افتد و شود رقصان خدای داند کو با هوا چهها گوید
«هنگامی که باد (نسیم الهی یا الهام) در سر درخت بید (که نماد لطافت و انعطافپذیری است) افتد و آن را به رقص درآورد،» «تنها خدا میداند که (بید) با آن هوا (با آن دم الهی) چه سخنان (اسراری) خواهد گفت.» این بیت، بیانگر تأثیر الهامات غیبی بر جانهای لطیف؛ بید در رقص عارفانهی خود، اسراری را بازگو میکند.
چنار فهم کند اندکی ز سوز چمن دو دست پهن برآرد خوش و دعا گوید
«درخت چنار (که نماد استواری و در عین حال فهم است) اندکی از سوز و اشتیاق چمن (عالم هستی در عشق) را درک میکند،» «(و در نتیجهی این فهم) با خوشحالی دو دست خود را (شاخههایش را) به آسمان بلند کرده و دعا میخواند.» این بیت، نشاندهندهی درک و همراهی طبیعت با عشق الهی و حالت دعا و تضرع آن.
بپرسم از گل کان حسن از که دزدیدی ز شرم سست بخندد ولی کجا گوید
«(از زیباییهای جهان میپرسم:) از گل میپرسم که این همه زیبایی (حسن) را از که دزدیدی؟» «(گل) از شرمندگی به آرامی میخندد، اما (از شدت عظمت منبع زیبایی) نمیتواند بگوید که (این زیبایی را از کجا آورده).» این بیت، بیانگر منبع غیبی زیباییها؛ زیباییهای عالم از معشوق حقیقی سرچشمه میگیرد و گل از بیان منبع اصلی آن ناتوان است.
اگر چه مست بود گل خراب نیست چو من که راز نرگس مخمور با شما گوید
«گل اگرچه (از این زیبایی) مست است، اما مانند من (مولانا) آشفته و بیاختیار (خراب) نیست،» «(پس) نمیتواند راز چشم مست (مخمور) نرگس (که از بادهی عشق سیراب شده) را با شما بازگو کند.» این بیت، تمایز میان مستی جزئی طبیعت و مستی کامل عاشق؛ گل نمیتواند اسراری را بازگو کند که تنها عاشق حقیقی قادر به بیان آنهاست.
مولانا به نقش بادهی معرفت در کشف اسرار و رهایی از عقل اشاره میکند:
چو رازها طلبی در میان مستان رو که راز را سر سرمست بیحیا گوید
«هنگامی که (در پی) رازهای (هستی و معرفت) هستی، به میان مستان (عاشقان غرق در بادهی الهی) برو،» «زیرا سر (راز) را تنها کسی بازگو میکند که کاملاً مست و بیپروا (بیحیا) شده باشد (و از قید و بند عقل رها شده باشد).» این بیت، دعوتی به جمع مستان عشق برای کشف حقایق؛ اسرار حقیقی تنها در حال بیخودی و رهایی از عقل فاش میشود.
که باده دختر کرمست و خاندان کرم دهان کیسه گشادست و از سخا گوید
«زیرا (این) باده (معرفت) دختر کرم (لطف و بخشش الهی) و از خاندان بخشش و سخاوت است،» «(این باده) دهان کیسهی (اسرار) را گشوده و از سخاوت (الهی و لطف بیکران) سخن میگوید.» این بیت، بیانگر منشأ الهی بادهی معرفت و گشایشگری آن در اسرار.
خصوص باده عرشی ز ذوالجلال کریم سخاوت و کرم آن مگر خدا گوید
«به ویژه بادهی عرشی (بادهای که از عالم بالا و از ذات حق است) از (ذات) صاحب جلال و بزرگواری (ذوالجلال) و کرامت (کریم) است،» «سخاوت و کرم آن باده را شاید تنها خود خدا بتواند بیان کند (و کسی دیگر قادر به وصف آن نیست).» این بیت، تأکید بر عظمت و وصفناپذیری بادهی معرفت الهی که از ذات خداوند سرچشمه میگیرد.
مولانا به تجلی حق در عارف و سخن گفتن او از این تجلی اشاره میکند:
ز شیردانه عارف بجوشد آن شیره ز قعر خم تن او تو را صلا گوید
«آن عصاره (شیره) (معرفت) از سینهی عارف (شیردانه عارف، که محل جاری شدن فیض الهی است) میجوشد،» «(و) از عمق وجود (قعر خم تن) او (عارف) تو را (به سوی حق) دعوت میکند (صلا گوید).» این بیت، بیانگر تجلی حق در عارف و جاری شدن معرفت از او؛ عارف خود تبدیل به منبع فیض میشود.
چو سینه شیر دهد شیره هم تواند داد ز سینه چشمه جاریش ماجرا گوید
«هنگامی که (عارف) سینهای مانند شیر (شیردانه، محل جوشیدن فیض) میدهد، عصاره (معرفت) را نیز میتواند ببخشد،» «چشمهی جاری (فیض) از سینهی او (عارف) ماجراها (اسرار الهی) را بازگو میکند.» این بیت، تأکید بر نقش عارف به عنوان واسطهی فیض و جاری کنندهی اسرار الهی.
مولانا به فنای عقل در بادهی عشق و کشف اسرار الهی اشاره میکند:
چو مستتر شود آن روح خرقه باز شود کلاه و سر بنهد ترک این قبا گوید
«هنگامی که آن روح (عارف) (در عشق) پنهان و پوشیده (مستتر) شود، (از قید و بند) خرقه (لباس ظاهری) رها میشود،» «(در آن حال) کلاه و سر (نماد عقل و هوشیاری) را کنار مینهد و ترک (و رها کردن) این قبا (جسم و تعلقات دنیوی) را میگوید (و از آنها دست میکشد).» این بیت، بیانگر فنای عارف در عشق و رهایی از تعلقات ظاهری و عقلی است.
چو خون عقل خورد باده لاابالی وار دهان گشاید و اسرار کبریا گوید
«هنگامی که باده (عشق) بدون توجه به چیزی (لاابالی وار) خون عقل را میخورد (عقل را از بین میبرد)،» «(آنگاه عارف) دهان میگشاید و اسرار عظمت الهی (کبریا) را بازگو میکند.» این بیت، اوج بیان مقام بیخودی در عشق؛ در مقام بیعقلی، اسرار الهی آشکار میشود.
مولانا غزل را با توصیهای به سکوت و اشاره به شمس تبریزی به پایان میرساند:
خموش باش که کس باورت نخواهد کرد که مس بد نخورد آنچ کیمیا گوید
«خاموش باش (سخن را کوتاه کن)، زیرا کسی سخنان تو را (دربارهی این اسرار) باور نخواهد کرد،» «زیرا مس (انسانهای نااهل و خامی که قابلیت ندارند) چیزی را که کیمیا (عارف واصل) میگوید (که مس را طلا میکند) باور نمیکند و آن را بد نمیخورد (تحمل نمیکند).» این بیت، دعوتی به سکوت و پرهیز از بیان اسرار به نااهلان؛ زیرا آنها توانایی درک این حقایق را ندارند.
خبر ببر سوی تبریز مفخر آفاق مگر که مدح تو را شمس دین ما گوید
«(ای پیک!) خبر (و این غزل) را به سوی تبریز، آن افتخار جهانیان (مفخر آفاق)، ببر،» «شاید که شمس دین ما (شمس تبریزی)، مدح تو را (ای ذات حق یا ای روح انسانی)، بگوید (و تو را ستایش کند).» این بیت، بیانگر فروتنی مولانا و تقدیم این غزل به شمس تبریزی؛ او خود را لایق مدح حق نمیداند و مدح واقعی را از شمس میطلبد.
غزل ۹۲۷ مولانا، تجلیگاه شور و اشتیاق عارفانه به سوی درک حقیقت و رهایی از بند عقل و ظواهر است. مولانا با هنرمندی خاص خود، تمامی اجزای طبیعت را به سخنگویان عشق و معرفت تبدیل میکند، از بلبل و بید گرفته تا چنار و گل، هر یک به نوعی از زیبایی و عمق عشق الهی خبر میدهند. او به خوانندگان توصیه میکند که برای کشف اسرار حقیقی، به جای عقل، به جمع “مستان” بپیوندند، چرا که بادهی معرفت، دختر کرم الهی است و در حال بیخودی، اسرار عظمت خداوندی فاش میشود. غزل همچنین به نقش عارف به عنوان مجرای فیض و منبع جاری شدن معرفت اشاره دارد و اوج این تجربه را در فنای عقل و رهایی از جسم و تعلقات میداند. در نهایت، مولانا با فروتنی خاص خود، سخنانش را برای نااهلان ناگفته باقی میگذارد و امیدوار است که مدح حقیقی او را “شمس دین” تبریزی بر زبان آورد، که این خود نشاندهندهی جایگاه والای شمس در مسیر معنوی مولاناست. این غزل پیامی از غرق شدن در عشق الهی، رهایی از قید عقل، و دستیابی به اسرار هستی را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر