تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 922 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 922 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 922 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۹۲۲ دیوان شمس مولانا

چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
که را قرار بود جان که را قرار بود

شکارگاه بخندد چو شه شکار رود
ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود

هزار ساغر می‌نشکند خمار مرا
دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود

گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود
نه ذره ذره من عاشق نگار بود

ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی
بدانک ذره من اندر آن غبار بود

دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم
اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود

به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست
ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود

ایا به خویش فرورفته در غم کاری
تو تا برون نروی از میان چه کار بود

چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه
دگر مباف که پوسیده پود و تار بود

برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد
به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود

چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد
چو تو نبافی بافنده کردگار بود

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۹۲۲ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۹۲۲ مولانا، غزلی عمیق و شورانگیز در باب ماهیت عشق و فنای عاشق در معشوق است. مولانا در این غزل، با تأکید بر بی‌قراری و بی‌تابی ذاتی عشق، به بی‌اعتباری عقل و اندیشه در برابر قدرت معشوق می‌پردازد. او تصویری از پراکندگی عاشق در کائنات و بازگشت همه‌چیز به او ارائه می‌دهد و در نهایت، به لزوم رهایی از فکر و اندیشه و تسلیم کامل در برابر اراده‌ی الهی اشاره می‌کند.

بی‌قراری عشق و عاشق

مولانا غزل را با بیان شور و بی‌قراری عشق آغاز می‌کند:

چو عشق را هوس بوسه و کنار بود که را قرار بود جان که را قرار بود

«هنگامی که عشق (که خود ذات بی‌قراری است) هوس بوسه و در آغوش کشیدن (معشوق) را داشته باشد،» «چه کسی (و چه جانی) می‌تواند آرام و قرار داشته باشد؟ (یعنی هیچ‌کس آرام ندارد).» این بیت، بیانگر بی‌قراری ذاتی عشق؛ هنگامی که عشق خود در طلب وصال است، دیگر جایی برای آرامش در جان عاشق نیست.

شکارگاه بخندد چو شه شکار رود ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود

«شکارگاه (در خوشحالی) می‌خندد، هنگامی که پادشاه (شه، نماد عشق) برای شکار می‌رود (و به آن توجه می‌کند)،» «اما چه بگویی آن دم که پادشاه (خود) شکار (آن مکان یا آن حالت) باشد؟ (و تابع آن شود).» این بیت، تمثیلی از قدرت عشق؛ عشق هم شکار می‌کند و هم می‌تواند خود شکار شود، یعنی بر هر چیز غالب است. (این بیت می‌تواند به دو صورت تفسیر شود: اگر شه عشق شکار کند، شکارگاه شاد است؛ اما اگر خود عشق شکار چیزی شود، آنگاه عظمت بیشتری دارد.)

هزار ساغر می‌نشکند خمار مرا دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود

«هزار جام شراب (می) نیز خماری مرا (نیاز درونی‌ام به عشق) نمی‌شکند (رفع نمی‌کند)،» «(زیرا) دل من چنان از آن چشم پرخمار (چشم مست‌کننده‌ی معشوق) مست است (که هیچ شرابی جز آن چاره‌ساز نیست).» این بیت، بیانگر عمق تشنگی عاشق به عشق حقیقی؛ هیچ شراب دنیوی نمی‌تواند این تشنگی را رفع کند، مگر چشم معشوق.

پراکندگی عاشق در هستی

مولانا به پراکندگی وجود عاشق در کائنات اشاره می‌کند:

گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود نه ذره ذره من عاشق نگار بود

«زمانی که من (در فنای خود) به خاک تبدیل شوم، (آن) خاک ذره ذره می‌شود (و در کائنات پراکنده می‌گردد)،» «بدان که هر ذره‌ای از وجود من، عاشق آن معشوق (نگار) بوده است.» این بیت، بیانگر فنای عاشق و پراکندگی عشق او در هستی؛ حتی پس از فنای جسم، هر ذره از وجود عاشق به سوی معشوق گرایش دارد.

ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی بدانک ذره من اندر آن غبار بود

«از هر غباری که صدای “های و هو” (فریاد شور و هیجان) می‌شنوی،» «بدان که ذره‌ای از وجود من (عاشق) در آن غبار بوده است.» این بیت، تأکید بر حضور عاشق در تمام اجزای هستی؛ حتی در غبار (ریزترین ذرات) نیز شور و هیجان عشق او جاری است.

نقش آه و صبوری در عشق

مولانا به نقش آه و بی‌معنایی صبر در عشق اشاره می‌کند:

دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود

«دل من (که بی‌قرار است)، با آه (نفس عمیق و سوزان از عشق) آرام می‌گیرد (ساکن شود) و (با این حال) از این آه خجالت‌زده هستم،» «اگرچه (خود این) آه (در برابر عظمت) ماه تو (معشوق) شرمسار بود (که چرا مرا اینگونه آشکار می‌کند).» این بیت، بیانگر پارادوکس آه؛ آه هم آرامش‌بخش است و هم شرمساری می‌آورد، و خود آه نیز در برابر معشوق حقیر است.

به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود

«بهتر از صبوری در این روزگار چیزی نیست،» «اما نه در برابر تو (معشوق)، زیرا صبر در برابر تو بسیار شرم‌آور (عار) است (و عشق تو جایی برای صبر نمی‌گذارد).» این بیت، تأکید بر بی‌معنایی صبر در برابر عشق؛ صبر در مقابل معشوق و آتش عشق او، نشانه ناتمامی عشق است.

رهایی از اندیشه و تسلیم در برابر حق

مولانا به لزوم رهایی از اندیشه و تسلیم در برابر اراده‌ی الهی اشاره می‌کند:

ایا به خویش فرورفته در غم کاری تو تا برون نروی از میان چه کار بود

«ای کسی که در غم کاری به درون خود فرورفته‌ای (و غرق اندیشه‌های خود شده‌ای)،» «تو تا از میان (این اندیشه‌ها) بیرون نروی، هیچ کاری (از پیش) نخواهد رفت (و به جایی نخواهی رسید).» این بیت، دعوت به رهایی از افکار و اندیشه‌ها؛ تا از دایره‌ی خود و افکار محدود خود بیرون نرویم، به کار اصلی دست نخواهیم یافت.

چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه دگر مباف که پوسیده پود و تار بود

«هنگامی که عنکبوت (نماد انسان) تار عنکبوت (لعاب) اندیشه (فکر و خیالات خود) را می‌تند (و می‌زدود، پاک می‌کند)،» «دیگر (این تار را) مباف (به فکر و خیال مشغول نباش)، زیرا پود و تار آن (فکر و خیال) پوسیده و بی‌اعتبار است.» این بیت، دعوت به ترک اندیشه‌های باطل و خیالات بیهوده؛ این افکار مانند تار عنکبوت پوسیده‌اند و سودی ندارند.

برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود

«برو و اندیشه را به او (خداوند) بازگردان که او (همان ابتدا) اندیشه را داد،» «به پادشاه (شه، خداوند) نگاه کن، نه به اندیشه که آن (در برابر او) نثری بی‌ارزش است (کان نثار بود).» این بیت، دعوت به تسلیم اندیشه به خالق آن و توجه به ذات حق؛ باید از اندیشه به سوی معشوق رفت.

چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد چو تو نبافی بافنده کردگار بود

«هنگامی که تو (از خود) سخن نگویی، گفتار تو گفتار او (خداوند) خواهد بود،» «هنگامی که تو (از خود) نبافی (نقش نزنی)، بافنده (خالق) خود کردگار (خداوند) خواهد بود.» این بیت، بیانگر مقام فنا و اتصال به حق؛ در فنای خود، انسان به جایی می‌رسد که سخن و فعلش، جلوه‌ی کلام و فعل الهی می‌شود.

نکات مهم

  • بی‌قراری ذاتی عشق: عشق خود عامل بی‌قراری است و در وجود عاشق نیز بی‌تابی ایجاد می‌کند.
  • تشنگی بی‌کران به عشق حقیقی: هیچ لذت دنیوی نمی‌تواند تشنگی عاشق به وصال معشوق را برطرف کند.
  • فنای عاشق در هستی: عاشق چنان در عشق غرق می‌شود که حتی ذرات وجودش پس از فنا نیز با عشق آمیخته‌اند.
  • پارادوکس آه: آه هم آرامش‌بخش است و هم شرمساری می‌آورد، و خود در برابر عظمت معشوق حقیر است.
  • بی‌معنایی صبر در برابر معشوق: عشق چنان فراگیر است که جایی برای صبر باقی نمی‌گذارد.
  • رهایی از اندیشه و خیالات: افکار و اندیشه‌های محدود، مانند تار عنکبوت پوسیده‌اند و باید آن‌ها را ترک کرد.
  • تسلیم کامل به اراده‌ی الهی: باید اندیشه را به خالق آن بازگرداند و تنها به ذات معشوق نگریست.
  • فنا در حق و اتصال به اراده‌ی الهی: در نهایت، در مقام فنا، گفتار و کردار انسان، جلوه‌ی گفتار و کردار خداوند می‌شود.

نتیجه‌گیری

غزل ۹۲۲ مولانا، کاوشی ژرف در تجربه عارفانه عشق و فنا در آن است. مولانا با بیان بی‌قراری ذاتی عشق و بی‌ثمر بودن هرگونه تلاش برای آرامش در برابر آن، به شدت تشنگی عاشق به باده‌ی حقیقی اشاره می‌کند. او فنای عاشق را نه پایان، بلکه پراکندگی عشق او در تمامی ذرات هستی می‌داند. غزل با تأکید بر پارادوکس‌های درونی مانند آه و صبر، به پیچیدگی‌های مسیر عشق می‌پردازد و در نهایت، با دعوت قاطع به رهایی از بند اندیشه و خیالات باطل، سالک را به تسلیم کامل در برابر اراده‌ی الهی و فنا در او فرامی‌خواند. این غزل پیامی از بی‌کرانگی عشق، پیوستگی عاشق با کائنات، و رهایی از خودی برای رسیدن به وحدت با حق را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: