مطالب پیشنهادی![]()
اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد
گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد
وگر به پیش من آید خیال یار که چونی
حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد
شکار خسته اویم به تیر غمزه جادو
گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد
چو کاسه بر سر آبم ز بیقراری عشقش
اگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد
کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شد
اگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد
بگفت چیست شکایت هزار بار گشادم
ز بهر ماهی جان را هزار بار چه باشد
من از قطار حریفان مهار عقل گسستم
به پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشد
اگر مهار گسستم وگرچه بار فکندم
یکی شتر کم گیری از این قطار چه باشد
دلم به خشم نظر میکند که کوته کن هین
اگر بجست یکی نکته از هزار چه باشد
چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق
دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد
انار شیرین گر خود هزار باشد وگر یک
چو شد یکی به فشردن دگر شمار چه باشد
خمار و خمر یکستی ولی الف نگذارد
الف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشد
چو شمس مفخر تبریز ماه نو بنماید
در آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد
غزل ۹۰۱ مولانا، غزلی شوقانگیز و امیدبخش است که به انتظار عاشق برای لطف و عنایت معشوق میپردازد. مولانا با طرح سؤالی تکرار شونده “چه باشد؟”، تصویری از امیدواری و آرزوی وصال را ترسیم میکند. این غزل به تحولاتی که در اثر حضور و نظر معشوق در جان و جهان رخ میدهد، اشاره دارد و در نهایت، به وحدت عشق و معشوق و نقش شمس تبریزی در این تجلی میپردازد.
مولانا غزل را با آرزوی لطف و نظر معشوق آغاز میکند:
اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد
«اگر نگار (معشوق) لحظهای مرا بنوازد (مورد لطف قرار دهد)، چه (اتفاقی) میشود؟» «(مانند آن است که) اگر این درخت (بیجان)، از (لطف) آن بهار (دلانگیز) بخندد، چه (عجب) باشد؟» این بیت، بیانگر تأثیر لطف معشوق بر عاشق؛ لطف معشوق، مانند بهار برای درخت است که آن را از خشکی نجات داده و شکوفا میکند.
وگر به پیش من آید خیال یار که چونی حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد
«و اگر خیال یار (تصور معشوق) به نزد من آید که “چگونهای؟” (حال تو چطور است؟)،» «(در این صورت) تن رنجور و ضعیف (نزار) من، حیات نو بپذیرد (و جانی تازه گیرد)، چه (عجب) باشد؟» این بیت، نشاندهنده قدرت احیاگری خیال معشوق؛ حتی تصور حالپرسی یار نیز میتواند به تن نزار عاشق جان دوباره ببخشد.
شکار خسته اویم به تیر غمزه جادو گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد
«من شکار خستهی او (معشوق) هستم، (که) با تیر غمزهی جادو (چشم فریبنده) (صیاد شدهام)،» «اگر (همین صیاد) مرا با مهربانی بخواند که “ای شکار (من!)”، چه (عجب) باشد؟» این بیت، توصیف وضعیت عاشق به عنوان شکاری خسته که از صیاد خود (معشوق) امید لطف و مهربانی دارد.
چو کاسه بر سر آبم ز بیقراری عشقش اگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد
«مانند کاسهای که بر روی آب (بیقرار) است (من از) بیقراری عشق او (معشوق) (بیتابم)،» «اگر (سرانجام) به لب دوست (وصل معشوق) مانند یک کوزه (که پر از آب میشود) برسم، چه (عجب) باشد؟» این بیت، تشبیه عاشق به کاسهای بیقرار که در آرزوی پر شدن از آب وصل معشوق (همانند کوزه) است.
مولانا به امید وصل و گسستن از قید عقل اشاره میکند:
کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شد اگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد
«کنار (و دامن) خاک (زمین)، از اشکهایم مانند لعل و گوهر (گرانبها) پر شده است،» «اگر (یار) برای لحظهای (دمی) به وصل (و آغوش) گشاید، چه (عجب) باشد؟» این بیت، بیانگر اشکهای فراوان عاشق که آنقدر جاری شدهاند که زمین را پر از گوهر کردهاند و در انتظار یک لحظه وصالند.
بگفت چیست شکایت هزار بار گشادم ز بهر ماهی جان را هزار بار چه باشد
«(معشوق) گفت: “شکایت چیست؟ (من) هزار بار (درِ فیض را) گشودهام،» «(پس) برای (صیاد) ماهی جان (صید کردن جانهای مشتاق)، (اگر) هزار بار (تور باز کنم)، چه (عجب) باشد؟”» این بیت، پاسخ معشوق به گلههای عاشق؛ معشوق به کثرت فیضبخشی خود اشاره میکند و باز کردن هزار بار دریچه برای صید جانها را طبیعی میداند.
من از قطار حریفان مهار عقل گسستم به پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشد
«من از جمع (قطار) رفیقان (و اهل دنیا)، مهار عقل (زمام عقل و اختیار) را گسستم،» «(اکنون) در برابر شتر مست او (معشوق، که نماد نیروی بیاختیار عشق است)، یک مهار (عقل) چه (ارزشی) دارد؟ (ناچیز است).» این بیت، بیانگر رهایی عاشق از قید عقل در برابر نیروی عظیم و بیمهار عشق الهی (شتر مست).
اگر مهار گسستم وگرچه بار فکندم یکی شتر کم گیری از این قطار چه باشد
«اگر (من) مهار (عقل) را گسستم و اگرچه بار (تکالیف/مسئولیتها/مشکلات) را از دوش فکندم،» «(آیا) یک شتر (عاشق) را از این قطار (کاروان عشاق) کم (و ناچیز) میشماری، چه (عجب) باشد؟ (یعنی این اتفاق مهمی نیست).» این بیت، تأکید بر عدم اهمیت از دست دادن یک عاشق در راه عشق برای معشوق؛ در قطار عشاق، یکی کم یا زیاد بودن اهمیتی ندارد.
مولانا به وحدت در عشق و پختگی اشاره میکند:
دلم به خشم نظر میکند که کوته کن هین اگر بجست یکی نکته از هزار چه باشد
«دلم با خشم (و ناراحتی) نگاه میکند (به من) که “سخنم را کوتاه کن، هان!”،» «(در این دریای معرفت) اگر یک نکته از هزاران (نکته) بیرون جهید، چه (اهمیتی) دارد؟ (یعنی اینقدر جزئیات مهم نیست).» این بیت، انتقاد دل (نماد باطن) از پرگویی و پرداختن به جزئیات؛ دل بر تمرکز بر اصل معرفت و وحدت تأکید دارد.
چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد
«(این) دل و عشق، مانند احمد (پیامبر) و ابوبکر (یار غار او) هستند،» «(در ظاهر) دو نام بودند (اما در حقیقت) یکی جان (یکی حقیقت)، (پس) دو یار غار (که در باطن یکی هستند)، چه (عجیب) باشد؟» این بیت، بیانگر وحدت دل و عشق؛ دل و عشق در باطن یکی هستند، همانند احمد و ابوبکر که در ظاهر دو تن، اما در حقیقت یکی جان بودند (اشاره به وحدت وجودی).
انار شیرین گر خود هزار باشد وگر یک چو شد یکی به فشردن دگر شمار چه باشد
«انار شیرین اگر هزار (دانه) باشد و اگر (فقط) یک (دانه)،» «هنگامی که (همهی آن دانهها) به (واسطه) فشردن (و یکی شدن)، یکی شد، دیگر شمارش چه (اهمیتی) دارد؟ (زیرا به ماهیت واحد رسیدهاند).» این بیت، تأکید بر وحدت و فنای کثرت در وحدت؛ مهم رسیدن به جوهر و فشردن کثرات برای رسیدن به وحدت است.
خمار و خمر یکستی ولی الف نگذارد الف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشد
«“خمار” و “خمر” (شراب) یکی بودند، اما حرف “الف” (در خمار) مانع (این وحدت) شد،» «هنگامی که “الف” از میان رفت (و “خمار” به “خمر” تبدیل شد)، ببین که “خمار” (در واقع همان) “خمر” (شراب بیهوشی) است، چه (عجب) باشد؟» این بیت، بازی با کلمات برای بیان وحدت ظاهری و باطنی؛ “خمار” (سستی بعد از مستی) و “خمر” (شراب) در ظاهر متفاوتند، اما مولانا با حذف الف نشان میدهد که خمار همان اثر خمر است و باطنشان یکی است، یا اینکه باطن خمار همان مستی است.
مولانا غزل را با اشاره به شمس تبریزی و تجلی ماه نو به پایان میرساند:
چو شمس مفخر تبریز ماه نو بنماید در آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد
«هنگامی که شمس، افتخار تبریزیان (شمس تبریزی)، ماه نو (تجلی جدید حقیقت) را آشکار کند،» «در آن نمایش موزون (و هماهنگ)، دیگر بحث از کار و بار (مشغلههای دنیوی و ظاهری) چه (اهمیتی) دارد؟ (همه در برابر آن محو میشوند).» این بیت، ستایش نهایی از شمس تبریزی؛ با ظهور و تجلی شمس، تمامی کارها و مشغلههای دنیوی بیاهمیت میشوند.
غزل ۹۰۱ مولانا، بیانی پرشور و امیدبخش از تجربه عاشقانه در انتظار لطف و وصال معشوق است. مولانا با تکرار سؤال “چه باشد؟”، اشتیاق و آرزوهای خود را به تصویر میکشد و از تحولاتی که حتی با کوچکترین توجه یار در جان و جهان رخ میدهد، سخن میگوید. او با تمثیلهای مادی و ارجاعات داستانی، به قدرت عشق در احیای روح، رهایی از قید عقل، و رساندن به مقام وحدت اشاره میکند. در نهایت، مولانا شمس تبریزی را به عنوان تجلیگاه ماه نو و حضور بیبدیل معشوق معرفی میکند که با ظهور او، تمامی کارها و بارهای دنیوی بیاهمیت میشوند. این غزل پیامی از امید بیکران، تسلیم در برابر عشق، و درک عمیق از وحدت در کثرت را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر