مطالب پیشنهادی![]()
یار مرا عارض و عذار نه این بود
باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود
عهدشکن گشتهاند خاصه و عامه
قاعده اهل این دیار نه این بود
روح در این غار غوره وار ترش چیست
پرورش و عهد یار غار نه این بود
سیل غم بیشمار بار و خرم برد
طمع من از یار بردبار نه این بود
از جهت من چه دیگ میپزد آن یار
راتبه میر پخته کار نه این بود
دام نهان کرد و دانه ریخت به پیشم
کینه نهان داشت و آشکار نه این بود
ناصح من کژ نهاد و برد ز راهم
شرط امینی و مستشار نه این بود
در چمن عیش خار از چه شکفتهست
منبت آن شهره نوبهار نه این بود
شحنه شد آن دزد من ببست دو دستم
سایسی و عدل شهریار نه این بود
مهل ندادی که عذر خویش بگویم
خوی چو تو کوه باوقار نه این بود
میرسدم بوی خون ز گفت درشتش
رایحه ناف مشکبار نه این بود
نوش تو را ذوق و طعم و لطف نه این بود
وان شتر مست خوش عیار نه این بود
پیش شه افغان کنم ز خدعه قلاب
زر من آن نقد خوش عیار نه این بود
شاه چو دریا خزینهاش همه گوهر
لیک شهم را خزینه دار نه این بود
بس که گلهست این نثار و جمله شکایت
شاه شکور مرا نثار نه این بود
غزل ۸۹۹ مولانا، غزلی سرشار از گله و شکایت از تغییر حال یار و روزگار است. این غزل حالتی از حیرت و دلشکستگی شاعر را نشان میدهد که معشوق یا وضعیتی را که انتظار داشته، خلاف میل خود مییابد. در این غزل، مولانا با تکرار عبارت “نه این بود”، حس ناامیدی و ناباوری خود را از دگرگونیها بیان میکند و این شکایتها را در نهایت به حضور شاه (حق تعالی/شمس تبریزی) عرضه میدارد.
مولانا غزل را با گله از تغییر معشوق یا وضعیت موجود آغاز میکند:
یار مرا عارض و عذار نه این بود باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود
«چهره (عارض) و رخسار (عذار) یار من، این (گونه که اکنون میبینم) نبود،» «(و) درخت (نخل) و برگ و میوهی باغ من (و ثمرات زندگیام) نیز این (گونه که هست) نبود.» این بیت، بیانگر تفاوت میان آنچه شاعر از یار (چه معشوق، چه عالم) انتظار داشته با آنچه اکنون تجربه میکند.
عهدشکن گشتهاند خاصه و عامه قاعده اهل این دیار نه این بود
«خاصه (خواص) و عامه (عطوام) (مردم)، عهدشکن شدهاند،» «(و) رسم و آیین (قاعده) مردم این شهر و دیار، این (گونه بدعهدی) نبود.» این بیت، شکایت از بیوفایی و عهدشکنی عمومی مردم.
روح در این غار غوره وار ترش چیست پرورش و عهد یار غار نه این بود
«روح (جان انسان) در این غار (کنایه از دنیا یا جسم)، چرا مانند غورهی ترش، ناخوشایند و ترشرو است؟» «(در حالی که) پرورش (معنوی) و پیمان یار غار (اشاره به حضرت ابوبکر در غار ثور، نماد رفاقت صدیقانه و لطف یار)، این (ترشرویی و ناخوشی) نبود.» این بیت، حیرت از ناخوشی و ترشرویی روح در دنیا و مقایسه آن با پرورش و عهد یارانی که میبایست موجب شادابی و طراوت باشند.
سیل غم بیشمار بار و خرم برد طمع من از یار بردبار نه این بود
«سیل غم بیشمار، بار و سرمایهی (خرم) من را با خود برد (نابود کرد)،» «(در حالی که) انتظار (طمع) من از یار بردبار (کسی که میبایست صبور و یاریرسان باشد)، این (نابودی و بیتوجهی) نبود.» این بیت، شکایت از هجوم غم و ناامیدی و تفاوت آن با انتظار از یار بردبار که میبایست پشتیبان باشد.
مولانا به فریبکاریها و مقاصد پنهان اشاره میکند:
از جهت من چه دیگ میپزد آن یار راتبه میر پخته کار نه این بود
«آن یار (معشوق/روزگار) از برای من چه دیگی (چه فکری، چه تدبیری) میپزد؟ (چه سرنوشتی برای من رقم میزند؟)» «رویه (راتبه) و رسم میر (رئیس/مدبر) کارآزموده (پختهکار)، این (پختن دیگهایی که موجب رنج است) نبود.» این بیت، حیرت از سرنوشتی که یار (مقصد) برای او رقم میزند و مقایسه آن با تدبیر یک مدبر کارآزموده.
دام نهان کرد و دانه ریخت به پیشم کینه نهان داشت و آشکار نه این بود
«(یار/روزگار) دام خود را پنهان کرد و دانه (ظاهر فریبنده) را پیش روی من ریخت،» «(در حالی که) کینه (دشمنی) را پنهان داشت و (شیوه) آشکار (و بیریا) او این (فریبکاری) نبود.» این بیت، شکایت از فریب و مکر پنهان یار که برخلاف انتظار، کینه میورزد.
ناصح من کژ نهاد و برد ز راهم شرط امینی و مستشار نه این بود
«ناصح و پنددهندهی من، کجرو و نادرست بود و مرا از راه (درست) برد (منحرف کرد)،» «(در حالی که) شرط امانتداری (امینی) و مشاوره (مستشار)، این (کژرویی و انحراف) نبود.» این بیت، گله از مشاوران و پنددهندگان دروغین که خود باعث انحراف میشوند.
مولانا به حضور خار در چمن عیش و بیعدالتیها اشاره میکند:
در چمن عیش خار از چه شکفتهست منبت آن شهره نوبهار نه این بود
«در چمن عیش و شادی، چرا خار روییده و شکفته است؟» «(در حالی که) رویشگاه (منبت) آن بهار معروف (نوبهار) (که میبایست سراسر گل باشد)، این (وجود خار) نبود.» این بیت، حیرت از حضور رنج (خار) در لحظات شادی (چمن عیش) و خلاف انتظار از بهار.
شحنه شد آن دزد من ببست دو دستم سایسی و عدل شهریار نه این بود
«آن دزد (عامل رنج و ناخوشی) من، خود نگهبان (شحنه) شد و دو دست من را بست (و مرا اسیر کرد)،» «(در حالی که) سیاستمداری (سایسی) و عدالت شهریار (پادشاه)، این (وضعیت که دزد شحنه شود و مظلوم اسیر) نبود.» این بیت، شکایت از بیعدالتی و وارونگی امور که دزد، خود به جای نگهبان مینشیند و مظلوم را اسیر میکند.
مولانا به درشتی رفتار و تغییر ماهیت نیکوییها اشاره میکند:
مهل ندادی که عذر خویش بگویم خوی چو تو کوه باوقار نه این بود
«(تو ای یار/روزگار) به من مهلت ندادی که عذر خود را بگویم،» «(در حالی که) خوی (اخلاق) تو که (باید) مانند کوه باوقار (استوار و صبور) باشد، این (شتابزدگی و بیمهلتی) نبود.» این بیت، گله از بیصبری و عدم فرصت برای توجیه و تفاوت آن با انتظار از یار باوقار.
میرسدم بوی خون ز گفت درشتش رایحه ناف مشکبار نه این بود
«از گفتار درشت و خشن او (یار/روزگار)، بوی خون به مشامم میرسد،» «(در حالی که) بوی خوش (رایحه) مشک (ناف مشکبار) او، این (بوی خون) نبود.» این بیت، بیانگر تغییر لطف یار به خشونت؛ انتظاری که از بوی خوش مشک وجود یار میرفت، به بوی خون تبدیل شده است.
نوش تو را ذوق و طعم و لطف نه این بود وان شتر مست خوش عیار نه این بود
«(ای یار) لذت (ذوق) و طعم و لطف (آنچه به من میرساند) این (گونه که اکنون میبینم) نبود،» «(و) آن شتر مست و خوشخلق (خوشعیار) (که حامل فیض بود)، این (گونه بیمهار و ناخوشایند) نبود.» این بیت، شکایت از تغییر ماهیت فیض و لطف یار؛ آنچه اکنون از یار میرسد، خوشایند نیست و وسیلهی انتقال فیض نیز دیگر آن شتر خوشخلق سابق نیست.
مولانا شکایت خود را به شاه میبرد و به ماهیت حقیقت اشاره میکند:
پیش شه افغان کنم ز خدعه قلاب زر من آن نقد خوش عیار نه این بود
«پیش (آن) شاه (خداوند/شمس تبریزی) از فریبکاری (خدعه) آن دغلباز (قلاب) ناله و فریاد (افغان) میکنم،» «(زیرا) طلای (معرفت) من که آن نقد خوشعیار (باارزش و ناب) بود، این (گونه بدل و بیارزش) نبود.» این بیت، شکایت از از دست رفتن ارزش حقیقی و کیفیت معنوی؛ مولانا به شاه (خداوند/شمس) شکایت میکند که چگونه فریبکاریها باعث شدهاند که زر ناب معنویت او به بدل تبدیل شود.
شاه چو دریا خزینهاش همه گوهر لیک شهم را خزینه دار نه این بود
«شاه (خداوند/شمس) مانند دریاست و خزانهاش همه (پر از) گوهر (است)،» «اما (این) خزانهدار شاه من، این (گونه بیتدبیر یا ظالم) نبود.» این بیت، تأکید بر بینهایت بودن فیض الهی و گله از واسطهها یا تدبیری که فیض را به این شکل به او میرسانند.
بس که گلهست این نثار و جمله شکایت شاه شکور مرا نثار نه این بود
«این (سخنان من) از بس که گله و شکایت است، (باید بگویم که) این (همه شکایت) نثاری (هدیهای) (شایستهی) شاه شکور (پادشاه شکرگزار) من نبود (چرا که او انتظار شکر و نثار دیگر دارد).» این بیت، خودآگاهی مولانا به ماهیت شکایتهایش؛ او میداند که این همه گله، نثار شایستهای برای پادشاهی که شکرگزار است (و از بندگانش هم شکرگزاری میخواهد) نیست. این بیت، نقطهی اوج غزل است که شاعر از اوج شکایت به نوعی خودانتقادی و اعتراف به وضعیت موجود میرسد.
غزل ۸۹۹ مولانا، بیانی عمیق از حس ناامیدی، دلشکستگی، و حیرت از دگرگونیها است. این غزل به نمایش گذاشتن تجربه یک عاشق (یا سالک) است که با واقعیتهایی متفاوت از انتظارات خود روبرو شده و از این تغییر حال یار (چه معشوق الهی و چه شرایط دنیوی) و بیوفاییها گله میکند. مولانا با تکرار “نه این بود” و بهرهگیری از تمثیلهای تلخ و گزنده، تصویری از دنیایی را ترسیم میکند که در آن لطف به خشونت، صداقت به فریب، و عدالت به بیعدالتی بدل شده است. با این حال، در نهایت، غزل با خودآگاهی شاعر به ماهیت شکوه و شکایت خود و اذعان به اینکه اینها نثار شایستهای برای “شاه شکور” نیست، به نوعی پایانبندی متفکرانه و عرفانی میرسد که نشان میدهد حتی در اوج گلهمندی، عارف به مقام و جلال معشوق آگاه است. این غزل پیامی از رنجهای سلوک، تناقضات ظاهری عالم، و درک پیچیدگیهای رابطه با حق را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر