مطالب پیشنهادی![]()
زهره من بر فلک شکل دگر میرود
در دل و در دیدهها همچو نظر میرود
چشم چو مریخ او مست ز تاریخ او
جان به سوی ناوکش همچو سپر میرود
ابروی چون سنبله بیخبرست از مهش
گر خبرستش چرا فوق قمر میرود
ذره چرا شد سوار بر سر کره هوا
چون سوی تو آفتاب جمله به سر میرود
آن زحل از ابلهی جست زبردستیی
غافل از آن کاین فلک زیر و زبر میرود
دل ز شب زلف تو دید رخ همچو روز
زین شب و روز او نهان همچو سحر میرود
ترک فلک گاو را بر سر گردون ببست
کرد ندا در جهان کی به سفر میرود
جامه کبود آسمان کرد ز دست قضا
این قدرش فهم نی کو به قدر میرود
خاک دهان خشک را رعد بشارت دهد
کابر چو مشک سقا بهر مطر میرود
اختر و ابر و فلک جنی و دیو و ملک
آخر ای بییقین بهر بشر میرود
پنبه برون کن ز گوش عقل و بصر را مپوش
کان صنم حله پوش سوی بصر میرود
نای و دف و چنگ را از پی گوشی زنند
نقش جهان جانب نقش نگر میرود
آن نظری جو که آن هست ز نور قدیم
کاین نظر ناریت همچو شرر میرود
جنس رود سوی جنس بس بود این امتحان
شه سوی شه میرود خر سوی خر میرود
هر چه نهال ترست جانب بستان برند
خشک چو هیزم شود زیر تبر میرود
آب معانی بخور هر دم چون شاخ تر
شکر که در باغ عشق جوی شکر میرود
بس کن از این امر و نهی بین که تو نفس حرون
چونش بگویی مرو لنگ بتر میرود
جان سوی تبریز شد در هوس شمس دین
جان صدفست و سوی بحر گهر میرود
غزل ۸۸۸ مولانا، غزلی سرشار از استعارات نجومی و عرفانی است که به حرکت و دگرگونی در عالم هستی به واسطهی عشق الهی و حضور معشوق (شمس تبریزی) میپردازد. مولانا در این غزل، تاثیر جاذبهی معشوق بر تمامی اجزای عالم، ناتوانی عقل در برابر عشق، و لزوم پاکی و تلطیف نفس برای وصول به حقیقت را به تصویر میکشد. او در نهایت، مقصد نهایی جان را شمس دین میداند.
مولانا غزل را با بیان تأثیر معشوق بر عالم آغاز میکند:
زهره من بر فلک شکل دگر میرود در دل و در دیدهها همچو نظر میرود
«زهرهی من (ستارهی اقبال من/معشوق من) بر فلک (آسمان هستی) به شکل دیگری (خاص و بینظیر) حرکت میکند (و جلوه میکند)،» «(و) در دلها و در دیدهها، مانند بینایی (که ناگهان و عمیقاً درک میشود) جاری میشود.» این بیت، بیانگر تأثیر خاص و عمیق معشوق بر عالم و ادراکات درونی و بیرونی انسان.
چشم چو مریخ او مست ز تاریخ او جان به سوی ناوکش همچو سپر میرود
«چشم (نگاه) او (معشوق) مانند مریخ (ستارهای آتشین و جنگاور) است، و (از شدت زیبایی و قدرت) از تاریخ (سابقهی خود و آنچه دیده) مست (و سرمست) است،» «(و) جان (عاشق) به سوی تیر (ناوک) نگاه او، مانند سپر (بیمقاومت و آمادهی پذیرش) میرود (و خود را فدا میکند).» این بیت، تصویری از قدرت و جذبهی نگاه معشوق که جان عاشق را بیاختیار به سوی خود میکشد.
ابروی چون سنبله بیخبرست از مهش گر خبرستش چرا فوق قمر میرود
«ابرو (ی معشوق) که مانند خوشهی سنبله (فریبنده و دلربا) است، از (زیبایی) ماهش (روی او) بیخبر است (و به مقام خود مغرور است)،» «اگر (واقعاً) باخبر (و متواضع) است، چرا (در زیبایی) فراتر از ماه (قمر) میرود؟ (یعنی اوج زیبایی او ناشی از بیخبری و غفلت از عظمت خود است).» این بیت، تأکید بر اوج زیبایی معشوق که حتی اجزای صورتش نیز در کمال بیخبری از زیبایی خود، به اوج میرسند.
ذره چرا شد سوار بر سر کره هوا چون سوی تو آفتاب جمله به سر میرود
«ذره چرا بر روی کرهی هوا (جهان مادی) سوار شده (و خودنمایی میکند)،» «(در حالی که) به سوی تو (ای معشوق، که مانند) آفتاب (روشنگری)، همه چیز (حتی خود آفتاب) با تواضع و سرسپردگی حرکت میکند (به سر میرود).» این بیت، مقایسهای بین ناچیزی عالم مادی (ذره) و عظمت معشوق (آفتاب)؛ در برابر تو، همه چیز با تواضع میآید.
آن زحل از ابلهی جست زبردستیی غافل از آن کاین فلک زیر و زبر میرود
«آن زحل (سیارهی زحل، نماد سنگینی و بدشگونی) از ابلهی و نادانی، خواستار برتری (زبردستی) شد،» «(اما) غافل از آن بود که این فلک (گردون دنیا) پیوسته در حال دگرگونی و زیر و رو شدن است (و هیچ چیز پایدار نیست).» این بیت، بیانگر نادانی کسانی که به قدرتهای ظاهری دل میبندند؛ در حالی که عالم همواره در حال تغییر است.
مولانا به نقش شب و روز در سیر عشق و سفر روحانی اشاره میکند:
دل ز شب زلف تو دید رخ همچو روز زین شب و روز او نهان همچو سحر میرود
«دل (عاشق) از (تاریکی و پیچیدگی) شب زلف تو (معشوق)، چهرهای (زیبا) همچون روز (روشن) را دید،» «(و) از (تأثیر این) شب و روز (عشق)، او (دل) نهان (از چشم اغیار)، همچون سحر (که بین شب و روز پنهان است) حرکت میکند.» این بیت، بیانگر رؤیت حقیقت (رخ روز) در دل تاریکی (شب زلف) و حرکت پنهان و بینابینی دل عاشق در این میان.
ترک فلک گاو را بر سر گردون ببست کرد ندا در جهان کی به سفر میرود
«ترک فلک (سیارهی مشتری که گویی ترکتاز است) گاو (صورت فلکی ثور، یا نمادی از نفس) را بر بالای گردون (آسمان) بست،» «(و) در جهان ندا داد: “چه کسی (برای سفر روحانی) آماده است؟”» این بیت، اشاره به حرکت و سفر روحانی؛ گویا ستارهای ندا میدهد که چه کسی آمادهی سفر معنوی و رهایی از نفس (گاو) است.
جامه کبود آسمان کرد ز دست قضا این قدرش فهم نی کو به قدر میرود
«آسمان از دست قضا (تقدیر الهی)، جامهی کبود (غم و اندوه) بر تن کرد،» «(اما) این قدر (آسمان) فهم ندارد که خود نیز به سوی تقدیر (قدر) حرکت میکند (و خود نیز مقهور قضا و قدر الهی است).» این بیت، بیانگر تسلیم عالم در برابر قضای الهی؛ حتی آسمان نیز از تقدیر بیخبر است و مقهور آن.
مولانا به بشارت رحمت الهی و دعوت به بیداری اشاره میکند:
خاک دهان خشک را رعد بشارت دهد کابر چو مشک سقا بهر مطر میرود
«رعد (آواز الهی) به دهان خشک (تشنه) خاک (وجود انسان) بشارت میدهد،» «که ابر (رحمت الهی) مانند مشک سقا (پر آب و بخشنده) برای باران (مطر) (و سیراب کردن) میرود (و به حرکت درآمده است).» این بیت، بشارتی بر نزول رحمت الهی بر تشنگان؛ زمان سیراب شدن جانها فرا رسیده است.
اختر و ابر و فلک جنی و دیو و ملک آخر ای بییقین بهر بشر میرود
«ستارگان و ابرها و فلک (آسمان)، جنیان و دیوان و فرشتگان،» «در نهایت (ای انسان) بییقین، (بدان که) همه برای (خدمت و کمال) بشر (انسان) در حرکتند.» این بیت، تأکید بر جایگاه والای انسان در هستی؛ تمامی موجودات (علوی و سفلی) برای انسان و کمال او در حرکتند.
پنبه برون کن ز گوش عقل و بصر را مپوش کان صنم حله پوش سوی بصر میرود
«پنبه را از گوشت بیرون کن (و سخن حق را بشنو)، و عقل و بینایی (بصر) خود را نپوشان،» «زیرا آن معشوق (صنم) حلهپوش (با جامه زیبا) به سوی (بینایی) تو میآید (تا جمالش را ببینی).» این بیت، دعوتی به بیداری حواس باطنی برای درک و رؤیت معشوق.
نای و دف و چنگ را از پی گوشی زنند نقش جهان جانب نقش نگر میرود
«نای و دف و چنگ (ابزارهای موسیقی) را به خاطر (درک و شنیدن) گوش (دل) مینوازند،» «(زیرا) نقش (صوری) جهان به سوی نقشنگر (نقاش عالم/حق تعالی) در حرکت است (و همه چیز به سوی اصل خود بازمیگردد).» این بیت، بیانگر اهمیت شنیدن با گوش دل و رجوع تمامی موجودات به سوی مبدأ و حقیقت خود.
مولانا به نور قدیم و حرکت هر جنس به سوی جنس خود اشاره میکند:
آن نظری جو که آن هست ز نور قدیم کاین نظر ناریت همچو شرر میرود
«آن بینش و بصیرتی را بجوی که از نور ازلی و ابدی (نور قدیم) است،» «زیرا این بینش آتشی (ناری) (که از نور الهی نیست) مانند جرقهای (شرر) گذرا و بیارزش است.» این بیت، تأکید بر لزوم بصیرت ازلی و نفی بینشهای سطحی و ناپایدار.
جنس رود سوی جنس بس بود این امتحان شه سوی شه میرود خر سوی خر میرود
«هر جنس (طبیعتی) به سوی جنس خود (و همسنخ خود) میرود؛ این امتحان (برای تمایز) کافی است،» «پادشاه (یا اهل کمال) به سوی پادشاه (و همجنس خود) میرود و خر (یا اهل جهل) به سوی خر (و همجنس خود) میرود.» این بیت، بیانگر قانون جذب و تناسب در عالم؛ هر کس به سوی سنخیت خود کشیده میشود.
هر چه نهال ترست جانب بستان برند خشک چو هیزم شود زیر تبر میرود
«هر نهالی که (تازه و) باطراوت است (یعنی روح زنده و سالک)، به سوی بستان (باغ حقیقت) برده میشود،» «(اما) هر چه خشک شود (روح مرده و بیثمر)، مانند هیزم، زیر تبر (هلاکت یا جدایی از حق) میرود.» این بیت، تمثیلی از حیات و مرگ روحانی؛ روح زنده به سوی باغ حقیقت میرود و روح مرده هیزم جهنم میشود.
آب معانی بخور هر دم چون شاخ تر شکر که در باغ عشق جوی شکر میرود
«همواره آب معانی (حقایق عرفانی) را بنوش، مانند شاخهای که همیشه تازه است،» «شکر (خدا را) که در باغ عشق (الهی)، جوی شکر (شیرینی و فیض) روان است.» این بیت، دعوتی به کسب مداوم معرفت و فیض الهی؛ باغ عشق همواره پر از شیرینی و لطف است.
بس کن از این امر و نهی بین که تو نفس حرون چونش بگویی مرو لنگ بتر میرود
«از این امر و نهی (دستور دادن به نفس) بس کن؛ ببین که نفس سرکش (حرون) تو،» «وقتی به او میگویی “نرو”، لنگلنگان (به سختی) بدتر (از قبل) میرود (و سرپیچی میکند).» این بیت، بیانگر ماهیت سرکش نفس که با امر و نهی بیشتر سرپیچی میکند؛ راه مهار نفس، تسلیم به عشق است نه اجبار.
جان سوی تبریز شد در هوس شمس دین جان صدفست و سوی بحر گهر میرود
«جان (من) به سوی تبریز (مکان شمس تبریزی) رفت، در آرزوی شمس دین (شمس تبریزی)،» «جان مانند صدف (است که خالی از گوهر است) و به سوی دریای (عشق که منبع) گوهر (معرفت و حقیقت) میرود.» این بیت، ستایش نهایی از شمس تبریزی به عنوان مقصد جان؛ جان عاشق مانند صدف تشنهی گوهر، به سوی دریای حقیقت (شمس) میرود.
غزل ۸۸۸ مولانا، کاوشی ژرف در مفهوم حرکت و دگرگونی در هستی، با محوریت عشق الهی و حضور معشوق (شمس تبریزی) است. مولانا با استفاده از تمثیلات نجومی و طبیعت، نشان میدهد که چگونه تمامی اجزای عالم، از ستارگان گرفته تا ذرات، تحت تأثیر جاذبهی معشوق قرار دارند و به سوی او در حرکتند. او بر ناتوانی عقل جزوی و تکبر در برابر عظمت عشق تأکید میورزد و سالک را به بیداری حواس باطنی و نوشیدن آب معانی برای رسیدن به حیات روحانی فرامیخواند. در نهایت، مولانا شمس تبریزی را به عنوان مقصد نهایی جان، همان دریای گوهری که جانهای تشنه مانند صدف به سوی آن میشتابند، ستایش میکند. این غزل پیامی از تسلیم در برابر قدرت عشق، اهمیت بصیرت ازلی، و لزوم پاکی و تلطیف نفس برای وصول به حقیقت را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر