مطالب پیشنهادی![]()
آن ماه کو ز خوبی بر جمله میدواند
ای عاشقان شما را پیغام میرساند
سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری
خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند
نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست
هر حرف آتشی نو در دل همینشاند
کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی
لیک او گرفته حلقی ما را همیکشاند
بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان
چوگان زلف ما را این سو همیدواند
چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد
سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند
هر سو که هست مستم چوگان او پرستم
در عین نیست هستم تا حکم خود براند
گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر
زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند
آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز
والله که در دو عالم نی درد و درد ماند
تفسیر غزل شماره ۸۴۲ دیوان شمس مولانا
غزل ۸۴۲ مولانا، غزلی شوریده و پر رمز و راز است که به تجلی معشوق الهی (شمس تبریزی) و تأثیرات شگرف او بر جان عاشقان میپردازد. مولانا در این غزل، با زبانی پر از استعاره و تشبیه، به جذبهی بیاختیار معشوق، ناتوانی عقل در درک او، و نقش فنا در راه عشق اشاره میکند. او در نهایت، ظهور شمس را پایانبخش تمامی دردها و رنجها میداند.
مولانا غزل را با نوید پیغام معشوق آغاز میکند:
آن ماه کو ز خوبی بر جمله میدواند ای عاشقان شما را پیغام میرساند
«آن ماه (معشوق/شمس تبریزی) که از فرط زیبایی (خوبی) همه را به سوی خود میکشاند و میدواند،» «ای عاشقان! به شما پیغامی میرساند.» این بیت، بیانگر جذابیت بیحد معشوق که همه را به سوی خود جذب میکند و اکنون پیغامی برای عاشقان دارد.
سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند
«او (معشوق) بر روی بندهاش (یعنی بر وجود هر عاشق، یا بر وجود خود مولانا که بنده اوست) سطری (نشانهای از حقیقت) نوشته است،» «چه کسی در این دنیا خطخوان (صاحب بصیرت) است که بتواند این سطر (رمز و راز الهی) را بخواند؟» این بیت، اشاره به راز پنهان وجود انسان که نشانهای از معشوق است و تنها اهل بصیرت میتوانند آن را درک کنند.
نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست هر حرف آتشی نو در دل همینشاند
«نقش (نوشتهی) او (که بر روی بنده است)، از زعفران (رنگ زردی که نشانهی رنج عشق است) است، و این سطر (نوشته) سرّ جان (راز هستی) است،» «هر حرف (از این سطر) آتشی تازه در دل (عاشق) مینشاند (و او را شعلهورتر میکند).» این بیت، توصیف عمق و تأثیر این راز الهی؛ این راز با رنج عشق همراه است و هر بخش آن، آتشی نو در دل عاشق برمیافروزد.
مولانا به کشش ناگزیر عاشق به سوی معشوق اشاره میکند:
کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی لیک او گرفته حلقی ما را همیکشاند
«ما (عاشقان) گوشهنشین (کنجی) و درگیر عشق و پوشیده در لباس فقر (دلقی) هستیم، و از کجا (میتوانیم با) خلق (دنیا) ارتباط داشته باشیم؟ (یعنی ما از دنیا بریدهایم)،» «اما او (معشوق) گلوی ما را گرفته و ما را به سوی خود میکشاند (بیاختیار جذب میشویم).» این بیت، بیانگر جذبهی قوی معشوق که عاشق را بیاختیار و فارغ از هر تعلق دنیوی به سوی خود میکشد.
بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان چوگان زلف ما را این سو همیدواند
«مانند گوی (فوتبال) که بیدست و پاست، به سوی او (معشوق) غلطان (و بیاختیار) هستیم،» «(و) چوگان (قدرت) زلف او (معشوق، کنایه از تجلیات و کششهای او) ما را به این سو (به سوی خود) میدواند.» این بیت، تشبیه عاشق به گوی و معشوق به چوگانباز؛ عاشق در برابر ارادهی معشوق کاملاً تسلیم و بیاختیار است.
چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند
«هنگامی که به این سو (به سوی معشوق) دویدم، چوگانش (قدرت جذبش) حمله میآورد (و مرا بیشتر جذب میکند)،» «(و) مرا به سوی خود میکشاند. این سرّ (راز) را بگو چه کسی میداند؟ (جز خود معشوق و عاشق حقیقی کسی نمیداند).» این بیت، توصیف رازآمیز بودن کشش معشوق؛ هر چه عاشق بیشتر به سوی او میرود، بیشتر جذب میشود و این راز را جز اهلش کسی نمیفهمد.
مولانا به حالت فنای عاشق در برابر معشوق اشاره میکند:
هر سو که هست مستم چوگان او پرستم در عین نیست هستم تا حکم خود براند
«هر سو که هستم، مست (عشق) اویم؛ چوگان او را میپرستم (کاملاً تسلیم ارادهی اویم)،» «در عین نیستی (فنای خودی)، هستم (وجود حقیقیام را مییابم) تا او حکم خود را براند (و ارادهاش را جاری سازد).» این بیت، بیانگر فنای عاشق در معشوق و رسیدن به هستی حقیقی در سایهی نیستی خودی؛ در این حالت، عاشق کاملاً تسلیم ارادهی معشوق است.
گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند
«اگر تو (ای شنونده/خواننده) از این سخنان ملول و خستهای، سرت را با خفتگان (غافلان) بنه (و با آنها همراه شو)،» «زیرا خواب (غفلت) حتی فسردگان (بیحالان) را نیز رها میکند (و به حال خود میگذارد).» این بیت، دعوت به بیداری و پرهیز از غفلت؛ کسی که طاقت شور عشق را ندارد، بهتر است با غافلان باشد، زیرا این راه برای بیداردلان است.
مولانا غزل را با اشاره به شمس تبریزی و تأثیر حضور او به پایان میبرد:
آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز والله که در دو عالم نی درد و درد ماند
«آن جایی که شمس دین من (شمس تبریزی) در تبریز آشکار شود،» «به خدا سوگند که در هر دو عالم (دنیا و آخرت)، نه دردی (رنجی) و نه (حتی نام) درد باقی میماند (همه دردها از بین میروند).» این بیت، اوج غزل و بیان تأثیر بینظیر شمس تبریزی؛ حضور او موجب از بین رفتن تمامی دردها و رنجها در هر دو جهان میشود.
غزل ۸۴۲ مولانا، تصویری شورانگیز از رابطهی عاشق و معشوق الهی، به ویژه شمس تبریزی، ارائه میدهد. مولانا در این غزل، با زبانی پر از استعاره و تشبیه، به جذابیت بیحد معشوق، ناتوانی عقل در درک او، و نقش فنا در راه عشق اشاره میکند. او نشان میدهد که عاشق در برابر ارادهی معشوق کاملاً بیاختیار است و با فنای خودی به هستی حقیقی میرسد. در نهایت، با بشارت ظهور شمس تبریزی، مولانا نوید میدهد که با حضور او، تمامی دردها و رنجها از هر دو عالم رخت برمیبندند. این غزل دعوتی است به تسلیم در برابر جذبهی عشق و رهایی از خودی برای رسیدن به کمال و آرامش مطلق.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر