تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 799 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 799 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 799 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۷۹۹ دیوان شمس مولانا

سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود

در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمست
کو زبانی که مجابات زبان تو بود

گر سیه روی بود زنگی و هندوی توست
چه غمست از سیهی چونک از آن تو بود

ببری در خم خویش و خوش و یک رنگ کنی
تا همه روح بود فر و نشان تو بود

ترس را سر ببر و گردن تعظیم بزن
در مقامی که عطاها و امان تو بود

ما همه بر سر راهیم و جهانی گذرست
چشم روشن نفسی کان ز جهان تو بود

دل اگر بی‌ادبی کرد بر این صبر مگیر
طعمش بد که در این جنگ عوان تو بود

سگ به هر سو که چخد نعره به کوی تو زند
شیرگیرش که بود تا که زیان تو بود

هین صبوحست بده می که همه مخموریم
تا که جان یک نفسی مست ضمان تو بود

در قدح درنگری زود فرح بخش شود
گرگ چون دید سگ کهف شبان تو بود

همه خفتند و دو مخمور چنین بیدارند
نظری کن سوی خم‌ها که نهان تو بود

سر و پا مست شود هر چه تو خواهی بشود
برسد چون نرسد چونک رسان تو بود

هله درویش بخور نک قدح زفت رسید
سست بودن چه بود چونک اوان تو بود

هله امروز نشستیم به عشرت تا شب
چه کم آید می و مطرب چو بیان تو بود

خاک بر سر همه را دامن این دولت گیر
چو بر این خاک نشستی همه آن تو بود

می او خور همه او شو سر شش گوش مباش
مطلب که دو سه خر گوش کشان تو بود

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۷۹۹ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۷۹۹ مولانا، یک غزل مستانه و دعوت‌کننده به بی‌خودی در عشق الهی است. مولانا در این غزل، به عظمت و کرم معشوق (خداوند/شمس تبریزی)، بی‌ارزشی خودی و تعلقات دنیوی در برابر فیض او، و لزوم تسلیم و فنا در عشق تأکید می‌کند. او با بیانی شورانگیز، عاشق را به نوشیدن شراب معرفت و رهایی از بند دوگانگی‌ها دعوت می‌نماید.

عظمت معشوق و بی‌ارزشی تعلقات

مولانا غزل را با بیان عظمت معشوق و بی‌اهمیتی تعلقات دنیوی آغاز می‌کند:

سفره کهنه کجا درخور نان تو بود خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود

«سفره‌ی کهنه (دنیا و مادیات آن) کجا درخور نان تو (معرفت و فیض الهی) است؟» «(و) مگس ریز (خرمگس، نماد انسان‌های حقیر و ناچیز) از کجا می‌تواند صاحب سفره (خوان) تو (معشوق/حق) باشد؟» این بیت، نشان‌دهنده عظمت و بیکرانگی فیض الهی که فراتر از ظرفیت‌های دنیوی و ادراکات انسان‌های ناچیز است.

در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمست کو زبانی که مجابات زبان تو بود

«در زمانی که تو (معشوق/حق) بگویی: “آگاه باشید! چه چیز کم دارید؟”» «کجا زبانی هست که بتواند پاسخ (مجابات) زبان تو را بدهد؟ (یعنی هیچ کس قادر به پاسخ‌گویی به عظمت و کرم تو نیست).» این بیت، تأکید بر کرم بی‌حد و حصر معشوق و ناتوانی انسان در درک و پاسخ به این کرم.

گر سیه روی بود زنگی و هندوی توست چه غمست از سیهی چونک از آن تو بود

«اگر (کسی) سیاه‌رو (گناهکار یا ناقص) باشد، او سیاه‌پوست (زنگی) و هندی (هندو) توست (یعنی مخلوق و بنده‌ی توست و تو قادر به دگرگون کردنش هستی)،» «چه غمی از سیاهی است، چون او (سیاه یا ناقص) از آن توست؟ (یعنی تو قادری که سیاهی‌اش را برطرف کنی).» این بیت، بیانگر قدرت و مالکیت مطلق معشوق بر همه موجودات و عدم اهمیت ظواهر در برابر اراده‌ی او.

دگرگون‌سازی معشوق و رهایی از ترس

مولانا به قدرت دگرگون‌ساز معشوق و لزوم رهایی از ترس اشاره می‌کند:

ببری در خم خویش و خوش و یک رنگ کنی تا همه روح بود فر و نشان تو بود

«(تو ای معشوق) ما را به خم (میخانه/وجود خود) می‌بری و شاد و یک رنگ (صاف و بی‌رنگ) می‌کنی،» «تا همه‌ی (هستی) روح باشد (و) شکوه و نشانه‌ی (فر و نشان) تو باشد.» این بیت، نشان‌دهنده قدرت معشوق در پالایش و بی‌رنگ کردن (بی‌خودی) عاشقان و تبدیل آن‌ها به تجلی روح الهی.

ترس را سر ببر و گردن تعظیم بزن در مقامی که عطاها و امان تو بود

«سر ترس را بِبُر و به گردن تعظیم (تسلیم و بندگی) بزن (یعنی از ترس و خودخواهی رها شو و تسلیم شو)،» «در مقامی که تمام عطایا و امان (امنیت) از آن توست.» این بیت، دعوت به رهایی از ترس و تسلیم کامل در برابر معشوق؛ در مقام حضور او، همه چیز امن و سرشار از عطاست.

نگاه عاشق و گریزناپذیری از معشوق

مولانا به دیدگاه عاشق و همه‌جایی بودن معشوق اشاره می‌کند:

ما همه بر سر راهیم و جهانی گذرست چشم روشن نفسی کان ز جهان تو بود

«ما همه بر سر راه (گذرا) هستیم و این جهان نیز گذراست،» «(اما) چشمی روشن (بینا) باشد که نفس (وجود) او از جهان تو (معشوق/حق) باشد (یعنی وجودش از جنس وجود تو باشد و حقیقت را ببیند).» این بیت، تأکید بر ناپایداری دنیا و اهمیت وجودی که از جنس حقیقت الهی باشد و چشمش به آن روشن گردد.

دل اگر بی‌ادبی کرد بر این صبر مگیر طعمش بد که در این جنگ عوان تو بود

«اگر دل (من) بی‌ادبی کرد، بر این (بی‌ادبی) صبر مکن (و آن را نپذیر)،» «(زیرا) مزه‌اش بد است (زیان‌بار است) که در این جنگ (جهاد با نفس)، دشمن (عوان، نماد نفس اماره) تو بود.» این بیت، دعوت به نبرد با نفس و عدم تسلیم در برابر بی‌ادبی‌های دل؛ نفس دشمنی است که باید با آن جنگید.

سگ به هر سو که چخد نعره به کوی تو زند شیرگیرش که بود تا که زیان تو بود

«سگ (نفس اماره) به هر سویی که بی‌قراری کند و پارس کند (چخد)، در کوچه‌ی تو (معشوق) نعره می‌زند (و به دنبال توست)،» «(پس) آن را مانند شیر بگیر (مهار کن)، تا (بیش از این) برای تو (عشق) زیان‌آور نباشد.» این بیت، بیانگر لزوم مهار نفس سرکش؛ نفس حتی در بی‌قراری‌اش به دنبال حق است، اما باید آن را مهار کرد تا زیان‌بار نشود.

مستی و بیداری در عشق

مولانا به مستی از عشق و بیداری از آن اشاره می‌کند:

هین صبوحست بده می که همه مخموریم تا که جان یک نفسی مست ضمان تو بود

«هین! وقت صبوح (نوشیدن شراب صبحگاهی) است، شراب (می) بده که همه‌ی ما در حالت خمار (مخمور) هستیم،» «تا جان ما یک لحظه (نفسی) مست ضمان (عهده‌داری و کفایت) تو (معشوق) باشد.» این بیت، دعوت به نوشیدن شراب معرفت الهی برای رهایی از خماری دنیوی و درک کفایت و تضمین معشوق.

در قدح درنگری زود فرح بخش شود گرگ چون دید سگ کهف شبان تو بود

«هنگامی که در جام (قدح) (شراب معرفت) بنگری، (دل) زود شادمان می‌شود،» «(زیرا در این حال) گرگ (نفس اماره) چون ببیند که سگ اصحاب کهف (نماد محافظت و بندگی) چوپان (شبان) توست، (به تو آسیبی نمی‌رساند).» این بیت، بیانگر قدرت معرفت الهی در شادمان کردن دل و مهار نفس اماره (گرگ) با حضور بندگی (سگ کهف).

همه خفتند و دو مخمور چنین بیدارند نظری کن سوی خم‌ها که نهان تو بود

«همه (مردم عادی) خفته‌اند و این دو نفر (عاشق و معشوق) که از شراب عشق در خمارند، چنین بیدارند،» «(پس) نظری کن به سوی خم‌ها (منابع فیض) که پنهان (نهان) تو هستند.» این بیت، مقایسه بیداری عاشقان در خمار عشق با خواب غفلت دیگران؛ و دعوت به توجه به منابع پنهان فیض الهی.

رساننده‌ی فیض و اتمام کار

مولانا به مقام رسانندگی فیض و اتمام کار توسط معشوق اشاره می‌کند:

سر و پا مست شود هر چه تو خواهی بشود برسد چون نرسد چونک رسان تو بود

«تمام وجود (سر و پا) مست شود و هر چه تو (معشوق) بخواهی، همان می‌شود،» «(آن فیض و کمال) چگونه نرسد، در حالی که رساننده (رسان) تویی؟ (یعنی حتماً خواهد رسید).» این بیت، تأکید بر قدرت مطلق معشوق در مست کردن و رساندن فیض؛ آنچه او بخواهد، حتماً محقق می‌شود.

هله درویش بخور نک قدح زفت رسید سست بودن چه بود چونک اوان تو بود

«هله! ای درویش، بخور! اینک جام بزرگ (زفت) (شراب معرفت) رسید،» «سست بودن چه معنا دارد، وقتی زمان (اوان) توست؟ (یعنی زمان بهره‌برداری از این فیض است).» این بیت، دعوت به بهره‌برداری کامل از فیض الهی در لحظه‌ی حال.

هله امروز نشستیم به عشرت تا شب چه کم آید می و مطرب چو بیان تو بود

«هله! امروز تا شب در بزم و شادمانی (عشرت) نشسته‌ایم،» «چه چیزی از شراب (می) و مطرب (آواز و موسیقی) کم می‌آید، وقتی سخن (بیان) تو (معشوق) باشد؟ (یعنی سخن تو، خود شراب و موسیقی حقیقی است).» این بیت، بیانگر کفایت و غنای سخن معشوق؛ بیان او، خود نهایت لذت و شادمانی است.

خاک بر سر همه را دامن این دولت گیر چو بر این خاک نشستی همه آن تو بود

«خاک بر سر همه (همه چیز بی‌ارزش است)، دامن این دولت (سعادت و اقبال) را بگیر،» «چون بر این خاک (زمین دل/وجود) نشستی، همه چیز (همه آن) از آن تو می‌شود.» این بیت، دعوت به ترک تعلقات دنیوی و تسلیم در برابر معشوق؛ با تسلیم درگاه او، همه چیز از آن عاشق می‌شود.

می او خور همه او شو سر شش گوش مباش مطلب که دو سه خر گوش کشان تو بود

«شراب او (معشوق) را بنوش و تماماً او شو (فانی در او شو)، شش‌گوش (محدود به جهات) مباش،» «(و) مخواه که دو سه خر (نماد نفس اماره) کشنده‌ی (گوش کشان) تو باشند (یعنی اسیر نفس خود مباش).» این بیت، دعوت به فنای کامل در معشوق و رهایی از قید محدودیت‌های مادی و نفسانی.


نکات مهم

  • عظمت بی‌کران معشوق: فیض الهی فراتر از ظرفیت‌های دنیوی و ادراکات انسان‌های ناچیز است.
  • کرم بی‌حد و حصر الهی: هیچ زبانی قادر به پاسخ به کرم بیکران معشوق نیست.
  • قدرت دگرگون‌ساز معشوق: او قادر است سیاهی‌ها را برطرف کرده و دل‌ها را پالایش و بی‌رنگ سازد.
  • رهایی از ترس و تسلیم: در مقام حضور معشوق، ترس بی‌معناست و باید کاملاً تسلیم شد.
  • ناپایداری دنیا و اهمیت وجود الهی: دنیا گذراست و چشم روشن کسی است که وجودش از جنس حقیقت الهی باشد.
  • نبرد با نفس: باید با بی‌ادبی‌های دل (نفس) جنگید و آن را مهار کرد.
  • بیداری عاشقان و خواب غفلت: عاشقان در خمار عشق بیدارند در حالی که دیگران در خواب غفلت‌اند.
  • کفایت مطلق معشوق: او هم رساننده فیض است و هم بیانش خود نهایت لذت و شادمانی است.
  • فنا در معشوق و رهایی از محدودیت‌ها: باید تماماً در معشوق فانی شد و از قید محدودیت‌های مادی و نفسانی رها گشت.

این غزل با بیانی شورانگیز و صوفیانه، به سفر درونی عاشق به سوی فنا در معشوق و رسیدن به مقام بی‌خودی و یگانگی می‌پردازد. مولانا در این ابیات، عاشق را به ترک تمام تعلقات دنیوی و نفسانی دعوت می‌کند تا بتواند شراب معرفت الهی را بنوشد و در دریای بی‌کران عشق، به مقام ابدیت و وصال دست یابد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: