تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 757 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 757 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 757 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۷۵۷ دیوان شمس مولانا

وصف آن مخدوم می‌کن گرچه می‌رنجد حسود
کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود

گرچه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیار
چون پی مست از خمار غمزه مستش چه سود

مست آن می گر نه‌ای می دو پی دستار و دل
چونک دستار و دلت را غمزه‌های او ربود

گر دو صد هستیت باشد در وجودش نیست شو
زانک شاید نیست گشتن از برای آن وجود

نیم شب برخاستم دل را ندیدم پیش او
گرد خانه جستم این دل را که او را خود چه بود

چون بجستم خانه خانه یافتم بیچاره را
در یکی کنجی به ناله کی خدا اندر سجود

گوش بنهادم که تا خود التماس وصل کیست
دیدمش کاندر پی زاری زبان را برگشود

کای نهان و آشکارا آشکارا پیش تو
این نهانم آتش است و آشکارم آه و دود

از برای آنک خوبان را نجویی در شکست
صد هزاران جوی‌ها در جوی خوبی درفزود

می‌شمرد از شه نشان‌ها لیک نامش می‌نگفت
در درون ظلمت شب اندر آن گفت و شنود

آنگهان زیر زبان می‌گفت یارم نام او
می‌نگویم گرچه نامش هست خوش بوتر ز عود

زانک در وهم من آید دزدگوشی از بشر
کو در این شب گوش می‌دارد حدیثم ای ودود

سخت می‌آید مرا نام خوشش پیش کسی
کو به عزت نشنود آن نام او را از جحود

ور به عزت بشنود غیرت بسوزد مر مرا
اندر این عاجز شدست او بی‌طریق و بی‌ورود

بانگ کردش هاتفی تو نام آن کس یاد کن
غم مخور از هیچ کس در ذکر نامش ای عنود

زانک نامش هست مفتاح مراد جان تو
زود نام او بگو تا در گشاید زود زود

دل نمی‌یارست نامش گفتن و در بسته ماند
تا سحرگه روز شد خورشید ناگه رو نمود

با هزاران لابه‌هاتف همین تبریز گفت
گشت بی‌هوش و فتاد این دل شکستن تار و پود

چون شدم بی‌هوش آنگه نقش شد بر روی او
نام آن مخدوم شمس الدین در آن دریای جود

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۷۵۷ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۷۵۷ مولانا، غزلی بلند و پر رمز و راز است که به وصف معشوق (شمس تبریزی) و احوال عاشق در پنهان کردن نام او به دلیل غیرت می‌پردازد. مولانا در این غزل، به پیچیدگی‌های دل، دشواری وصف معشوق برای هوشیاران، و لزوم فنای عاشق در وجود او اشاره می‌کند. محور اصلی غزل، ماجرای جستجوی دل در نیمه‌شب و راز و نیاز او با خداست، که در نهایت به کشف نام معشوق و تجلی آن در حال بی‌هوشی می‌انجامد.

وصف معشوق و دشواری آن

مولانا غزل را با تصمیم به وصف معشوق آغاز می‌کند، با وجود آگاهی از رنجش حسودان:

وصف آن مخدوم می‌کن گرچه می‌رنجد حسود کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود

«من وصف آن مخدوم (معشوق/شمس تبریزی) را می‌کنم، اگرچه حسود رنجیده می‌شود،» «زیرا این حسودی (از جانب حسودان، همچون حسد شیطان نسبت به آدم) از ازل (چرخ کبود) وجود داشته و کم نخواهد شد.» این بیت، بیان عزم مولانا بر وصف معشوق، با علم به حسادت برخی که توان درک یا پذیرش این عظمت را ندارند.

گرچه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیار چون پی مست از خمار غمزه مستش چه سود

«گرچه وصف شراب (عشق) از زبان هوشیار (عاقل) نیکو و کامل نیست،» «(اما) برای مستی که در پی خمار (مستی بعد از شراب) غمزه (اشاره و ناز) مست‌کننده‌ی اوست، چه سودی دارد (که هوشیار وصف کند)؟» این بیت، اشاره به ناتوانی عقل در درک و وصف عشق؛ تنها کسی که خود مست این شراب است، می‌تواند از آن بهره‌مند شود، نه هوشیار ظاهربین.

مست آن می گر نه‌ای می دو پی دستار و دل چونک دستار و دلت را غمزه‌های او ربود

«اگر (هنوز) مست آن شراب (عشق) نیستی، (پس) دنبال دستار (نماد عقل و هوش) و دل (خود) می‌گردی،» «چون (اگر مست شوی) غمزه‌ها (اشارات و نازهای) او، هم دستارت و هم دلت را خواهد ربود (و تو را از خود بی‌خود خواهد کرد).» این بیت، دعوت به مستی عشق و اشاره به این که این عشق، هم عقل (دستار) و هم دل را از انسان می‌رباید.

گر دو صد هستیت باشد در وجودش نیست شو زانک شاید نیست گشتن از برای آن وجود

«اگر دو صد هستی (مادی یا اعتباری) داشته باشی، در برابر وجود او (معشوق)، نیست و فانی شو،» «زیرا شایسته است که انسان برای آن وجود (مطلق و حقیقی)، نیست و فانی شود.» این بیت، دعوت صریح به فنای کامل در معشوق، زیرا وجود حقیقی و مطلق، تنها وجود اوست و هر هستی دیگری در برابر او ناچیز است.

ماجرای جستجوی دل و راز و نیاز نیمه‌شب

مولانا ماجرای دل خود را در نیمه‌شب روایت می‌کند:

نیم شب برخاستم دل را ندیدم پیش او گرد خانه جستم این دل را که او را خود چه بود

«نیمه‌شب برخاستم و دیدم که دلم پیش او (معشوق) نیست (به معنای حاضر نبودن ظاهری یا غفلت)،» «گرد خانه (درون خود یا در عالم) جستم این دل را که او را خود چه شده بود.» این بیت، آغاز جستجوی مولانا برای یافتن دل گمشده‌اش که از حضور معشوق دور شده است.

چون بجستم خانه خانه یافتم بیچاره را در یکی کنجی به ناله کی خدا اندر سجود

«چون بجستم خانه خانه (در هر گوشه و کناری از وجود خود)، آن بیچاره (دل) را یافتم،» «در یکی کنجی (خلوتی)، به ناله و “کی خدا” (فریاد یا ذکر) اندر سجود بود.» این بیت، یافتن دل در حال راز و نیاز و سجده با خدا، نشانه‌ای از ارتباط پنهان و معنوی دل.

گوش بنهادم که تا خود التماس وصل کیست دیدمش کاندر پی زاری زبان را برگشود

«گوش بنهادم که تا خود التماس وصل کیست،» «دیدمش کاندر پی زاری (گریه و تضرع) زبان را برگشود.» این بیت، مولانا به تضرع دل گوش می‌دهد تا راز او را کشف کند.

کای نهان و آشکارا آشکارا پیش تو این نهانم آتش است و آشکارم آه و دود

«(دل می‌گفت:) ای کسی که هم پنهانی و هم آشکارا (برای من)، و آشکارا پیش تو هستم،» «این (نهانم از آتش عشق) سوزان است و آشکارم (بیرونم) آه و دود (ناله‌ی سوزناک) است.» این بیت، اظهار حال دل به معشوق؛ درونی پر از آتش عشق و بیرونی پر از آه و ناله.

از برای آنک خوبان را نجویی در شکست صد هزاران جوی‌ها در جوی خوبی درفزود

«از برای آنک (معشوق) خوبان (عاشقان) را در شکست و ناامیدی نجویی،» «صد هزاران جوی‌ها (فیض) در جوی خوبی (لطف خود) درفزود (و به سوی عاشقان جاری کرد).» این بیت، اشاره به لطف و فیض بی‌کران معشوق که برای جلوگیری از ناامیدی عاشقان، فیض خود را فراوان می‌گرداند.

غیرت عاشق بر نام معشوق

دل نشانه‌های معشوق را می‌شمارد اما از بردن نام او خودداری می‌کند:

می‌شمرد از شه نشان‌ها لیک نامش می‌نگفت در درون ظلمت شب اندر آن گفت و شنود

«(دل) می‌شمرد از شه نشان‌ها (صفات آن پادشاه/معشوق)، لیک نامش نمی‌گفت،» «در درون ظلمت شب اندر آن گفت و شنود (پنهانی).» این بیت، نشانه‌ی غیرت دل بر نام معشوق و پنهان‌کاری آن در ذکر نام او.

آنگهان زیر زبان می‌گفت یارم نام او می‌نگویم گرچه نامش هست خوش بوتر ز عود

«آنگهان زیر زبان (آرام و پنهانی) می‌گفت یارم نام او،» «نمی‌گویم گرچه نامش هست خوش‌بوتر ز عود.» این بیت، بیان اوج غیرت عاشق بر نام معشوق؛ حتی مولانا نیز از بردن نام معشوق (شمس) به دلیل غیرت خودداری می‌کند، با اینکه می‌داند آن نام از هر عطر خوش‌بوتر است.

زانک در وهم من آید دزدگوشی از بشر کو در این شب گوش می‌دارد حدیثم ای ودود

«زانک در وهم من آید دزدگوشی از بشر،» «کو در این شب گوش می‌دارد حدیثم ای ودود (خدای بسیار دوست‌دارنده).» این بیت، دلیل عدم ذکر نام: ترس از نامحرمان و کسانی که شایستگی شنیدن نام معشوق را ندارند.

سخت می‌آید مرا نام خوشش پیش کسی کو به عزت نشنود آن نام او را از جحود

«سخت می‌آید مرا نام خوشش پیش کسی،» «کو به عزت نشنود آن نام او را از جحود (انکار و عناد).» این بیت، تأکید بر لزوم شنیدن نام معشوق با احترام؛ نامحرمان آن را از روی انکار می‌شنوند و این بر عاشق سخت می‌آید.

ور به عزت بشنود غیرت بسوزد مر مرا اندر این عاجز شدست او بی‌طریق و بی‌ورود

«ور به عزت بشنود غیرت بسوزد مر مرا،» «اندر این عاجز شدست او بی‌طریق و بی‌ورود.» این بیت، بیان اوج غیرت عاشق که حتی شنیدن نام معشوق با احترام توسط دیگران نیز موجب سوزش او می‌شود و او را در این امر عاجز می‌سازد.

آشکار شدن نام و تجلی شمس

در نهایت، با اصرار هاتف و در حال بی‌خودی، نام معشوق فاش می‌شود:

بانگ کردش هاتفی تو نام آن کس یاد کن غم مخور از هیچ کس در ذکر نامش ای عنود

«بانگ کردش هاتفی (صدایی غیبی) تو نام آن کس یاد کن،» «غم مخور از هیچ کس در ذکر نامش ای عنود (دل سرسخت).» این بیت، امر از عالم غیب به مولانا برای بردن نام معشوق، با وجود تمام غیرت‌ها و ترس‌ها.

زانک نامش هست مفتاح مراد جان تو زود نام او بگو تا در گشاید زود زود

«زانک نامش هست مفتاح مراد جان تو،» «زود نام او بگو تا در گشاید زود زود.» این بیت، بیان راز نام معشوق؛ نام او کلید گشایش‌ها و رسیدن به مراد جان است.

دل نمی‌یارست نامش گفتن و در بسته ماند تا سحرگه روز شد خورشید ناگه رو نمود

«دل نمی‌یارست نامش گفتن و در بسته ماند،» «تا سحرگه روز شد خورشید ناگه رو نمود.» این بیت، ادامه مقاومت دل در برابر ذکر نام و سرانجام تجلی معشوق در قالب خورشید در بامداد (که نماد نور و آشکار شدن است).

با هزاران لابه‌هاتف همین تبریز گفت گشت بی‌هوش و فتاد این دل شکستن تار و پود

«با هزاران لابه‌ (التماس) هاتف همین تبریز گفت،» «گشت بی‌هوش و فتاد این دل شکستن تار و پود.» این بیت، اوج ماجرا؛ هاتف با تمام اصرار، فقط مکان معشوق را می‌گوید، که این خود منجر به بی‌هوشی و فنای مولانا می‌شود.

چون شدم بی‌هوش آنگه نقش شد بر روی او نام آن مخدوم شمس الدین در آن دریای جود

«چون شدم بی‌هوش آنگه نقش شد بر روی او،» «نام آن مخدوم شمس‌الدین در آن دریای جود (سخاوت) (تجلی یافت).» این بیت، پایان داستان و کشف نام معشوق در حال بی‌خودی؛ نام شمس‌الدین به عنوان مظهر جود و بخشش، در دریای فیض الهی تجلی می‌یابد.


این غزل با روایتی جذاب و پر از رمز، به عمق رابطه مولانا و شمس تبریزی می‌پردازد. این غزل نه تنها قدرت و جلوه‌ی معشوق را به تصویر می‌کشد، بلکه احوال درونی عاشق، غیرت او، و در نهایت، فاش شدن نام معشوق در مقام فنا و بی‌خودی را به زیبایی بیان می‌کند.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: