مطالب پیشنهادی![]()
شاد شد جانم که چشمت وعدهٔ احسان نهاد
سادهدل مردی که دل بر وعدهٔ مستان نهاد
چون حدیث بیدلان بشنید جان خوشدلم
جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
برجبرج و خانهخانه جویم آن خورشید را
کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف
هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم
خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد
همچو گربه عطسهٔ شیری بدم از ابتدا
بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد
گفت: ار تو زادهٔ شیری نهای گربه برآ
بردر انبان! شیر در انباندرون نتوان نهاد
من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا
چون توی را هر که گربه دید او بهتان نهاد
شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخ
لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد
غزل ۷۵۰ مولانا، غزلی پر از شوق و تمنای وصال معشوق (شمس تبریزی) است. مولانا در این غزل به اثرگذاری وعدهی معشوق، دشواری یافتن او، و تحول عارف از “گربه” به “شیر” در مسیر عشق میپردازد. او با استعارات عمیق و بازیهای کلامی، عمق تحولات روحی ناشی از عشق را به تصویر میکشد و در نهایت، شمس تبریزی را منبع نور و تغییر در هستی معرفی میکند.
مولانا غزل را با ابراز شادی از وعدهی معشوق آغاز میکند:
شاد شد جانم که چشمت وعدهٔ احسان نهاد سادهدل مردی که دل بر وعدهٔ مستان نهاد
«جانم شاد شد از اینکه چشمانت (نگاه پرفیض تو) وعدهی لطف و بخشش (احسان) داد،» «مردی سادهدل (خوشباور) است که دلش را بر وعدهی مستها (افراد بیخودی که از بادهی عشق تو مستند) مینهد.» این بیت، شادی مولانا از وعدهی احسان معشوق و اشاره به سادگی عاشقی که به وعدهی مستی و بیخودی معشوق اعتماد میکند.
چون حدیث بیدلان بشنید جان خوشدلم جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
«چون جان خوشدل من (مولانا) سخن از بیدلان (عاشقان از خود بیخود) را شنید،» «جانش را فدا کرد (به بیدلی روی آورد) و این سخن (حدیث بیدلان) را در عمق جانش جای داد.» این بیت، تأثیر عمیق حدیث عاشقان بیدل بر مولانا تا حدی که خود نیز به بیدلی روی میآورد و این حقیقت را در جانش نهادینه میکند.
برجبرج و خانهخانه جویم آن خورشید را کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
«من برج به برج (اشاره به منازل فلکی و مراتب هستی) و خانه به خانه (در هر مکان و حالتی) آن خورشید (معشوق تابناک) را میجویم،» «که کلید خانهاش (راز وجود و وصالش) را از همسایگان (نزدیکان یا ظاهربینان) پنهان کرده است.» این بیت، اشاره به جستجوی فراگیر و پیوستهی عاشق برای یافتن معشوقی که یافتنش آسان نیست و اسرارش پنهان است.
مولانا به زلف معشوق و تأثیر آن بر عاشق میپردازد:
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
«زلف او را (از شدت خوشبویی و زیبایی) مشک گفتم، اما زلف (معشوق) از این سخن (که او را با مشک مقایسه کردم) خشمگین شد،» «(چنان خشمگین شد که) هندوی زلفش (نماد سیاهی و زیبایی زلف، یا کنایه از دل عاشق) شکسته شد و رو به ترکستان (کنایه از دوری و قهر) نهاد.» این بیت، بیان عظمت و بیهمتایی زلف معشوق؛ حتی مقایسه با مشک هم برای او اهانت است و این قهر او موجب پریشانی عاشق میشود.
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد
«من سلطان نیستم، اما خاک پای او (معشوق) شدم (نهایت تواضع و بندگی را نمودم)،» «(و آن معشوق به دلیل این خاکساری من)، خاک پای خویشتن (یعنی خود من که خاک پایش شدم) را لقب سلطان داد (و مقامم را بالا برد).» این بیت، بیان پارادوکسیکال در عرفان؛ نهایت تواضع و فنا در راه معشوق، منجر به بخشش مقام و سلطنت از جانب او میشود.
مولانا با تمثیل گربه و شیر، به تحول عارف در مسیر عشق میپردازد:
همچو گربه عطسهٔ شیری بدم از ابتدا بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد
«از ابتدا (در آغاز راه) همچون گربهای بودم که عطسهی شیری (بسیار ناچیز و بیاثر در مقابل شیر) بودم،» «(آنقدر در این راه) زیر و رو شدم (تحول یافتم) که (معشوق) مرا که گربهای بیش نبودم، در انبان (کیسه) (پر از اسرار یا کنایه از وجود خود) نهاد (و در خود جای داد).» این بیت، تصویرسازی از آغاز حقیرانهی سالک (گربه) و تحول عظیم او در مسیر عشق تا حدی که معشوق او را در وجود خود جای میدهد.
گفت: ار تو زادهٔ شیری نهای گربه برآ بردر انبان! شیر در انباندرون نتوان نهاد
«(معشوق) گفت: “اگر تو زادهی شیر (اصلت شیر) نیستی، (پس) گربه هستی، بیرون بیا!”» «“انبان را بدر! (باید وجودت را بشکافی و خودیات را رها کنی). شیر را نمیتوان در درون انبان (وجود محدود) جای داد (زیرا شیر به معنای حقیقی، فراتر از هر ظرفی است).“» این بیت، بیان کلام معشوق؛ اگر سالک از اصل “شیر” (مقام الهی و فنا) نباشد، گربهای بیش نیست و باید خودی خود را (انبان) بدرد، چرا که حقیقت (شیر) در قید محدودیتها نمیگنجد.
من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا چون توی را هر که گربه دید او بهتان نهاد
«هنگامی که من انبان (وجود خود) را دریدم (و از خودی رها شدم)، (معشوق) گفت: “آن انبان (وجود) متعلق به من (و از من) بود!”» «“هر کس که چون توی (سالکی که به این مقام رسیده) را گربه دید، به او تهمت زد (و حقیقت او را درک نکرد).”» این بیت، بیان کمال فنا؛ وقتی عاشق از خودی رها میشود، معشوق تمام وجود او را از آن خود میداند و هر کس که چنین عاشقی را ناچیز (گربه) بداند، در اشتباه است.
مولانا در بیت پایانی به نقش شمس تبریزی اشاره میکند:
شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخ لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد
«شمس تبریزی از ورای هفت چرخ (از ماورای آسمانها و عالم مادی) در حال تابش است،» «به همین دلیل (لاجرم)، تابی (نوری و اثری) نوآیین (تازه و بیسابقه) بر چهار ارکان (عناصر چهارگانهی هستی: آب، باد، خاک، آتش) نهاده است (و آنها را دگرگون کرده است).» این بیت، اوجگیری کلام به سوی شمس تبریزی به عنوان منبع نور و قدرت الهی که فراتر از عالم مادی است و تأثیر عمیقی بر تمام هستی میگذارد.
این غزل با بیانی رمزآلود و پر از تحول، سیر عارف را از ابتدای راه تا فنای کامل در معشوق به تصویر میکشد و نقش بیبدیل شمس تبریزی را در این دگرگونی روحی و هستیبخش برجسته میسازد.
آیا تمایل دارید تفسیر غزل دیگری از مولانا را بخوانید؟
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر