تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 607 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 607 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 607 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۶۰۷ دیوان شمس مولانا

ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
بی سر شو و بی‌سامان یعنی بنمی ارزد

چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی
برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد

در عشق چنان چوگان می‌باش به سر گردان
چون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد

بی پا شد و بی‌سر شد تا مرد قلندر شد
شاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد

چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردی
خاک توم ای سلطان یعنی بنمی ارزد

بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من
آن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد

چون مردم دیوانه ویران کنم این خانه
آن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد

تا دل به قمر دادم از گردش او شادم
چون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۶۰۷ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۶۰۷ مولانا، غزلی پر از پارادوکس‌های عرفانی و تأکید بر بی‌ارزشی امور دنیوی در مقابل ارزش بی‌کران عشق الهی است. مولانا در این غزل، با تکرار مصرع “یعنی بنمی ارزد”، به لزوم فنای خودی، رهایی از تعلقات، و قربانی کردن هرچه غیر عشق است، اشاره می‌کند. او همچنین، عشق را میدانی می‌داند که باید در آن بی‌سر و پا شد تا به مقام قلندری رسید.


فنای خودی و بی‌ارزشی دنیا در برابر عشق

مولانا غزل را با دعوت به فنای خودی و بی‌ارزش دانستن دنیا آغاز می‌کند:

ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد بی سر شو و بی‌سامان یعنی بنمی ارزد

ای دل، جانت را به غم او (معشوق) بده (خود را فدای او کن)، یعنی (هر چیز دیگری جز این) نمی‌ارزد.” “بی‌سر (بی‌خود و رها از عقل جزئی) شو و بی‌سامان (رها از تعلقات دنیوی) باش، یعنی (هر چیز دیگری جز این) نمی‌ارزد.” این بیت به اهمیت فدا کردن جان در راه عشق و رهایی از تعلقات ظاهری اشاره دارد.

چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد

هنگامی که لعل لبش (اشاره به جمال معشوق یا سخن حق) را دیدی و یک بوسه از آن دزدیدی (فیضی بردی)،” “از فکر لعل (گوهر قیمتی) و کان (معدن) برخیز (زیرا در برابر آن فیض، بی‌ارزشند)، یعنی (هر چیز دیگری جز فیض او) نمی‌ارزد.” این بیت به بی‌اهمیتی ثروت‌های دنیوی در برابر فیض معنوی معشوق تأکید دارد.


عشق، میدانی برای فنا و رسیدن به قلندری

مولانا عشق را به میدانی تشبیه می‌کند که باید در آن، خود را فدا کرد:

در عشق چنان چوگان می‌باش به سر گردان چون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد

در میدان عشق، مانند گوی، در اطراف چوگان (معشوق که گوی را به هر سو می‌راند) سرگردان (در حال حرکت و فنا) باش،” “مانند گوی در این میدان (بی‌اختیار و در حال فنا)، یعنی (هر نوع ایستادگی و خودی) نمی‌ارزد.” این بیت به لزوم تسلیم مطلق در برابر عشق و بی‌اختیاری عاشق در این راه اشاره دارد.

بی پا شد و بی‌سر شد تا مرد قلندر شد شاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد

بی‌پا (رها از حرکت‌های نفسانی) و بی‌سر (فانی از خودی و عقل جزئی) شد، تا اینکه به مقام مرد قلندر (عارف رها از هر قید و بند) رسید.” “آفرین (شاباش)! چه ارزان (این مقام را به دست آورد)! یعنی (هیچ چیز دیگری جز این مقام) نمی‌ارزد.” این بیت به پاداش و ارزش فنای خودی و رهایی از قیود دنیوی برای رسیدن به مقام قلندری اشاره دارد.


عقل در گرو عشق و قربانی برای وصل

مولانا به غلبه‌ی عشق بر عقل و لزوم فداکاری برای رسیدن به وصال اشاره می‌کند:

چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردی خاک توم ای سلطان یعنی بنمی ارزد

چون آتش عشق را نو کردی (افروختی)، عقلم را در گرو (عشق) نهادی (و اختیارش را از دست دادی)،” “ای سلطان (معشوق)، من خاک راه تو هستم (کاملاً تسلیم توام)، یعنی (هیچ چیزی جز تسلیم به تو) نمی‌ارزد.” این بیت به تسلیم کامل عقل در برابر عشق و نهایت فروتنی عاشق در برابر معشوق اشاره دارد.

بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من آن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد

بر (مسیر) عشق گذشتم (به عشق رسیدم) و قربان تو گشتم (جانم را فدایت کردم).” “آن عید (وصال و شادی) به این قربانی (جان‌فشانی) می‌ارزد، یعنی (هیچ چیز دیگری جز این وصل) نمی‌ارزد.” این بیت به ارزش بی‌نهایت وصال معشوق که هر قربانی را توجیه می‌کند، تأکید دارد.

چون مردم دیوانه ویران کنم این خانه آن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد

مانند مردم دیوانه (عاشقان از خود بی‌خود شده)، این خانه (وجود خودی یا تعلقات دنیوی) را ویران می‌کنم.” “آن وصال (معشوق) به این هجران (دوری و سختی‌ها در راه رسیدن به آن) می‌ارزد، یعنی (هر چیز دیگری جز این وصل) نمی‌ارزد.” این بیت به لزوم ویران کردن خودی و تحمل هجران برای رسیدن به وصال ابدی اشاره دارد.


شادی از گردش معشوق و تسلیم کامل

مولانا در پایان غزل، به شادی از گردش معشوق و تسلیم کامل اشاره می‌کند:

تا دل به قمر دادم از گردش او شادم چون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد

از زمانی که دلم را به ماه (قمر، معشوق) دادم، از گردش و رفتار او (معشوق) شادم.” “مانند چرخ (آسمان) در حال گردش (اطراف معشوق) شده‌ام، یعنی (هیچ نوع ایستایی و خودسری) نمی‌ارزد.” این بیت به شادی و رضایت کامل عاشق از هرگونه رفتار معشوق و تقلید از گردش افلاک در تسلیم مطلق اشاره دارد.


نکات مهم

  • فنای کامل: غزل بر فنای کامل خودی، بی‌سری و بی‌سامانی در راه عشق تأکید دارد.
  • بی‌ارزشی دنیا: هر آنچه غیر از عشق و وصال معشوق است، بی‌ارزش تلقی می‌شود؛ از ثروت و مقام گرفته تا راحتی و عقل جزئی.
  • تسلیم در برابر عشق: عاشق باید مانند گوی در میدان عشق، کاملاً تسلیم چوگان معشوق باشد.
  • مقام قلندری: رسیدن به مقام قلندر (رها از هر قید و بند) پاداش فنای خودی است.
  • ارزش وصال: وصال معشوق آنقدر ارزشمند است که هرگونه قربانی، هجران و سختی را توجیه می‌کند.
  • شادی از اراده‌ی معشوق: عاشق از هر رفتار و گردش معشوق شاد و راضی است و خود نیز مانند چرخ، گردان او می‌شود.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: