تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 591 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 591 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 591 دیوان شمس مولانا

چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می‌آید
مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می‌آید

شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی
و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می‌آید

چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این
مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می‌آید

سبوی می چه می‌جویی دهانش را چه می‌بویی
تو پنداری که او چون تو از این خمار می‌آید

چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره
چه نقصان حشمت مه را که بی‌دستار می‌آید

چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گل
از آن میخانه چون مستان چه ناهموار می‌آید

مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابش
که او در حلقه مستان چنین بسیار می‌آید

گلستان می‌شود عالم چو سروش می‌کند سیران
قیامت می‌شود ظاهر چو در اظهار می‌آید

همه چون نقش دیواریم و جنبان می‌شویم آن دم
که نور نقش بند ما بر این دیوار می‌آید

گهی در کوی بیماران چو جالینوس می‌گردد
گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می‌آید

خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر من
ز شرم آن پری چهره به استغفار می‌آید

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۵۹۱ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۵۹۱ مولانا، غزلی پر از شور و هیجان و انتظار آمدن معشوق است. مولانا در این غزل، با استفاده از حس بویایی و بینایی، به تجلی معشوق و تأثیر حضور او بر عالم و جان می‌پردازد. او بر لزوم بیداری و هوشیاری برای درک این حضور و تفاوت معشوق با موجودات عادی تأکید می‌کند و در نهایت، با تواضع، شعر خود را در برابر عظمت معشوق ناچیز می‌شمارد.

بوی وصل و آمدن یار

مولانا غزل را با حس بویایی و پرسش از منشأ بوی خوش آغاز می‌کند:

چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می‌آید مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می‌آید

این چه بویی است؟ این چه بویی است؟” (تکرار برای تأکید بر شگفتی و شدت بو) “آیا آن یار (معشوق) دارد می‌آید؟” “آیا آن یار که چهره‌ای چون گل دارد (گل رخسار)، از آن گلستان (عالم معنا یا باغ عشق) می‌آید؟” این بیت به احساس حضور معشوق از طریق بوی خوش معنوی و انتظار آمدن او اشاره دارد.

شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می‌آید

“آیا این بو، بوی شب (شب وصل) است؟ یا بوی پرده‌ای از عود (خوشبوکننده)؟ یا مشکی که با عنبر آمیخته شده است (مشک عبرسودی)؟” “یا یوسف (نماد زیبایی و معشوق ازلی) به این زودی از آن بازار (بازار عشق و جمال) می‌آید؟” این بیت به شدت و گوناگونی بوی خوش معشوق و مقایسه او با یوسف زیبا اشاره دارد.

نور و تابش معشوق

مولانا در ادامه به تجلی نورانی معشوق می‌پردازد:

چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می‌آید

این چه نوری است؟ این چه تابشی است؟ این چه ماه و آفتابی است؟” “آیا آن یار که خلوت‌گزین (خلوت جو) است، از کوه و غار (نماد عزلت و تنهایی، یا مکان تجلیات الهی) می‌آید؟” این بیت به تجلی نورانی و خیره‌کننده‌ی معشوق و حضور او از مکان‌های پنهان و عرفانی اشاره دارد.

تفاوت معشوق با انسان‌های عادی

مولانا به تفاوت ماهیت معشوق با انسان‌های عادی و عدم درک غافلان از او اشاره می‌کند:

سبوی می چه می‌جویی دهانش را چه می‌بویی تو پنداری که او چون تو از این خمار می‌آید

تو به دنبال سبوی شراب چه می‌گردی؟ دهانش را چه می‌بویی؟” (کنایه از جستجوی ظاهری و مادی). “تو گمان می‌کنی که او (معشوق) مانند تو، از این خمار (خماری پس از نوشیدن شراب دنیوی) می‌آید؟” (یعنی او فراتر از لذت‌های مادی و خماری‌های دنیوی است). این بیت به تفاوت ماهوی معشوق الهی با موجودات مادی و ناتوانی انسان‌های عادی از درک حقیقت او اشاره دارد.

چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره چه نقصان حشمت مه را که بی‌دستار می‌آید

چه نقصی برای آفتاب است اگر تنها در راه (آسمان) حرکت کند؟” (یعنی عظمتش کم نمی‌شود). “چه نقصی برای شکوه ماه است که بدون دستار (بدون زینت و تکلف) می‌آید؟” (یعنی زیبایی و عظمت ذاتی دارد و نیازی به ظواهر ندارد). این ابیات به عظمت ذاتی و بی‌نیازی معشوق از هرگونه تعلق و ظاهر اشاره دارد.

مستی دل در محفل عشق

مولانا به حال دل خود در محفل معشوق می‌پردازد:

چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گل از آن میخانه چون مستان چه ناهموار می‌آید

این دل (مولانا) در آن محفل (بزم معشوق) چه نوشیده است که مانند مستی که در گِل (آلوده و بی‌قرار) افتاده است، “از آن میخانه (میخانه‌ی عشق) مانند مستان، چه ناهموار (بی‌قرار و شوریده) بیرون می‌آید؟” این بیت به شوریدگی و بی‌قراری دل عاشق پس از چشیدن شراب عشق الهی اشاره دارد.

لزوم بیداری و بهره‌گیری از فرصت

مولانا به اهمیت بیداری و بهره‌گیری از فرصت حضور معشوق تأکید می‌کند:

مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابش که او در حلقه مستان چنین بسیار می‌آید

امشب نخواب! امشب نخواب!” (تکرار برای تأکید بر لزوم بیداری). “قوام او (وجود و حقیقت او) را دریاب و به آن بچسب.” “زیرا او (معشوق) در حلقه مستان (در میان عاشقان شوریده) این‌گونه (با این شور و حضور) بسیار می‌آید.” این بیت به اهمیت بیداری معنوی و استفاده از فرصت حضور معشوق در میان عاشقان اشاره دارد.

گلستان می‌شود عالم چو سروش می‌کند سیران قیامت می‌شود ظاهر چو در اظهار می‌آید

تمام عالم گلستان می‌شود هنگامی که سرو او (قامت زیبای معشوق) به گشت و گذار (سیران) می‌پردازد.” “قیامت (رستاخیز معنوی و تحول عظیم) آشکار می‌شود هنگامی که او (معشوق) در تجلی و اظهار (آشکار شدن) می‌آید.” این بیت به تأثیر عظیم حضور معشوق بر عالم و ایجاد تحولی عظیم و رستاخیزگونه اشاره دارد.

همه چون نقش دیواریم و جنبان می‌شویم آن دم که نور نقش بند ما بر این دیوار می‌آید

ما همگی مانند نقشی بر دیواریم” و “تنها در آن لحظه که نور نقش‌بند ما (معشوق، خالق هستی) بر این دیوار (وجود ما) می‌آید، به حرکت درمی‌آییم (جنبان می‌شویم).” این بیت به وابستگی کامل وجود انسان به فیض و نور الهی و حقیقت اینکه ما تنها با تجلی او زنده و متحرک می‌شویم اشاره دارد.

گهی در کوی بیماران چو جالینوس می‌گردد گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می‌آید

گاهی (معشوق) در کوچه‌ی بیماران (در میان رنجوران و نیازمندان) مانند جالینوس (پزشک حاذق) می‌گردد” (برای درمان). “گاهی نیز به شکل بیماران، با حیله (برای آزمایش یا آشکار شدن حقیقت) بیمار و نزار می‌آید.” این بیت به حضور معشوق در میان بندگانش، هم به عنوان درمانگر و هم به عنوان آزمون‌کننده اشاره دارد.

تواضع شاعر و پایان سخن

مولانا در پایان غزل، با تواضع، شعر خود را ناچیز می‌شمارد:

خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر من ز شرم آن پری چهره به استغفار می‌آید

خاموش شدم، خاموش شدم” (تکرار برای تأکید بر پایان سخن). “زیرا این دیوان شعر من، “از شرم آن پری‌چهره (معشوق زیبا و کامل)، به استغفار و طلب بخشش می‌آید” (یعنی شعر من در برابر عظمت او ناچیز است). این بیت به تواضع شاعر در برابر عظمت معشوق و ناتوانی کلمات از بیان حقیقت او اشاره دارد.

نکات مهم

  • انتظار و حضور معشوق: غزل با حس قوی انتظار و بوی خوش حضور معشوق آغاز می‌شود.
  • تجلی نورانی و فراگیر: معشوق با نور و تابش خود، عالم را متحول می‌کند.
  • تفاوت ماهوی معشوق: او فراتر از لذت‌ها و محدودیت‌های مادی است و توسط غافلان قابل درک نیست.
  • عظمت ذاتی معشوق: او مانند آفتاب و ماه، بی‌نیاز از هرگونه تعلق و ظاهر است.
  • شوریدگی عاشق: دل عاشق پس از چشیدن شراب عشق، بی‌قرار و شوریده می‌شود.
  • لزوم بیداری و فرصت‌شناسی: باید هوشیار بود و از فرصت حضور معشوق در میان عاشقان بهره برد.
  • تحول عالم با حضور معشوق: حضور او عالم را گلستان می‌کند و رستاخیز معنوی به پا می‌دارد.
  • وابستگی وجود به نور الهی: ما مانند نقشی بر دیواریم که تنها با نور نقش‌بندمان زنده می‌شویم.
  • حضور معشوق در میان بندگان: او هم درمانگر است و هم آزمون‌کننده.
  • تواضع شاعر: مولانا در پایان، شعر خود را در برابر عظمت معشوق ناچیز می‌شمارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: