مطالب پیشنهادی![]()
صلا جانهای مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد
از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد
به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد
هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد
کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد
بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه
برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد
تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد
هوسها چون ملخها شد نفسها چون حبوب آمد
ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدی
چه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد
تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی
حکایت میکند رنگت که جاسوس القلوب آمد
صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان
که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد
صلا جانهای مشتاقان که نک دلدار خوب آمد چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد
از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد
هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد
بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد
تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد هوسها چون ملخها شد نفسها چون حبوب آمد
ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدی چه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد
تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی حکایت میکند رنگت که جاسوس القلوب آمد
صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد
غزل ۵۸۷ مولانا، غزلی پر از دعوت و هشدار است که به آمدن معشوق (دلدار)، اهمیت عشق و تأثیر آن بر سالک، و نکوهش غفلت و خودفریبی میپردازد. مولانا در این غزل، بر ضرورت پاکسازی دل از غیر، تسلیم در برابر عشق، و نقش شمس تبریزی به عنوان خورشید اسرار تأکید میکند.
مولانا غزل را با ندای بشارت و دعوت به توجه آغاز میکند:
صلا جانهای مشتاقان که نک دلدار خوب آمد چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد
“ای جانهای مشتاق، بشتابید و توجه کنید!” (صلا جانهای مشتاقان) “که دلدار خوب (معشوق) فرا رسید.” (نک به معنای اکنون یا هان). “آن دلبر مانند زرکوب (کسی که طلا را میکوبد و شکل میدهد) است” و “به واسطهی او، رخ من مانند سیم (نقره) کوبیده شده است” (یعنی وجود من در اثر عشق او صیقل یافته و قیمتی شده است). این بیت به آمدن معشوق و تأثیر دگرگونکننده او بر وجود عاشق اشاره دارد.
از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد
“هر کس که دل خود را (از غیر او) نگه دارد و توجهش به معشوق باشد، از او (دلبر) که زیبایی ماه دارد، بهرهمند میشود.” “به خاک پای آن دلبر سوگند که آن کس (که دلش را نگه نمیدارد و غافل است) مانند سنگ و چوب بیارزش و بیجان است.” این بیت به اهمیت حفظ دل از غیر معشوق و ارزشیافتن آن در پرتو عشق، و بیارزشی غافلان اشاره دارد.
هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد
“هر کس که از عشق بگریزد، در حقیقت خون خود را (حیات معنوی و حقیقی خود را) میریزد.” “مگر خورشید هرگز به خاطر مرغ شب (خفاش، نماد جهل و تاریکی) غروب میکند؟” (یعنی عشق، حقیقت مطلق است و با فرار و کتمان نادانان از بین نمیرود). این بیت به زیانکار بودن فرار از عشق و حقیقت ازلی و ابدی عشق اشاره دارد.
مولانا به اهمیت پاکسازی باطن و دوری از هوسها میپردازد:
بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد
“این خانه (وجود خود) را از غیر حق پاک کن” و “آن حس شاهانه (بصیرت و ادراک روحانی) را ببین.” “جاروب “لا” (نفی ماسوی الله) را برگیر، زیرا “لا” (نیستی غیر حق) بهترین جاروبکننده خانه (دل) است.” این بیت به اهمیت نفی هر آنچه غیر حق است (لا اله الا الله) برای پاکسازی دل و رسیدن به معرفت اشاره دارد.
تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد هوسها چون ملخها شد نفسها چون حبوب آمد
“تن تو مانند خاک است” و “دم (نفس) تو تخمی پاک است (که میتواند در آن رشد کند).” “اما هوسها مانند ملخها شدهاند (که آن تخم را میخورند و از بین میبرند) و “نفسها (آرزوها و وسوسهها) مانند حبهها و دانهها (غذای ملخها) شدهاند.” این بیت به آسیبرسان بودن هوسها و وسوسهها به روح و تخم پاک انسانی اشاره دارد.
ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدی چه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد
(خطاب به غافل) “تو از بینایی (بصیرت) روی برگرداندی، مگر خواب دیگری (غفلت عمیقتری) دیدهای؟” “چه خوردهای که قاروره (ظرف آزمایش ادرار، کنایه از وجودت) پر از خلط و رسوب (پلیدی و ناپاکی) شده است؟” این بیت به غفلت از بصیرت و تأثیر منفی افکار و اعمال بر باطن انسان اشاره دارد، که حال درونی فرد را نشان میدهد.
تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی حکایت میکند رنگت که جاسوس القلوب آمد
“تو چه شنیدی و چه گفتی؟ بگو که شب را کجا به خواب رفتی؟” “اما نیازی نیست بگویی، چون رنگ و حال تو حکایت میکند” و “مانند جاسوسی است که از دلها (احوال باطن) خبر میدهد.” این بیت به آشکار شدن احوال باطن در ظاهر انسان و فاش شدن غفلتهای شبانه اشاره دارد.
مولانا در پایان غزل، مانند بسیاری از غزلیاتش، به شمس تبریزی اشاره میکند:
صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد
“صلاحالدین یعقوبان (نام کامل صلاحالدین زرکوب، از خلفای معنوی و یاران نزدیک مولانا)، بخشندهی جواهر به زرکوبان (اهل معرفت) است.” “او خورشید اسرار (منبع نور و آشکارکنندهی حقایق پنهان) است” و “علامالعیوب (بسیار دانای به غیب) است.” این بیت به مقام والای صلاحالدین زرکوب به عنوان مرشدی کامل و منبع فیض و معرفت اشاره دارد، که در غزلهای دیگر مولانا، گاهی این صفات به شمس تبریزی نسبت داده شده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر