مطالب پیشنهادی![]()
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
چه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گردد
که قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشد
نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش
بمیرد پیش من رُستم چو او دَستان من باشد
بِدَرَم زَهره زُهره خراشم ماه را چهره
بَرَم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشد
بِدَرَم جُبه مَه را بریزم ساغر شَه را
وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد
چراغ چرخ گردونم چو اِجری خوار خورشیدم
امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد
منم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گیرد
چه جویم ملک کنعان را؟ چو او کنعان من باشد
زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر
زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد
یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت
بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم
مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد
سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی
تو خامُش تا زبانها خود چو دل جنبان من باشد
غزل ۵۷۸ مولانا، یکی از شورانگیزترین و قدرتمندترین غزلیات اوست که به وصف رابطه بیبدیل عاشق (مولانا) با معشوق (خداوند یا شمس تبریزی) میپردازد. این غزل سرشار از ادعاهای عظیم عاشقانه و نشاندهندهی فنای کامل عاشق در معشوق و به دست آوردن قدرت مطلق از اوست. مولانا در این غزل، خود را از تمام قید و بندها رها میسازد و به واسطه حضور معشوق، بر تمام هستی چیره میشود.
مولانا غزل را با اعلام یک پیمان محکم و سرنوشتساز آغاز میکند:
“مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد”
او میگوید که با شادی عهد بسته که همیشه از آن او باشد؛ یعنی هرگز غمگین نشود، زیرا منشأ شادیاش (معشوق) با اوست. همچنین با جانان (معشوق) پیمان بسته که جانان، جان او باشد؛ یعنی معشوق در عمق وجود و هستیاش حلول کرده است.
“به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد”
مولانا مدعی است که سلطان (معشوق الهی)، با دستخط خود به او فرمان و اختیاری مطلق داده است. این فرمان تا زمانی که تخت (قدرت) و بخت (سعادت) وجود دارد، جاری است و معشوق سلطان بیچون و چرای وجود اوست. این نشاندهندهی مقام قرب و اختیار تام عاشق در پرتو عشق است.
“اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد”
در هر حالتی که باشد، چه هشیار و چه مست (چه در خود و چه از خود بیخود)، هیچکس جز معشوق دست او را نمیگیرد و یاریرسانش نیست. حتی “اگر دست خود را خسته کنم” (یعنی به خود آسیب برسانم یا خطایی کنم)، “باز هم او درمان و چارهی من است.” این بیت به توکل مطلق عاشق بر معشوق و درمانبخشی او در هر شرایطی اشاره دارد.
“چه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گردد که قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشد”
“هیچ اندیشه و وسواس یا دشمنی جرأت (زهره) ندارد که به شهر وجود من نزدیک شود” یا “قصد و غارت ملک وجود من را داشته باشد، زیرا او (معشوق) پادشاه و فرمانروای مطلق من است.” این بیت به مصونیت و اقتدار عاشق در سایهی حمایت معشوق اشاره دارد.
“نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش بمیرد پیش من رُستم چو او دَستان من باشد”
به برکت لب لعلگون معشوق (کنایه از کلام و فیض حیاتبخش او)، روی مولانا هرگز زردی و بیماری (غم و ضعف) را نخواهد دید. “حتی رستم (قهرمان اساطیری و نماد قدرت) نیز در برابر من میمیرد، زیرا او (معشوق) دستِ من (همراه و قدرت من) است.” این بیت به تندرستی و شادابی عاشق در پرتو عشق و قدرت بینهایت او در برابر هر نیرویی اشاره دارد.
مولانا در ادامه، قدرت ناشی از حضور معشوق را بر نمادهای کیهانی و پدیدههای هستی بسط میدهد:
“بِدَرَم زَهره زُهره خراشم ماه را چهره بَرَم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشد”
او میگوید که زهرهی (اعتماد به نفس) ستارهی زهره (ناهید) را میدَرَد و چهرهی ماه را میخراشد (کنایه از غلبه بر زیباییها و تأثیرات آسمانی). “از آسمان مهرهها (اختران یا جواهرات) را برمیدارم، زیرا او (معشوق) کیوان (زحل، نماد سنگینی و سرنوشت) من است.” این بیت به قدرت فرامادی عاشق بر تقدیر و کواکب و پدیدههای طبیعی اشاره دارد.
“بِدَرَم جُبه مَه را بریزم ساغر شَه را وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد”
“جامهی ماه (نورانیت ماه) را میدرد” و “ساغر شاه (شراب زندگی یا اقتدار پادشاهی) را میریزد” (کنایه از بیاعتنایی به مظاهر دنیوی و ظاهری). و حتی “اگر (کسی) از او تاوان (غرامت) بخواهد، “باز هم معشوق خود تاوان و مسئولیت اوست.” این نشاندهندهی حمایت بیقید و شرط معشوق از عاشق است.
“چراغ چرخ گردونم چو اِجری خوار خورشیدم امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد”
“من خود چراغ چرخ گردون (نوردهندهی آسمان) هستم، زیرا خورشید اجیر و مطیع من است.” “من امیر گوی و چوگانم (صاحب قدرت و بازیچه قرار دادن دنیا)، زیرا دل من میدان بازی من است.” این ابیات به قدرت بیاندازهی عاشق در تأثیر بر عالم هستی و کنترل درونی خود اشاره دارند.
مولانا در این بخش به غنای درونی خود به واسطهی معشوق و نقش او به عنوان برهان میپردازد:
“منم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گیرد چه جویم ملک کنعان را؟ چو او کنعان من باشد”
“من خود مصر و سرزمین شکر هستم، زیرا یوسف (زیبایی و پاکی معشوق) مرا در آغوش گرفته است.” با داشتن چنین یوسفی، “چه نیازی به سرزمین کنعان (زادگاه یوسف یا عالم ظاهر) دارم؟ زیرا معشوق خود، کنعان من است.” این بیت به غنای درونی عاشق در حضور معشوق و بینیازی او از جهان بیرون اشاره دارد.
“زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد”
او خطاب به معشوق میگوید: “چه خوب که تو حاضر (همیشه وجود داری)، چه خوب که ناظر (همیشه مراقب هستی)، چه خوب که حافظ (نگهدارنده هستی)، چه خوب که ناصر (یاریدهنده هستی).” و “چه خوب که تو الزام و دلیل قاطعی برای هر منکر (بیایمان) هستی، زیرا تو خود برهان و دلیل وجود من هستی.” این بیت به حضور دائمی، نظارت، حمایت، و نقش معشوق به عنوان اثباتگر حق در برابر منکران اشاره دارد.
مولانا به نقش معشوق در ظاهر انسانی و پنهانکاری اسرار میپردازد:
“یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد”
“در عالم جانی (حقیقتی روحانی) وجود دارد که از صورت (ظاهر مادی و جسمانی) شرم دارد و آن را نقص میداند.” اما “همین جان، صورت انسان را میپوشد (تجلی میکند) ولی او (این حقیقت)، انسان من (عاشق یا پیر و مرشد من) باشد.” این بیت به تجلی روح الهی در قالب انسان کامل (شمس تبریزی یا خود مولانا) اشاره دارد.
“سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد”
معشوق سرور ماه (زیباترین و درخشانترین موجود) است، و من (مولانا) مجنون اویم (دیوانهی او). “زنجیرم را تکان ندهید” (مرا در حال مستی و شوریدگی رها کنید). “مرا هر لحظه سر ماه (زیبایی و حضور ماه) از آن من میشود، زیرا ماه بر خوان (سفرهی) من نشسته است.” این بیت به عشق جنونآمیز مولانا به معشوق و رسیدن به مقام تسلط بر زیباییهای عالم به واسطه حضور او اشاره دارد.
“سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی تو خامُش تا زبانها خود چو دل جنبان من باشد”
در نهایت، مولانا علت این شور و سخنان قدرتمند را بیان میکند: “هنگامی که بخشندهی سخن (الهامدهندهی کلام) زبان من، شمس تبریزی باشد،” (ای مخاطب) “تو ساکت باش تا تمام زبانها (مردم جهان) خودشان مانند دل من به حرکت درآیند و به سخن بگویند.” این بیت به مقام مرشدی شمس و نقش او در الهامبخشی به مولانا و نهایت آن، جهانی شدن پیام عشق از طریق زبانها و دلها اشاره دارد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر