مطالب پیشنهادی![]()
صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود
در پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود
خود عاقبت اندر ولا نی بخل ماند نی سخا
اندر سخا هم بیشکی پنهان عوض جویی بود
هست این سخا چون سیر ره وین بخل منزل کردنت
در کشتی نوح آمدی کی وقف و رهپویی بود
حاصل عصای موسوی عشقست در کون ای روی
عین و عرض در پیش او اشکال جادویی بود
یک سو رو از گرداب تن پیش از دم غرقه شدن
زیرا بقا و خرمی زان سوی شش سویی بود
خود را بیفشان چون شجر از برگ خشک و برگ تر
بی رنگ نیک و رنگ بد توحید و یکتویی بود
ره رو مگو این چون بود زیرا ز چون بیرون بود
کی شیر را همدم شوی تا در تو آهویی بود
خاموش کاین گفت زبان دارد نشان فرقتی
ور نی چو نان خاید فتی کی وقت نان گویی بود
غزل شماره 541 از دیوان پرشور و حال شمس مولانا، غزلی است با بیانی شگفتانگیز و پرمعنا که به تسلیم و جذب شدن عارف در دام عشق الهی میپردازد. مولانا در این غزل، از ناآگاهی اولیه نسبت به ماهیت معشوق به عنوان “دام” (تله، جاذبهی بیکران) آغاز میکند و سپس با تجربهی آن، به این حقیقت دست مییابد که این “دام” نه تنها اسارتآور نیست، بلکه منبع آزادی حقیقی و وصال است. این غزل تصویرگر قهرِ دلربای حق و جذب شدن عاشق با تمام وجود در بادهی عشق اوست.
مولانا در این غزل، با زبانی شیوا و عارفانه، به بیان ماهیت جذبکنندهی معشوق و دگرگونی حاصل از این اسارت عاشقانه میپردازد:
من که او را میندانستم که چنین دام بدست او ز من یافت و او ز او ز خودش جست
شرح: مولانا در آغاز غزل، به جهل پیشین خود اعتراف میکند: “من که او را میندانستم” (من پیش از این، از حقیقت او – معشوق ازلی – بیخبر بودم) “که چنین دام بدست” (که او چنین دامِ گیرایی دارد، یعنی قدرت جذب و فریبندگی عشق او تا این حد است). اما پس از این ادراک، رابطهای جدید شکل گرفته است: “او ز من یافت” (او – معشوق – تجلی خود را از طریق من یافت، یعنی در وجود من نمودار گشت) و “او ز او ز خودش جست” (و او خود این قدرت جذب و کمالات را از ذات خویشتن یافت و به ما بخشید). این بیت بر تحول از جهل به معرفت شهودی و رابطهی فنا و بقا در عشق تأکید دارد، جایی که عاشق تجلیگاه صفات معشوق میشود.
آنچنان او را بخواهم که جهان جمله شود او از آن من شود و من هم از آن او بدست
شرح: “آنچنان او را بخواهم” (من چنان او را میخواهم و مشتاق او هستم) “که جهان جمله شود” (که تمام جهان در این خواست من محو شود). در این مقام، “او از آن من شود” (معشوق آنچنان در وجود من جلوه کند که گویی از آنِ من شده است – یعنی در من فانی گشته است) و “من هم از آن او بدست” (و من نیز حقیقتاً از آنِ او هستم و وجودم در او محو شده است). این بیت بر شدت اشتیاق عاشق به معشوق و رسیدن به وحدت وجودی که در آن ملکیت از میان میرود، تأکید دارد.
گر چه او پیش از این سلطان و گدا بود و من زو خود به من گشت و ز خود همچو شجر میوه بدست
شرح: “گر چه او پیش از این سلطان و گدا بود و من زو” (اگرچه او – معشوق – پیش از این هم پادشاه بود و هم به صورت درویش و گدا تجلی میکرد – اشاره به جامعیت اضداد و تجلی در تمامی مراتب – و من نیز از او بودم). “خود به من گشت” (اما او خود به من تبدیل شد و در وجود من تجلی یافت) و “ز خود همچو شجر میوه بدست” (و از خودِ من، مانند درختی که میوه میدهد، حاصل و ثمره گرفت). این بیت بر تجلی حق در سالک و بارور شدن وجود عارف از فیض الهی تأکید دارد، به گونهای که عارف خود تجلیگاه او میشود.
هر چه در من گهر و گوهر و یعقوب و کلیم او ز من یافت و او ز او ز خودش جست
شرح: این بیت تکرار و تأکیدی است بر مضمون مشابه در غزلیات 537، 538، و 539. “هر چه در من گهر و گوهر و یعقوب و کلیم” (هر گنج و گوهری که در وجود من هست – اشاره به ارزشهای باطنی و کمالات روحانی – و هر آنچه که از مقاماتی چون یعقوب و کلیم – اشاره به پیامبران صاحب بصیرت و حکمت – در من است). “او ز من یافت” (او – معشوق – آنها را در وجود من یافت، یعنی در من متجلی ساخت) و “او ز او ز خودش جست” (و او خود این کمالات را از ذات خویشتن یافت و به ما بخشید). این بیت بر الوهیت منشأ کمالات و تجلی آن در وجود عارف تأکید دارد.
اینت معمایی کز آب من و او میگوید کان آب حیاتی که ز دوزخ بررست
شرح: این بیت نیز تکرار و تأکیدی است بر مضمون مشابه در غزلیات 537، 538، و 539. “اینت معمایی کز آب من و او میگوید” (این یک معمای شگفتانگیز است که از رابطهی آب وجود من و او – معشوق – سخن میگوید). “کان آب حیاتی که ز دوزخ بررست” (که آن آب حیات – اشاره به آب زندگانی معنوی – که از دوزخ – نماد سختیها و فنای نفس – برمیخیزد و موجب رستگاری میشود). این بیت به پیچیدگی و سرّی بودن رابطهی عاشق و معشوق و ظهور حیات معنوی از میان رنجها اشاره دارد.
تو خامش ای دل که اگر زو نشنید از من چه شنید و از دل و از سر که بدست
شرح: مولانا در پایان، مخاطب را به درک این راز بزرگ دعوت میکند: “تو خامش ای دل” (ای دل من، تو سکوت کن و دم فرو بند) “که اگر زو نشنید” (چرا که اگر مخاطب – حق – این سخنان را از خود او نشنیده باشد)، “از من چه شنید” (چه چیزی از من – به عنوان یک موجود محدود – خواهد شنید؟) “و از دل و از سر که بدست” (و چه چیزی از دل و جان من – که او خود حقیقت آن است – خواهد شنید؟). این بیت بر ناتوانی زبان در بیان حقایق الهی و اصالت کلام از سوی حق تأکید دارد.
غزل شماره 541 دیوان شمس، یک اثر عارفانه و شورانگیز است که به شناخت قدرت جذبکنندهی مطلق الهی میپردازد. مولانا در این غزل، بر تحول از جهل به معرفت شهودی، شدت اشتیاق عاشق به معشوق و رسیدن به وحدت وجودی، تجلی حق در وجود سالک و از او یافتن کمالات، و ظهور حیات معنوی از میان رنجها تأکید میکند. این غزل به زیبایی نشان میدهد که چگونه پس از این ادراک، عاشق به مقام فنا در معشوق میرسد و وجود خویش را عین تجلیات او مییابد. این غزل در واقع بیانی از لطف و قهر دلبرانه حق است که با وجود “دام” بودن، خود عین رهایی و وصال است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر