مطالب پیشنهادی![]()
کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد
هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشهای
در پیشهٔ بیپیشگی کردهست ما را نامزد
هر روز همچون ذرهها رقصان به پیش آن ضیا
هر شب مثال اختران طواف یار ماه خد
کاری ز ما گر خواهدی، زین باده ما را ندهدی
اندر سری کاین میرود، او کی فروشد یا خرد؟
سرمست کاری کی کند؟ مست آن کند که میکند
باده خدایی طی کند هر دو جهان را تا صمد
مستی باده این جهان چون شب بخسپی بگذرد
مستی سغراق احد با تو درآید در لحد
آمد شرابی رایگان زان رحمت ای همسایگان
وان ساقیان چون دایگان شیرین و مشفق بر ولد
ای دل از این سرمست شو، هر جا روی سرمست رو
تو دیگران را مست کن تا او تو را دیگر دهد
هر جا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین
هر جا که بینی ناخوشی آیینه درکش در نمد
میگرد گرد شهر خوش با شاهدان در کشمکش
میخوان تو لااقسم نهان تا حبذا هذا البلد
چون خیره شد زین می سرم خامش کنم خشک آورم
لطف و کرم را نشمرم کان درنیاید در عدد
غزل شماره 537 از دیوان پرشور و حال شمس مولانا، غزلی است با بیانی سرشار از حیرت و ستایش که به تجلی ناگهانی و خیرهکنندهی معشوق الهی میپردازد. مولانا در این غزل، از حالتی از ناآگاهی اولیه آغاز میکند و سپس با مشاهدهی جمال و کمال حضرت حق، به درکی عمیق و تازه دست مییابد که پیش از آن برایش متصور نبوده است. این غزل تصویرگر لحظهی مکاشفه و غرق شدن در عظمت و زیبایی بیمنتهای الهی است.
مولانا در این غزل، با زبانی پرشور و اقرارآمیز، به بیان دگرگونی درونی و درک تازه از کمالات معشوق میپردازد:
من که او را میندانستم که چنین خوب بدست اکنون زو گشتهام و او ز من و من زو بدست
شرح: مولانا در آغاز غزل، به جهل پیشین خود اعتراف میکند: “من که او را میندانستم” (من پیش از این، از حقیقت او – معشوق الهی – بیخبر بودم) “که چنین خوب بدست” (که او تا این حد نیکو، کامل و زیباست). اما پس از این ادراک، رابطهای جدید شکل گرفته است: “اکنون زو گشتهام” (اکنون من از او گشتهام، یعنی وجود من در او محو شده) “و او ز من” (و او نیز از من متجلی شده، یعنی در وجود من نمودار گشته) “و من زو بدست” (و حقیقت وجود من نیز از اوست و در اوست). این بیت بر تحول از جهل به معرفت شهودی و رابطهی فنا و بقا در عشق تأکید دارد.
آنچنان دامن خوبی بکشید او بر من که مرا دامن دل از همه عالم رست
شرح: “آنچنان دامن خوبی بکشید او بر من” (او – معشوق – آنچنان دامان زیبایی و لطف خود را بر من گسترد و مرا با آن پوشاند). نتیجه این بود که: “که مرا دامن دل از همه عالم رست” (که دامن دل من – یعنی تعلق و وابستگی قلبم – از تمام عالم و هر آنچه غیر اوست، رها گشت). این بیت بر جاذبهی بیکران جمال الهی و رهایی قلب از تعلقات دنیوی در پرتو آن تأکید میکند.
گر چه او پیش از این بیبته بود و من زو خود به من گشت و ز خود همچو شجر میوه بدست
شرح: “گر چه او پیش از این بیبته بود و من زو” (اگرچه او – معشوق – پیش از این بدون هیچ ریشه و اساسی بود و من نیز از او بودم – یعنی وجود مطلق بود). “خود به من گشت” (اما او خود به من تبدیل شد و در وجود من تجلی یافت) “و ز خود همچو شجر میوه بدست” (و از خودِ من، مانند درختی که میوه میدهد، حاصل و ثمره گرفت). این بیت بر تجلی حق در سالک و بارور شدن وجود عارف از فیض الهی تأکید دارد، به گونهای که عارف خود تجلیگاه او میشود.
هر چه در من گهر و گوهر و یعقوب و کلیم او ز من یافت و او ز او ز خودش جست
شرح: “هر چه در من گهر و گوهر و یعقوب و کلیم” (هر گنج و گوهری که در وجود من هست – اشاره به ارزشهای باطنی و کمالات روحانی – و هر آنچه که از مقاماتی چون یعقوب و کلیم – اشاره به پیامبران صاحب بصیرت و حکمت – در من است). “او ز من یافت” (او – معشوق – آنها را در وجود من یافت، یعنی در من متجلی ساخت) و “او ز او ز خودش جست” (و او خود این کمالات را از ذات خویشتن یافت و به ما بخشید). این بیت بر الوهیت منشأ کمالات و تجلی آن در وجود عارف تأکید دارد.
اینت معمایی کز آب من و او میگوید کان آب حیاتی که ز دوزخ بررست
شرح: “اینت معمایی کز آب من و او میگوید” (این یک معمای شگفتانگیز است که از رابطهی آب وجود من و او – معشوق – سخن میگوید). “کان آب حیاتی که ز دوزخ بررست” (که آن آب حیات – اشاره به آب زندگانی معنوی – که از دوزخ – نماد سختیها و فنای نفس – برمیخیزد و موجب رستگاری میشود). این بیت به پیچیدگی و سرّی بودن رابطهی عاشق و معشوق و ظهور حیات معنوی از میان رنجها اشاره دارد.
تو خامش ای دل که اگر زو نشنید از من چه شنید و از دل و از سر که بدست
شرح: مولانا در پایان میگوید: “تو خامش ای دل” (ای دل من، تو سکوت کن و دم فرو بند) “که اگر زو نشنید” (چرا که اگر مخاطب – حق – این سخنان را از خود او نشنیده باشد)، “از من چه شنید” (چه چیزی از من – به عنوان یک موجود محدود – خواهد شنید؟) “و از دل و از سر که بدست” (و چه چیزی از دل و جان من – که او خود حقیقت آن است – خواهد شنید؟). این بیت بر ناتوانی زبان در بیان حقایق الهی و اصالت کلام از سوی حق تأکید دارد.
غزل شماره 537 دیوان شمس، یک اثر عارفانه و شورانگیز است که به لحظهی مکاشفهی زیبایی و کمال مطلق الهی میپردازد. مولانا در این غزل، بر تحول از جهل به معرفت شهودی، رهایی از تعلقات دنیوی، جاذبهی بیکران جمال الهی، و تجلی حق در وجود سالک تأکید میکند. او به زیبایی نشان میدهد که چگونه پس از این ادراک، رابطهای متقابل و عمیق بین عاشق و معشوق شکل میگیرد، به گونهای که هر دو در یکدیگر محو میشوند. این غزل بیانی عمیق از این حقیقت است که اوج عشق، در یگانگی با معشوق و دیدن او در هر ذرهای از وجود خویش است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر