مطالب پیشنهادی![]()
کار من اینست که کاریم نیست
عاشقم از عشق تو عاریم نیست
تا که مرا شیر غمت صید کرد
جز که همین شیر شکاریم نیست
در تکِ این بحر چه خوش گوهری!
که مثَلِ موج قراریم نیست
بر لبِ بحرِ تو مقیمم، مقیم
مست لبم گرچه کناریم نیست
وقف کنم اشکم خود بر میت
کز می تو هیچ خماریم نیست
میرسدم باده تو ز آسمان
منت هر شیره فشاریم نیست
بادهات از کوه سکونت بَرَد
عیب مکن زان که وقاریم نیست
ملک جهان گیرم چون آفتاب
گرچه سپاهی و سواریم نیست
میکشم از مصر شکر سوی روم
گرچه شتربان و قطاریم نیست
گرچه ندارم به جهان سروری
دردسر بیهده باریم نیست
بر سر کوی تو مرا خانه گیر
کز سر کوی تو گذاریم نیست
همچو شکر با گلت آمیختم
نیست عجب گر سر خاریم نیست
قطب جهانی همه را رو به توست
جز که به گرد تو دواریم نیست
خویش من آنست که از عشق زاد
خوشتر از این خویش و تباریم نیست
چیست فزون از دو جهان؟ -شهرِ عشق
بهتر از این شهر و دیاریم نیست
گر ننگارم سخنی بعد از این
نیست از آن رو که نگاریم نیست
غزل شماره 506 از دیوان پرشور و حال شمس مولانا، غزلی است با مضمونی عمیق عرفانی که به بیان حال ویژهی عاشق در مسیر حق و رهایی او از قید کارهای معمولی دنیوی میپردازد. مولانا در این غزل، با پارادوکسی زیبا، کار اصلی خود را “بیکاری” در مفهوم متداول آن معرفی میکند و این بیکاری را نتیجهی عشق و غرق شدن در دریای معرفت الهی میداند. او در این حال، خود را از قید تعلقات و انتظارات رها شده و به تسلطی معنوی دست یافته میبیند.
مولانا در این غزل با زبانی شیرین و پر از شور، به بیان حال عاشق بیکار در عالم معنا میپردازد. در ادامه به شرح و تفسیر برخی از ابیات اصلی این غزل میپردازیم:
کار من اینست که کاریم نیست عاشقم از عشق تو عاریم نیست
شرح: مولانا با بیانی پارادوکسیکال میگوید: “کار من این است” که “کاریم نیست” (شغل و حرفه و مشغولیت معمولی دنیوی ندارم). او این بیکاری را نتیجهی عشق میداند و میگوید: “عاشقم” و “از عشق تو عاریم نیست” (از این عاشقی و بیکاری ناشی از آن، شرمنده و سرافکنده نیستم). این بیت بر رهایی عاشق از قید کارهای دنیوی و افتخار او به این بیکاری که نتیجهی عشق الهی است، تأکید دارد.
تا که مرا شیر غمت صید کرد جز که همین شیر شکاریم نیست
شرح: “تا که مرا شیر غمت صید کرد” (از زمانی که غم عشق تو – که مانند شیری قدرتمند است – مرا شکار کرد و تحت سلطهی خود درآورد)، “جز که همین شیر شکاریم نیست” (تنها شکار و مطلوب من همین شیر غم عشق توست و به دنبال چیز دیگری نیستم). این بیت بر غلبهی غم عشق بر عاشق و تبدیل شدن غم معشوق به تنها مطلوب او تأکید دارد.
در تکِ این بحر چه خوش گوهری! که مثَلِ موج قراریم نیست
شرح: (خطاب به معشوق یا اشاره به حقیقت الهی) تو “در تک این بحر” (در عمق دریای وجود یا معرفت) “چه خوش گوهری!” (چه حقیقت باارزش و بینظیری هستی!). من نیز در این دریا غرق شدهام و “که مثل موج قراریم نیست” (مانند موج دریایم که بیقرار و ناآرام است و یک لحظه آرام و قرار ندارم). این بیت بر ارزش بینهایت معشوق و بیقراری عاشق در دریای وصال او تأکید دارد.
بر لبِ بحرِ تو مقیمم، مقیم مست لبم گرچه کناریم نیست
شرح: من “بر لب بحر تو” (کنار دریای معرفت و حضور تو) “مقیمم، مقیم” (همیشه ساکن و حاضر هستم). “مست لبم” (از بادهی وصال تو سرمستم)، “گرچه کناریم نیست” (هرچند که ساحل و کنارهای برای این دریا نیست و غرق در آنم). این بیت بر حضور همیشگی عاشق در محضر معشوق و مستی او از فیض بیکران الهی تأکید دارد.
وقف کنم اشکم خود بر میت کز می تو هیچ خماریم نیست
شرح: من حاضرم “اشکم” را “وقف کنم بر میت” (بر شراب خود بپاشم، اشاره به فراوانی اشک از شوق یا غصه). چرا که “کز می تو هیچ خماریم نیست” (از نوشیدن بادهی عشق تو، هیچ خماری و ملالی ندارم). این بیت بر شور و حال دائمی عاشق از بادهی عشق الهی و نبودن خماری و کسالت در این مستی تأکید دارد.
میرسدم باده تو ز آسمان منت هر شیره فشاریم نیست
شرح: “بادهی تو” (فیض و عشق تو) “میرسدم ز آسمان” (از عالم بالا و از منبعی الهی به من میرسد). بنابراین “منت هر شیره فشاریم نیست” (نیازی به منت و سپاسگزاری از هر کسی که شیره و بادهای میفشارد – اشاره به کسانی که به دنبال فیض از غیر منبع اصلی هستند – ندارم). این بیت بر منشأ الهی فیض و بینیازی عاشق از غیر حق تأکید دارد.
بادهات از کوه سکونت بَرَد عیب مکن زان که وقاریم نیست
شرح: “بادهات” (بادهی عشق تو) حتی “از کوه سکونت بَرَد” (آرامش و قرار را از کوهی که نماد سنگینی و وقار است، میرباید). بنابراین “عیب مکن زان که وقاریم نیست” (مرا سرزنش نکن اگر در این مستی، وقار و سنگینی ظاهری ندارم). این بیت بر شدت مستی عشق الهی که حتی وقار ظاهری را از بین میبرد، تأکید دارد.
ملک جهان گیرم چون آفتاب گرچه سپاهی و سواریم نیست
شرح: (در پرتو عشق) من “ملک جهان گیرم” (پادشاهی عالم را در تسلط خود دارم) “چون آفتاب” (مانند خورشید که بر همه جا میتابد). “گرچه سپاهی و سواریم نیست” (هرچند که لشکر و سپاه ظاهری ندارم). این بیت بر پادشاهی معنوی و تسلط باطنی عاشق در پرتو عشق الهی تأکید دارد.
میکشم از مصر شکر سوی روم گرچه شتربان و قطاریم نیست
شرح: (در عالم معنا) من “میکشم از مصر شکر سوی روم” (شیرینی و حقیقت را از منبع اصلی – مصر، اشاره به منبع فیض – به سوی جایی که طالبان آن هستند – روم، اشاره به قلمرو حضور مولانا – میبرم). “گرچه شتربان و قطاریم نیست” (هرچند که وسایل و ابزار ظاهری برای حمل و نقل این بار معنوی ندارم). این بیت بر نقش عاشق در انتقال فیض و حقیقت الهی به دیگران تأکید دارد.
گرچه ندارم به جهان سروری دردسر بیهده باریم نیست
شرح: “گرچه ندارم به جهان سروری” (هرچند در عالم ظاهر مقام و ریاست و سروری ندارم)، اما “دردسر بیهده باریم نیست” (رنج و گرفتاری کارهای بیهودهی دنیوی نیز بر دوش من نیست). این بیت بر بینیازی عاشق از مقامات دنیوی و رهایی او از رنجهای ناشی از آن تأکید دارد.
بر سر کوی تو مرا خانه گیر کز سر کوی تو گذاریم نیست
شرح: (خطاب به معشوق) “بر سر کوی تو” (در محضر و آستانهی تو) “مرا خانه گیر” (مرا ساکن و مقیم کن). چرا که “کز سر کوی تو گذاریم نیست” (هیچ راه و گذر و هدفی جز آستانهی تو برای من وجود ندارد). این بیت بر نهایت آرزوی عاشق که سکونت همیشگی در آستانهی معشوق است، تأکید دارد.
چیست فزون از دو جهان؟ – شهرِ عشق بهتر از این شهر و دیاریم نیست
شرح: مولانا با سؤالی بلاغی میپرسد: “چیست فزون از دو جهان؟” (چه چیزی والاتر و بزرگتر از عالم ماده و معناست؟). و خود پاسخ میدهد: “شهر عشق” (عالم عشق الهی). “بهتر از این شهر و دیاریم نیست” (هیچ مکان و منزلگاهی بهتر و والاتر از شهر عشق برای من وجود ندارد). این بیت بر عظمت و بیکرانگی عالم عشق و برتری آن بر تمام عوالم تأکید دارد.
گر ننگارم سخنی بعد از این نیست از آن رو که نگاریم نیست
شرح: مولانا در بیت پایانی میگوید: “گر ننگارم سخنی بعد از این” (اگر بعد از این دیگر شعری نسرایم و سخنی نگویم). “نیست از آن رو” (به این دلیل نیست که قلم و توانایی نگارش ندارم)، بلکه “که نگاریم نیست” (زیرا معشوق و نگار من – که الهامبخش سخن من بود – حضور ندارد، یا به مقام فنا رسیدهام که زبان از سخن باز میماند). این بیت به رابطهی عمیق مولانا با معشوق (شمس تبریزی) و نقش او در الهامبخشی سخن و همچنین به مقام بیخودی و فنا اشاره دارد.
غزل شماره 506 دیوان شمس، غزلی است که با مضمونی عمیق عرفانی، به بیان حال ویژهی عاشق در مسیر حق و رهایی او از قید کارهای معمولی دنیوی میپردازد. مولانا در این غزل، بر بیکاری عاشق در عالم معنا، غلبهی غم عشق، بیقراری عاشق در دریای وصال، حضور همیشگی عاشق در محضر معشوق، شور و حال دائمی عاشق، منشأ الهی فیض، شدت مستی عشق الهی، پادشاهی معنوی و تسلط باطنی عاشق، نقش عاشق در انتقال فیض، بینیازی عاشق از مقامات دنیوی، نهایت آرزوی عاشق، عظمت و بیکرانگی عالم عشق، و رابطهی عمیق مولانا با معشوق و نقش او در الهامبخشی سخن تأکید دارد. این غزل تصویری از عاشقی ارائه میدهد که در پرتو معشوق به مقامی ورای تعلقات دنیوی رسیده و در عالم معنا غرق شده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر