تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 502 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 502 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 502 دیوان شمس مولانا

اندرآ عیش بی‌تو شادان نیست
کیست کو بنده تو از جان نیست

ای تو در جان چو جان ما در تن
سخت پنهان ولیک پنهان نیست

دست بر هر کجا نهی جانست
دست بر جان نهادن آسان نیست

جان که صافی شدست در قالب
جز که آیینه دار جانان نیست

جمع شد آفتاب و مه این دم
وقت افسانه پریشان نیست

مستی افزون شدست و می‌ترسم
کاین سخن را مجال جولان نیست

دست نه بر دهان من تا من
آن نگویم چو گفت را آن نیست

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره 502 دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل شماره 502 از دیوان پرشور و حال شمس مولانا، غزلی است که با مضمونی عمیق عرفانی، به بیان این حقیقت می‌پردازد که شادی و عیش حقیقی تنها در پرتو حضور معشوق (الهی یا پیر و مراد) میسر است و هرگونه شادی بدون او، ناقص و بی‌معناست. مولانا در این غزل، بر پنهان بودن و در عین حال آشکار بودن معشوق در جان، دشواری درک حقیقت او، شفافیت و آینه‌واری جان‌های پاک، و ناتوانی زبان در بیان عظمت حال عاشق تأکید می‌ورزد.

شرح و تفسیر ابیات

مولانا در این غزل با زبانی استوار و سرشار از یقین، به بیان مرکزیت معشوق در حیات معنوی عاشق می‌پردازد. در ادامه به شرح و تفسیر برخی از ابیات اصلی این غزل می‌پردازیم:

بیت اول:

اندرآ عیش بی‎تو شادان نیست کیست کو بنده تو از جان نیست

شرح: مولانا خطاب به معشوق می‌گوید: “اندرآ” (وارد شو، حضور یاب)، چرا که “عیش بی‎تو” (شادی و زندگی بدون حضور تو) “شادان نیست” و به حقیقت شاد و پرنشاط نیست. سپس با سؤالی تأکیدی می‌پرسد: “کیست کو بنده تو از جان نیست؟” (چه کسی است که از عمق جان بنده‌ی تو و تسلیم اراده‌ی تو نباشد؟) این بیت بر این حقیقت تأکید دارد که سرچشمه‌ی شادی حقیقی، حضور معشوق است و هر جانی در نهایت بنده‌ی اوست.

بیت دوم:

ای تو در جان چو جان ما در تن سخت پنهان ولیک پنهان نیست

شرح: ای معشوق که “تو در جان” من حضور داری، “چو جان ما در تن” (همانطور که جان در بدن ما حاضر است). هرچند که این حضور تو “سخت پنهان” است و با حواس ظاهری قابل درک نیست، “ولیک پنهان نیست” برای اهل دل و کسانی که چشم بصیرت دارند. این بیت بر حضور پنهان و در عین حال آشکار معشوق در جان عاشق و قابل درک بودن این حضور برای باطن‌بینان تأکید دارد.

بیت سوم:

دست بر هر کجا نهی جانست دست بر جان نهادن آسان نیست

شرح: (خطاب به معشوق یا اشاره به قدرت او) هر کجا که تو “دست بر هر کجا نهی” (تأثیر بگذاری، تجلی کنی)، “جانست” (حیات و زندگی جاری می‌شود). اما “دست بر جان نهادن آسان نیست” (درک حقیقت جان یا تسلط بر آن، کار آسانی نیست). این بیت بر فراگیری و حیات‌بخشی تأثیر معشوق و در عین حال دشواری درک حقیقت جان و یا تسلیم کامل در برابر او اشاره دارد.

بیت چهارم:

جان که صافی شدست در قالب جز که آیینه دار جانان نیست

شرح: “جانی که در قالب” (در بدن مادی) قرار دارد و “صافی شدست” (پاک و زلال شده و از کدورت‌ها رها گشته است)، “جز که آیینه دار جانان نیست” (چیزی جز آینه‌ای برای بازتاب زیبایی و تجلیات “جانان”، یعنی معشوق، نیست). این بیت بر اهمیت تصفیه‌ی جان در مسیر سلوک و تبدیل شدن آن به آینه‌ای برای مشاهده‌ی جمال و کمال معشوق تأکید دارد.

بیت پنجم:

جمع شد آفتاب و مه این دم وقت افسانه پریشان نیست

شرح: در این لحظه (اشاره به حال وصال و حضور معشوق)، “آفتاب و مه” (نمادهای نور و زیبایی، یا اشاره به دو عاشق یا معشوق و سالک) “جمع شد” و کنار هم قرار گرفتند. در چنین حالتی از وحدت و حضور، “وقت افسانه پریشان نیست” (زمان گفتن سخنان پریشان و بی‌معنی و سرگرم شدن به خیالات باطل نیست). این بیت بر وحدت درونی در پرتو وصال معشوق و بی‌ارزش شدن سخنان و افکار پریشان در این مقام تأکید دارد.

بیت ششم:

مستی افزون شدست و می‎ترسم کاین سخن را مجال جولان نیست

شرح: مولانا از شدت “مستی” (مستی عشق و بی‌خودی) که در وجودش “افزون شدست” (بیشتر شده است) می‌گوید که “می‌ترسم” که “کاین سخن را مجال جولان نیست” (بیان این حالت با سخن و زبان ممکن نباشد و زبان از وصف آن باز بماند). این بیت بر غلبه‌ی حال بر قال و ناتوانی زبان در بیان تجربه‌ی عمیق عرفانی تأکید دارد.

بیت هفتم:

دست نه بر دهان من تا من آن نگویم چو گفت را آن نیست

شرح: مولانا از معشوق یا از خود می‌خواهد که “دست نه بر دهان من” (مرا خاموش کن). “تا من آن نگویم” (آن حال و تجربه‌ی وصف‌ناپذیر را بر زبان نیاورم). “چو گفت را آن نیست” (زیرا کلام و زبان قابلیت بیان آن حقیقت را ندارد و آنچه با گفتن بیان می‌شود، آن حقیقت اصلی نیست). این بیت بر لزوم سکوت و بی‌زبانی در برابر حقایق عرفانی و برتری شهود باطنی بر بیان کلامی تأکید دارد.

نتیجه‌گیری

غزل شماره 502 دیوان شمس، غزلی است که با مضمونی عمیق عرفانی، به بیان این حقیقت می‌پردازد که شادی و عیش حقیقی تنها در پرتو حضور معشوق میسر است. مولانا در این غزل، بر پنهان بودن و در عین حال آشکار بودن معشوق در جان، دشواری درک حقیقت او، شفافیت و آینه‌واری جان‌های پاک، وحدت درونی در پرتو وصال معشوق، و ناتوانی زبان در بیان عظمت حال عاشق تأکید ورزیده است. این غزل تصویری از وابستگی عیش حقیقی به حضور معشوق و لزوم تصفیه‌ی جان برای مشاهده‌ی جمال او و در نهایت سکوت در برابر عظمت تجربه‌ی وصال ارائه می‌دهد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: