تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 445 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 445 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 445 دیوان شمس مولانا

این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست

صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست
معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست

عالم شکارگاه و خلایق همه شکار
غیر نشانه‌ای ز امیر شکار نیست

هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم
وان سو که بارگاه امیرست بار نیست

ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش
کاین‌ها همه به جز کف و نقش و نگار نیست

هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست
کآتش همیشه بی‌تف و دود و بخار نیست

تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست
در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست

ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت
جوینده‌ای که رحمت وی را شمار نیست

سیلت چو دررباید دانی که در رهش
هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست

در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم
اما گلی که دید که پهلویش خار نیست

ما خار این گلیم برادر گواه باش
این جنس خار بودن فخرست عار نیست

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره 445 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۴۴۵ از دیوان شمس مولانا با مطلع “این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست / گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست”. این غزل به ناپایداری و بی‌قراری عالم صورت و جلوه‌های آن در برابر حقیقت ثابت و بی‌نشان می‌پردازد و عاشق را به فراتر رفتن از این عالم دعوت می‌کند. مولانا با بیان اینکه این آتش (اشاره به جلوه‌ها و پدیده‌های عالم) لحظه‌ای هم آرام و قرار ندارد، چه نزد معشوق باشد و چه نزد او نباشد، به ناپایداری ذاتی عالم کثرت اشاره دارد. ردیف “نیست” در این غزل، بر نفی پایداری و ثبات در عالم صورت و تأکید بر حقیقت بی‌نشان تأکید دارد.

مولانا در ادامه به بی‌ارزشی صورت بدون معنی اشاره می‌کند: صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست / معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست. صورت و ظاهر چه ارزشی دارد، چرا که ثبات و پایداری ندارد؟ و معنی و حقیقت (که پنهان است و آشکار نیست)، چگونه می‌تواند دستگیر و راهنما باشد؟ این بیت به لزوم فراتر رفتن از ظاهر و جستجوی حقیقت اشاره دارد، اما در ادامه این سؤال را مطرح می‌کند که حقیقت پنهان چگونه دستگیر می‌شود.

غزل، عالم را شکارگاه و خلایق را شکار معرفی می‌کند و بیان می‌دارد که غیر از نشانه و اثری از امیر شکار (حق تعالی که شکارچی دل‌هاست)، چیز دیگری در این عالم وجود ندارد. هر سو که ما به دنبال کار و بار (امور دنیوی) هستیم و خود را میر و مهتر می‌دانیم، آن سو که بارگاه امیر (حقیقت الهی) است، هیچ کار و باری (مادی و ظاهری) وجود ندارد. این ابیات به محدودیت عالم مادی و فانی بودن آن در برابر عظمت حق اشاره دارد.

مولانا با خطاب به روح، از او می‌خواهد که دست از عالم صورت بردارد و رنگ خوش (حقیقت و معنا) را نشان دهد، چرا که این صورت‌ها و نقش و نگارها همه کف و ظاهری بی‌ارزش هستند. و بیان می‌کند که هر جا غبار و آشوب (فتنه و آزمایش) باشد، آنجا لشکر (حضور نیروهای الهی برای تربیت) است، چرا که آتش (عشق الهی) همیشه بدون حرارت، دود و بخار (آثار و نتایج) نیست.

غزل به دشواری شناخت مرد حقیقی از میان غبار فتنه اشاره می‌کند: تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست / در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست. تو از میان غبار (فتنه‌ها و آشوب‌ها) نمی‌توانی تشخیص دهی که مرد حقیقی (انسان کامل) چه کسی است و چه مقامی دارد. در میان این غبار، مردی را جستجو کن که با این غبار (دلبستگی به عالم صورت و تعلقات مادی) کاری ندارد و از آن آزاد است. لزوم تشخیص انسان کامل و رهایی از تعلقات مادی.

مولانا به رحمت و فضل الهی اشاره می‌کند: ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت / جوینده\u200cای که رحمت وی را شمار نیست. ای کسی که بخت نیک داری (مستعد هدایت هستی)، حتی اگر تو در جستجوی او (حق تعالی) نباشی، او تو را جستجو می‌کند. او جوینده‌ای است که رحمتش بی‌حد و حصر و بی‌شمار است. رحمت واسعهٔ الهی و عنایت او به بندگان.

غزل به جبر و اختیار در مسیر سلوک اشاره می‌کند: سیلت چو دررباید دانی که در رهش هست / اختیار خلق ولیک اختیار نیست. هنگامی که سیل (جریان قضا و قدر الهی) تو را با خود ببرد، می‌دانی که در این مسیر (قضا و قدر) جایگاهی برای اختیار ظاهری انسان وجود دارد (انسان در ظاهر مختار پنداشته می‌شود)، اما در حقیقت اختیار حقیقی از آن او نیست (همه چیز به ارادهٔ حق است). اشاره به مفهوم جبر و اختیار و غلبهٔ ارادهٔ الهی.

در پایان، مولانا به مقام فقر و خار بودن در راه عشق اشاره می‌کند: در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم / اما گلی که دید که پهلویش خار نیست. در مقام فقر (فنای فی الله)، با خود عهد کردم که کم سخن بگویم و خاموش باشم. اما (بیان این حقایق ضروری است)، آیا گلی (حقیقت) را دیده‌ای که در کنارش خار (مشکلات و دشواری‌ها) نباشد؟ بیان دشواری‌های راه سلوک و همراهی سختی‌ها با حقیقت. ما خار این گلیم برادر گواه باش / این جنس خار بودن فخرست عار نیست. ای برادر، گواه باش که ما (عاشقان و سالکان) خار این گل (حقیقت) هستیم. این‌گونه خار بودن (متحمل سختی شدن در راه حق)، مایهٔ افتخار است و ننگ و عار نیست. افتخار به تحمل سختی در راه حق.

مضامین اصلی غزل

  • ناپایداری و بی‌قراری عالم صورت و جلوه‌های آن.
  • بی‌ارزشی صورت بدون معنی و لزوم جستجوی حقیقت.
  • محدودیت عالم مادی در برابر عظمت حق.
  • نفی تعلقات مادی و ظاهری.
  • دعوت به توجه به عالم معنا و حقیقت.
  • نقش فتنه و آزمایش در مسیر تربیت سالک.
  • لزوم تشخیص انسان کامل و رهایی از دلبستگی‌ها.
  • رحمت واسعهٔ الهی و عنایت او به بندگان.
  • اشاره به مفهوم جبر و اختیار و غلبهٔ ارادهٔ الهی.
  • بیان دشواری‌های راه سلوک.
  • افتخار به تحمل سختی در راه حق.

شرح و تفسیر ابیات

غزل با اشاره به ناپایداری عالم آغاز می‌شود: این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست / گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست. این آتش عجیب (اشاره به پدیده‌ها و جلوه‌های عالم صورت) که لحظه‌ای هم آرام و ثابت نیست، چه در حضور معشوق باشد و چه در غیاب او. ناپایداری ذاتی عالم کثرت.

بی‌ارزشی صورت و سؤال از حقیقت پنهان: صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست / معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست. صورت و ظاهر که ثبات و پایداری ندارد، چه ارزش و اعتباری می‌تواند داشته باشد؟ و معنی و حقیقت که پنهان است و آشکارا قابل درک نیست، چگونه می‌تواند راهنما و دستگیر باشد؟ لزوم فراتر رفتن از ظاهر و دشواری درک حقیقت پنهان.

محدودیت عالم مادی و عظمت حق: عالم شکارگاه و خلایق همه شکار / غیر نشانه\u200cای ز امیر شکار نیست. عالم هستی مانند شکارگاهی است و تمام موجودات آن شکار هستند (در دست قضا و قدر الهی). غیر از نشانه و اثری از امیر شکار (حق تعالی، که شکارچی دل‌های اولیاست)، چیز دیگری در این عالم (به طور مستقل و پایدار) وجود ندارد. عالم مادی محدود و فانی است در برابر حق. هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم / وان سو که بارگاه امیرست بار نیست. در هر سو که ما به دنبال امور دنیوی و کار و کاسبی هستیم و خود را در این عالم رئیس و بزرگ می‌دانیم، آن سو که بارگاه و درگاه امیر حقیقی (حق تعالی) است، هیچ کار و بار مادی و ظاهری (برای دلبستگی) وجود ندارد. نفی تعلقات مادی و توجه به بارگاه الهی.

دعوت به توجه به معنا و نقش آزمایش در سلوک: ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش / کاین\u200cها همه به جز کف و نقش و نگار نیست. ای روح (باطن انسان)! دست از عالم صورت و ظاهر بردار و رنگ خوش و زیبای حقیقت و معنا را نشان بده. چرا که این صورت‌ها و نقش و نگارهای عالم مادی همه مانند کف دریا (ناپایدار) و صرفاً ظاهری بی‌ارزش هستند. توجه به عالم معنا. هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست / کآتش همیشه بی\u200cتف و دود و بخار نیست. هر جا که غبار و آشوب و فتنه (امتحانات الهی) پدید آید، در آنجا لشکر (نیروهای غیبی، یا اسباب تربیت) حضور دارند. چرا که آتش عشق الهی و مسیر سلوک همیشه بدون حرارت، دود و بخار (آثار، نتایج و دشواری‌ها) نیست. نقش آزمایش و فتنه در تربیت سالک.

لزوم تشخیص انسان کامل و رحمت الهی: تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست / در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست. تو (ای انسان ظاهربین) نمی‌توانی از میان غبار فتنه‌ها و تعلقات دنیوی تشخیص دهی که انسان کامل و مرد حقیقی چه مقامی دارد. در میان این آشوب و غبار، مردی را جستجو کن که با این غبار (دلبستگی به دنیا) کاری ندارد و از آن رها شده است. لزوم شناخت انسان کامل. ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت / جوینده\u200cای که رحمت وی را شمار نیست. ای کسی که بخت نیک و استعدادی داری! حتی اگر تو در طلب حق نباشی، او (حق تعالی) تو را جستجو می‌کند. او جوینده‌ای است که رحمتش بی‌حد و حصر و قابل شمارش نیست. رحمت واسعهٔ الهی و عنایت او.

جبر و اختیار و دشواری‌های راه: سیلت چو دررباید دانی که در رهش هست / اختیار خلق ولیک اختیار نیست. هنگامی که سیل قضا و قدر الهی تو را با خود ببرد و تو را به سمتی سوق دهد، در آن لحظه می‌فهمی که در مسیر او، اختیار ظاهری برای انسان وجود دارد، اما در واقع اختیار حقیقی از آن او نیست. جبر و اختیار و غلبهٔ ارادهٔ الهی. در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم / اما گلی که دید که پهلویش خار نیست. در مقام فقر و فنا، با خود پیمان بستم که خاموش باشم و کمتر سخن بگویم. اما (برای بیان این حقایق دشوار)، آیا گلی (حقیقت) را دیده‌ای که در کنارش خار (مشکلات و سختی‌ها) نباشد؟ دشواری‌های راه سلوک.

افتخار به تحمل سختی در راه حق: ما خار این گلیم برادر گواه باش / این جنس خار بودن فخرست عار نیست. ای برادر، گواه و شاهد باش که ما (عاشقان و سالکان که در راه حقیقت سختی می‌کشیم) خار این گل (حقیقت) هستیم. این‌گونه خار بودن و تحمل رنج در راه حق، مایهٔ افتخار و سربلندی است و ننگ و پستی نیست. افتخار به تحمل سختی در راه حق.

نتیجه‌گیری

غزل ۴۴۵ مولانا، غزلی است که به ناپایداری عالم صورت و بی‌ارزشی آن در برابر حقیقت ثابت می‌پردازد و عاشق را به فراتر رفتن از ظواهر دعوت می‌کند. مولانا با اشاره به محدودیت عالم مادی، نفی تعلقات، نقش آزمایش در سلوک، لزوم تشخیص انسان کامل، رحمت واسعهٔ الهی، و مفهوم جبر و اختیار، به دشواری‌های راه سلوک و افتخار به تحمل رنج در این مسیر اشاره می‌کند. این غزل، بیانی عمیق و هشداردهنده از نگاه مولانا به عالم هستی، جایگاه انسان در آن، و ارزش تحمل سختی در راه رسیدن به حقیقت مطلق است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: