سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
بستان جام و درآشام که آن شربت توست
عدد ذره در این جو ِ هوا عشاقند
طرب و حالت ایشان مدد حالت توست
همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو است
جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست
هر که را همت عالی بود و فکر بلند
دانک آن همت عالی اثر همت توست
فکرتی کهآن نبود خاسته از طبع و دماغ
نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست
ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر
هم از او جوی دوا را که ولی نعمت توست
ز آن سوی کآمد محنت هم از آن سو است دوا
هم از او شبهه تو است و هم از او حجت توست
هم خمار از می آید هم از او دفع خمار
هم از او عسرت تو است و هم از او عشرت توست
بس که هر مستمعی را هوس و سوداییست
نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست
غزل شماره ۴۱۸ از دیوان شمس مولانا با مطلع “سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست / بستان جام و درآشام که آن شربت توست”. این غزل دعوتی است به تسلیم و دریافت فیض الهی، چرا که هنگام و نوبت دریافت فرارسیده است. مولانا با تأکید بر لزوم پذیرش جام الهی، به مدد حالت عشاق در حال سالک، پوشش بودن همهٔ هستی برای تجلی معشوق، و از جانب او بودن بانگ رحیل اشاره میکند. غزل با بیان منشأ الهی همت عالی و فکر بلند، یگانه بودن فکرت حق، و ولی نعمت بودن او برای دل خسته، به از جانب حق بودن محنت و دوا، و نیز شبهه و حجت اشاره دارد و در نهایت با بیان دوگانگیهای برخاسته از حق و تفاوت فطرتها، به لزوم شناخت و پذیرش این حقیقت رهنمون میشود. ردیف غزل “توست” است که بر تعلق همه چیز به معشوق و از جانب او بودن احوال و مقامات تأکید دارد.
غزل با دعوتی به تسلیم و دریافت فیض الهی آغاز میشود: سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست / بستان جام و درآشام که آن شربت توست. سرپیچی مکن و تردید روا مدار، چرا که اکنون نوبت و هنگام دریافت فیض و بیداری توست. جام معرفت را بگیر و بنوش، چرا که آن نوشیدنی گوارا از آنِ توست و برای تو مهیا شده است. دعوت به تسلیم در برابر ارادهٔ الهی و دریافت بیواسطهٔ فیض.
به مدد حالت عشاق در حال سالک اشاره دارد: عدد ذره در این جو\u200c ِ هوا عشاقند / طرب و حالت ایشان مدد حالت توست. تعداد عاشقان در این فضای هستی (جوّ هوا) مانند ذرات بیشمار است. طرب و حال خوش ایشان (عاشقان واصل) مدد و یاری رسانندهٔ حال و وضعیت تو (سالک در ابتدای راه) است. تأثیر و مددگیری سالک از احوال و مقامات عارفان کامل.
به پوشش بودن هستی برای تجلی معشوق و از جانب او بودن بانگ رحیل اشاره میکند: همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو است / جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست. تمام پردهها و پوششها (کثرت عالم هستی) برای ظهور و باشش تو (ای معشوق، حقیقت مطلق) وجود دارد. بانگ جرس (زنگ کاروان) و طبل رحیل (اعلام کوچ) از جانب توست و برای کوچ کردن تو (از عالم کثرت به عالم وحدت، از خود به سوی حق) است. تجلی حق در عالم کثرت و دعوت او به سوی خود.
به منشأ الهی همت عالی و فکر بلند اشاره دارد: هر که را همت عالی بود و فکر بلند / دانک آن همت عالی اثر همت توست. هر کسی که همتی والا و فکری بلند (در طلب حقایق) دارد، بدان که آن همت عالی اثر و نتیجهٔ همت بلند و ارادهٔ تو (ای حق تعالی) است. منشأ الهی استعدادها و توفیقات معنوی.
به یگانه بودن فکرت حق و از او برخاستن آن اشاره دارد: فکرتی که\u200cآن نبود خاسته از طبع و دماغ / نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست. فکرتی و اندیشهای که برخاسته از طبیعت و عقل جزئی انسان نباشد (فکرت الهی)، در عالم (ناسوت) یافت نمیشود. اگر چنین فکرتی وجود داشته باشد، آن فکرت توست (ای حق تعالی) و از جانب توست. برتری فکرت الهی بر اندیشهٔ بشری.
به ولی نعمت بودن حق برای دل خسته اشاره دارد: ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر / هم از او جوی دوا را که ولی نعمت توست. ای دلی که از هجران معشوق و از اسباب و علل دیگر خسته و رنجوری، درمان و دوای خود را نیز از او (حق تعالی) طلب کن، چرا که او ولی نعمت و صاحب اختیار توست. لزوم توجه به حق به عنوان منشأ شفا و آرامش.
به از جانب حق بودن محنت و دوا، شبهه و حجت اشاره دارد: ز آن سوی کآمد محنت هم از آن سو است دوا / هم از او شبهه تو است و هم از او حجت توست. از آن سوی که محنت و رنج برای تو آمده است، از همان سو نیز دوا و درمان توست (هر دو از جانب حق است). همچنین شبهه و تردید تو از جانب اوست و حجت و دلیل تو نیز از جانب اوست. از حق بودن خیر و شر، شک و یقین در مسیر سلوک.
به از جانب حق بودن دوگانگیها اشاره دارد: هم خمار از می آید هم از او دفع خمار / هم از او عسرت تو است و هم از او عشرت توست. هم خماری (ناشی از مستی می) از می (بادهٔ الهی) میآید و هم دفع و رفع خماری از اوست. هم سختی و دشواری تو از اوست و هم خوشی و آسایش تو از اوست. دوگانگیها در عالم از جلوههای اوست.
در بیت پایانی، به تفاوت فطرتها و هوسهای مستمعین اشاره دارد: بس که هر مستمعی را هوس و سودا\u200cیی\u200cست / نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست. به این دلیل که هر شنوندهای هوس و سودایی (میل و اشتیاق درونی) دارد و به گونهای با کلام (حقایق) ارتباط برقرار میکند. صفت و فطرت تو (ای معشوق، حقیقت مطلق) از آنِ همهٔ خلق خدا نیست (هر کس به اندازهٔ استعداد و قابلیت خود از حقیقت بهره میبرد). تفاوت مراتب درک و دریافت حقیقت در میان خلایق.
غزل ۴۱۸ مولانا، غزلی است که با دعوتی به تسلیم و دریافت فیض الهی، به فرارسیدن نوبت بیداری و اهمیت نوشیدن جام معرفت اشاره میکند. مولانا با بیان منشأ الهی همت عالی و فکر بلند، و یگانه بودن فکرت حق، به لزوم توجه به حق به عنوان منشأ شفا و آرامش و از جانب او بودن همهٔ احوال و مقامات، چه خوشایند و چه ناخوشایند، میپردازد. غزل با اشاره به تفاوت فطرتها در درک حقیقت، به لزوم شناخت و پذیرش این واقعیت و تسلیم در برابر ارادهٔ مطلق الهی رهنمون میشود. این غزل، بیانی عمیق از نگاه مولانا به تسلیم، فیض الهی، و وحدت در کثرت است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا