تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 408 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 408 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 408 دیوان شمس مولانا

آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست

خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست
صافیست و مثل درد به پستی بنشست

لذت فقر چو باده‌ست که پستی جوید
که همه عاشق سجده‌ست و تواضع سرمست

تا بدانی که تکبر همه از بی‌مزگیست
پس سزای متکبر سر بی‌ذوق بس است

گریه شمع همه شب نه که از درد سرست
چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست

کف هستی ز سر خم مُدَمَّغ برود
چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست

ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو
طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست

بحر می‌غرد و می‌گوید کای امت آب
راست گویید بر این مایده کس را گله هست

دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش
در خطابات و مجابات بلی‌اند و الست

نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت
نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست

هله خامش به خموشیت اسیران برهند
ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست

لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار
دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره 408 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۴۰۸ از دیوان شمس مولانا با مطلع “آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست / تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست”. این غزل با اشاره به داستان خضر و موسی در قرآن کریم، به حکمت باطنی در ورای وقایع ظاهری و نقش عشق و پیر کامل در رهایی از جبر و ستم نفس اماره می‌پردازد. مولانا معتقد است که اعمال پیران و عاشقان ممکن است در ظاهر ناخوشایند به نظر برسد، اما در باطن حامل خیر و رهایی است. غزل با تمثیل‌هایی از عالم طبیعت و احوال عارفان، به برتری فقر بر تکبر، نورانی شدن باطن با گریه، و بی‌نیازی اهل حق از تعلقات دنیوی اشاره دارد. ردیف غزل “بِرَست”، “نِشَست”، “سرمست”، “بس است”، “برست”، “دست”، “شست”، “گله هست”، “الست”، “بخست”، “بجست”، و “ببست” بر مفاهیم رهایی، استقرار، مستی، کفایت، رستن، قدرت، رهایی، شکایت، پیمان ازلی، جراحت، جستجو، و بستن تأکید دارد.

مضامین اصلی غزل

  • اشاره به داستان خضر و موسی و حکمت باطنی اعمال خضر.
  • تشبیه عشق به خضر و صوفی به کشتی.
  • رهایی صوفی از ستم نفس با شکستن تختهٔ هستی ظاهری.
  • صافی شدن صوفی با شکست و رنج.
  • تشبیه درد به درد و نشستن آن در پستی.
  • لذت فقر و تواضع و تشبیه آن به باده.
  • ریشهٔ تکبر در بی‌مزگی و سزای متکبر.
  • گریهٔ شمع و نورانی شدن آن پس از رهایی از سر (هستی خود).
  • باطل شدن هستی ظاهری با نوشیدن بادهٔ معرفت.
  • جستجوی کام دل از بحر توسط ماهی (سالک).
  • نهی از طمع خام و رهایی از قید تعلقات.
  • جوش و خروش بحر (حق) و سؤال از امت آب (عارفان).
  • خوش و نوش بودن بحر دل و امت او در خطابات و مجابات الست.
  • نبود درد دل و جراحت در بزم حق.
  • رهایی اسیران با خاموشی و جستجوگر شدن ناطق و خاموش.
  • بستن لب در برابر لب بستهٔ یار.
  • عجز شمشیرزنان (منطق و استدلال) در برابر تدبیر الهی.

شرح و تفسیر ابیات

غزل با اشاره به داستان خضر و موسی آغاز می‌شود: آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست / تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست. آیا آن داستان را شنیدی که خضر (ع) تخته‌ای از کشتی را شکست، تا آن کشتی از دست پادشاه ستمکار و زورگو رهایی یابد؟ (اشاره به حکمت باطنی در ورای اعمال ظاهری). مقدمه‌ای برای بیان حکمت‌های الهی در ورای وقایع.

به تشبیه عشق به خضر و صوفی به کشتی و رهایی از ستم نفس اشاره دارد: خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست / صافیست و مثل درد به پستی بنشست. خضر زمان تو (ای سالک)، عشق الهی است. صوفی (سالک) به واسطهٔ شکستن (شکستن نفس و تعلقات) صاف و پاک می‌شود، و مانند درد (رسوبات، ناخالصی‌ها) در پستی (مقام فنا) می‌نشیند. نقش عشق در تصفیهٔ باطن سالک.

به لذت فقر و تواضع اشاره دارد: لذت فقر چو باده\u200cست که پستی جوید / که همه عاشق سجده\u200cست و تواضع سرمست. لذت فقر (تهی دستی از تعلقات مادی) مانند باده‌ای است که به دنبال پستی (فروتنی، فنا) می‌گردد. چرا که انسان فقیر عاشق سجده و بندگی است و از تواضع سرمست می‌شود. برتری فقر و تواضع بر غنا و تکبر.

به ریشهٔ تکبر در بی‌مزگی و سزای متکبر اشاره دارد: تا بدانی که تکبر همه از بی‌مزگیست / پس سزای متکبر سر بی‌ذوق بس است. با این بیان می‌خواهم بدانی که تکبر و خودبینی ریشه در بی‌مزگی و فقدان ذوق معنوی دارد. بنابراین، برای انسان متکبر، همین سر بی‌ذوق (قلب فاقد ادراک معنوی) سزای او کافی است. مذمت تکبر و بی‌ذوقی معنوی.

به نورانی شدن شمع با گریه پس از رهایی از سر اشاره دارد: گریه شمع همه شب نه که از درد سرست / چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست. گریه و آب شدن شمع در تمام شب، تنها به خاطر درد سر (ظاهری) نیست. زمانی که شمع از سر (هستی ظاهری، ماده) رها شد، تمام وجودش نور شد و از گریهٔ درونی رست و نجات یافت. نورانی شدن باطن با سوز و گداز درونی.

به باطل شدن هستی ظاهری با نوشیدن بادهٔ معرفت اشاره دارد: کف هستی ز سر خم مُدَمَّغ برود / چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست. کف هستی ظاهری و ناپایدار، مانند کفی که از سر خم (شراب) بالا می‌آید، بی‌ارزش و از بین رفتنی است. زمانی که جان انسان بادهٔ معرفت را در دست گیرد و بنوشد، هستی ظاهری باطل می‌شود. بی‌ارزشی هستی ظاهری در برابر معرفت.

به جستجوی کام دل از بحر و نهی از طمع خام اشاره دارد: ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو / طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست. ای ماهی (سالک)، هر آنچه که کام دل و آرزوی توست، آن را از بحر (دریای حقیقت) جستجو کن. طمع خام و بی‌جا نداشته باش، تا آرزوی تو از شست (قلاب، تعلقات دنیوی) رها نشود و به حقیقت نرسد. جستجوی حقیقت از منبع اصلی و رهایی از تعلقات.

به جوش و خروش بحر و سؤال از امت آب اشاره دارد: بحر می\u200cغرد و می\u200cگوید کای امت آب / راست گویید بر این مایده کس را گله هست. دریای حقیقت (حق تعالی) در جوش و خروش است و می‌گوید که ای امت آب (عارفان که از آب معرفت سیراب شده‌اند)، راست بگویید، آیا بر این خوان نعمت الهی (معرفت) کسی گله و شکایتی دارد؟ بی‌نهایت بودن فیض و نعمت الهی و رضایت اهل حق.

به خوش و نوش بودن اهل حق در خطابات الست اشاره دارد: دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش / در خطابات و مجابات بلی\u200cاند و الست. دم به دم دریای دل (عارف) و امت او (سالکان) در خوشی و نوشیدن بادهٔ معرفت هستند. در برابر خطاب الهی “الست بربکم” (آیا من پروردگار شما نیستم؟)، با جان و دل “بلی” می‌گویند و پاسخ مثبت می‌دهند. پیمان ازلی و خوشی عارفان در پرتو آن.

به نبود درد دل و جراحت در بزم حق اشاره دارد: نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت / نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست. نه در آن بزم وصال و حضور حق، کسی از درد دل و رنج باطنی شکایت می‌کند، و نه در آن باغ و چمن معرفت، پای کسی از خار تعلقات و مشکلات جراحتی برمی‌دارد. رهایی از رنج و درد در پرتو وصال الهی.

به رهایی اسیران با خاموشی و جستجوگر شدن ناطق و خاموش اشاره دارد: هله خامش به خموشیت اسیران برهند / ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست. بشتاب و خاموش باش. به واسطهٔ خاموشی تو (صمت باطنی)، اسیران (اسیران نفس و تعلقات) رها می‌شوند. از خاموشی و بی‌سخنی تو، هم ناطق (اهل قال) و هم خاموش (اهل حال) به جستجوی حقیقت برمی‌خیزند. تأثیر صمت عارف بر دیگران.

در بیت پایانی، به بستن لب در برابر لب بستهٔ یار و عجز منطق اشاره دارد: لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار / دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست. زمانی که دیدی یار (حق تعالی) لب از سخن فرو بسته (در مقام بی‌نیازی است)، تو نیز لب از گفتار ببند. با چه تدبیر و قدرتی دست شمشیرزنان (اهل منطق و استدلال) را (از چون و چرا) بست؟ عجز عقل و منطق در برابر اراده و بی‌نیازی حق.

نتیجه‌گیری

غزل ۴۰۸ مولانا، غزلی است که با اشاره به داستان خضر و موسی، به حکمت باطنی در ورای وقایع ظاهری و نقش عشق و پیر کامل در رهایی از ستم نفس می‌پردازد. مولانا با بیان تمثیل‌هایی از عالم طبیعت و احوال عارفان، به برتری فقر بر تکبر، نورانی شدن باطن با گریه، و بی‌نیازی اهل حق از تعلقات دنیوی اشاره می‌کند. غزل با تأکید بر جستجوی حقیقت از منبع اصلی، بی‌نهایت بودن فیض الهی، و رهایی از رنج و درد در پرتو وصال، به اهمیت صمت عارف در تأثیرگذاری بر دیگران و عجز عقل و منطق در برابر ارادهٔ حق اشاره دارد. این غزل، بیانی عمیق از نگاه مولانا به حکمت، عشق، فنا، و مقامات عرفانی است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: