آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدهست
در شعاعش همچو ذره جان من رقصان شدهست
مشتری در طالع است و ماه و زهره در حضور
یار چوگان زلف مه رو میر این میدان شدهست
هر قدح کز می دهد گوید بگیر و هوش دار
هش که دارد عقل دارد عقل خود پنهان شدهست
بزم سلطان است این جا هر که سلطانی است نوش
خوان رحمت گسترید و ساقی اخوان شدهست
ساقیا پایان رسیدی عشق را از سر بگیر
پا چه باشد؟ سر چه باشد؟ پا و سر یک سان شدهست
غزل شماره ۳۹۷ از دیوان شمس مولانا با مطلع “آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدهاست / در شعاعش همچو ذره جان من رقصان شدهاست”. این غزل با لحنی پرنشاط و سرشار از وجد و شور، به تجلی متفاوت و دلانگیز معشوق (یا نور الهی) در یک روز خاص اشاره دارد و تأثیر این تجلی را بر جان و جهان وصف میکند. مولانا در این غزل، رقص ذرّات وجود در پرتو نور معشوق، حضور ستارگان بخت در آسمان حال عاشق، بیاعتباری عقل جزئی در بزم عشق، و یگانگی در مقام فنا را بیان میکند. ردیف غزل “شدهاست” است که بر تحول و دگرگونی حاصل از تابش نور معشوق تأکید دارد.
غزل با توصیف تجلی متفاوت آفتاب حقیقت آغاز میشود: آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدهاست / در شعاعش همچو ذره جان من رقصان شدهاست. آفتاب حقیقت (نور الهی، یا تجلی معشوق) امروز به شکلی متفاوت و نو، در حال تابیدن است. در پرتو و فروغ این نور، جان من مانند ذرهای بیقرار و رقصان شده است. اشاره به تجلی نو به نو شوندهٔ حقیقت و تأثیر آن بر جان.
به حضور ستارگان بخت و یار در میدان عشق اشاره دارد: مشتری در طالع است و ماه و زهره در حضور / یار چوگان زلف مه رو میر این میدان شدهاست. (در آسمان حال عاشق) ستارهٔ مشتری (نماد اقبال و سعادت) در طالع است و ماه و زهره (نماد زیبایی و نیکبختی) نیز حاضرند. یار (معشوق یا پیر) که زلفش مانند چوگان است و رویی چون ماه دارد، میر و فرمانروای این میدان (میدان عشق، میدان هستی) شده است. حضور نشانههای اقبال و زیبایی در حال عاشق و سیادت معشوق.
به دریافت می معرفت و بیاعتباری عقل اشاره میکند: هر قدح کز می دهد گوید بگیر و هوش دار / هش که دارد عقل دارد عقل خود پنهان شدهاست. هر جام میمعرفت که (ساقی عشق) میدهد، میگوید: بگیر و هوشیار باش (نه با عقل جزئی، بلکه با هوش دل). هوشیاری حقیقی آن است که عقل جزئی را که خود (در برابر عشق) پنهان و ناتوان شده است، کنار بگذاری. دعوت به بیخودی در برابر عقل جزئی در وادی عشق.
به بزم سلطان و خوان رحمت اشاره دارد: بزم سلطان است این جا هر که سلطانی است نوش / خوان رحمت گسترید و ساقی اخوان شدهاست. اینجا بزم و مهمانی سلطان حقیقت است. هر کسی که در درون خود دارای مقام سلطانی و وارستگی است، از این باده بنوشد. خوان رحمت و لطف الهی گسترده شده است و یاران و همسفران (اخوان) در این بزم، ساقی یکدیگر شدهاند. دعوت به بهرهمندی از فیض در بزم الهی و مقام اخوان صفا.
در بیت پایانی، به آغاز دوبارهٔ عشق پس از فنا اشاره دارد: ساقیا پایان رسیدی عشق را از سر بگیر / پا چه باشد؟ سر چه باشد؟ پا و سر یک سان شدهاست. ای ساقی (پیر، معشوق)، به پایان راه رسیدی (مقام فنا)؛ حال عشق را از سر بگیر و دوباره در این مسیر قدم بگذار. (در مقام فنای در معشوق)، دیگر پا و سر چه تفاوتی دارند؟ پا و سر (نماد حرکت و اندیشه، یا پایین و بالا) یکسان و متحد شدهاند. دعوت به بقای بعد از فنا و یگانگی در مقام وحدت.
غزل ۳۹۷ مولانا، غزلی است که با بیانی شورانگیز، به تجلی نو شوندهٔ حقیقت و تأثیر عمیق آن بر جان و جهان میپردازد. مولانا با تصویرسازی زیبا از رقص ذرّات در پرتو نور الهی و حضور ستارگان بخت در آسمان حال عاشق، به سعادت و اقبال درونی سالک اشاره میکند. غزل با بیان بیاعتباری عقل جزئی در برابر می معرفت و دعوت به بیخودی، بر اهمیت هوشیاری دل در بزم الهی تأکید دارد. در نهایت، با بیان رسیدن به مقام فنا و یگانگی در آن مقام، به آغاز دوبارهٔ عشق (بقای بعد از فنا) دعوت میکند. این غزل، بیانی زیبا از نگاه مولانا به تجلی حقیقت، عشق، فنا، و بقای بعد از فنا است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا