تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 396 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 396 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 396 دیوان شمس مولانا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست

گر تو نازی می‌کنی یعنی که من فرخنده‌ام
نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست

گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو
نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست

گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو
زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست

گر تو سر حق بدانستی برو با سر بباش
زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست

راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه
زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست

شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدان
جز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست

مست بودم فاش کردم سر خود با یارکان
زانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست

گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما
حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست

خاک پاشی می‌کنی تو ای صنم در راه ما
خاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست

صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است
جان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست

در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را
زانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره 396 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۳۹۶ از دیوان شمس مولانا با مطلع “در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست / جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست”. این غزل با لحنی قاطع و پرابهت، راه عشق الهی را مسیری برای شجاعان و وارستگان معرفی می‌کند و ترس و بندگی نفس را با این راه ناسازگار می‌داند. مولانا در این غزل به بی‌ارزشی منیّت‌ها و تعلقات دنیوی در برابر عظمت عشق، برتری حقایق باطنی بر ظواهر و دانش‌های محدود، و نقش بی‌بدیل شمس تبریزی در هدایت سالکان اشاره دارد. ردیف غزل “نیست” است که بر عدم وجود ترس، بندگی، منیّت، و دیگر حجاب‌ها در راه معشوق تأکید می‌کند.

مضامین اصلی غزل

  • ناسازگاری ترس با راه معشوق.
  • مقام شاهی عاشقان در بزم معشوق و بی‌اعتباری بندگان نفس.
  • بی‌ارزشی نازیدن به فرخندگی ظاهری در برابر اقبال حقیقی.
  • بی‌ارزشی نازیدن به فقر و ژنده در برابر غنای درونی.
  • بی‌تفاوتی راه عشق نسبت به نور حق ظاهری.
  • ناسازگاری اسرار عشق با دانش محدود بشری.
  • لزوم راستی و پرهیز از مکر در راه معشوق.
  • میدان عشق، جولانگه مکاران نیست.
  • شمس تبریزی، جان و راه سوی تبریز، مسیر حقیقی.
  • فاش کردن سرّ در مستی و بی‌قیدی هشیاری مرسوم.
  • ورای بودن حدّ و اندازهٔ عاشق از پرگار عقل.
  • بی‌اهمیت بودن خاک‌پاشی دو عالم در راه معشوق.
  • خانقاه دیگر صوفیان عشق.
  • بی‌نیازی جان از تعلقات مادی در خانقاه عشق.
  • نشستن در قعر دوزخ و ترک بهشت برای رسیدن به معشوق.
  • عدم اشتهای جنت و ابرار (زاهدان ظاهربین).

شرح و تفسیر ابیات

غزل با بیان ناسازگاری ترس با راه عشق آغاز می‌شود: در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست / جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست. در راه رسیدن به معشوق ما (حق تعالی)، ترس و هراس جایگاهی ندارد و ترسوها در این مسیر کاری از پیش نمی‌برند. در آن جایگاه (بزم معشوق)، همه (عاشقان حقیقی) شاهان و آزادگانند و بندگان نفس و دنیا را در آنجا باری و ارزشی نیست. شجاعت و آزادگی، شرط ورود به عالم عشق.

به بی‌ارزشی نازیدن‌های ظاهری اشاره دارد: گر تو نازی می‌کنی یعنی که من فرخنده‌ام / نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست. اگر تو به خود می‌نازی و به اقبال و سعادت ظاهری‌ات فخر می‌فروشی، بدان که در نزد اقبال و سعادت حقیقی ما (که در عشق است)، آن فرخندگی ظاهری جز ننگ و عار نیست. بی‌ارزشی منیّت و فخرفروشی در برابر عظمت عشق.

و بی‌ارزشی نازیدن به فقر: گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو / نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست. اگر به فقر و درویشی ظاهری‌ات می‌نازی و به ژنده و لباس کهنه‌ات افتخار می‌کنی، آن را برگیر و برو. در نزد سلطان حقیقی ما (معشوق)، آن همه فقر ظاهری جز زنار (کمربند کفر و بندگی غیر حق) نیست. بی‌ارزشی زهد و فقر ریایی در برابر غنای درونی عاشق.

به بی‌تفاوتی راه عشق نسبت به نور ظاهری اشاره دارد: گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو / زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست. اگر تو به نور حق (تجلیات ظاهری، مقامات معنوی اولیه) تبدیل شدی و از شرق تا مغرب عالم را روشن کردی، برو. چرا که ما را در این راه عشق، پروایی و توجهی به آن انوار (تجلیات محدود) نیست. ورای بودن عشق از مقامات و انوار ظاهری.

به ناسازگاری اسرار عشق با دانش محدود اشاره دارد: گر تو سر حق بدانستی برو با سر بباش / زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست. اگر تو سرّی از حقایق (با دانش محدود) دانستی و به آن دلخوش کردی، برو و با همان سرّ و دانش محدودت بمان. چرا که اسرار عالم عشق ما، خو و سنخیتی با آن اسرار (محدود بشری) ندارد. برتری اسرار عشق بر دانش عقلی.

به لزوم راستی و پرهیز از مکر اشاره می‌کند: راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه / زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست. در راه عشق ما، راستگو و صادق باش و این مکر و حیله را کنار بگذار. چرا که این میدان عشق ما، جای جولان و خودنمایی مکاران و حیله‌گران نیست. صداقت و راستی، لازمهٔ راه عشق.

به نقش شمس تبریزی اشاره دارد: شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدان / جز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست. شمس دین، شمس دین، بدان که او جان و حقیقت ماست. و اسب همت ما (وجود ما در حرکت)، جز به سوی راه تبریز (محل حضور شمس) به خوبی و هموار نمی‌رود. اشاره به مقام والای شمس و لزوم پیروی از او در راه رسیدن به حقیقت.

به فاش کردن سرّ در مستی اشاره دارد: مست بودم فاش کردم سر خود با یارکان / زانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست. در حال مستی و بی‌خودی (عارفانه) بودم و سرّ خود را با یاران هم‌دل فاش کردم. چرا که در مذهب من، هشیاری (عقل و احتیاط) آزاردهنده نیست و مانع بیان حقیقت نمی‌شود. آزادی بیان در حال مستی معرفت.

به ورای بودن حدّ عاشق از پرگار اشاره دارد: گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما / حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست. اگر پرگار (ابزار اندازه‌گیری) را بر تن من بگذاری تا حد و اندازهٔ مرا بدانی، ای برادر بدان که حد و اندازهٔ عاشق حقیقی (که در بی‌نهایت غرق است)، لایق پرگار (محدودیت و اندازه‌گیری) نیست. ورای بودن عاشق از حدود و قیود مادی و عقلی.

به بی‌اهمیت بودن تعلقات دنیوی اشاره دارد: خاک پاشی می‌کنی تو ای صنم در راه ما / خاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست. ای معشوق (یا ای کسی که در راه ما سنگ‌اندازی می‌کنی)، تو در راه ما خاک می‌پاشی (ایجاد مزاحمت می‌کنی). اما بدان که خاک‌پاشی دو عالم (تمام مشکلات و تعلقات دنیوی و اخروی) در پیش ما (عاشقان)، بی‌اهمیت و بی‌اثر است. بی‌توجهی عاشق به مشکلات و تعلقات.

به خانقاه حقیقی صوفیان عشق اشاره دارد: صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است / جان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست. صوفیان عشق (عاشقان حقیقی) برای خود خانقاه و محل اجتماع دیگری دارند (عالم معنا). در آن خانقاه، جان ما را نیازی به کاسه (غذا) و ادرار (نوشیدنی) نیست (اشاره به بی‌نیازی از نیازهای مادی). ورای بودن نیازهای عاشق از نیازهای جسمانی.

در بیت پایانی، به بی‌اعتنایی عاشق به بهشت اشاره دارد: در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را / زانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست. من در قعر دوزخ (اشاره به سختی‌ها و بلاهای راه عشق) نشستم و بخت و اقبال (رسیدن به مقامات ظاهری و بهشت) را ترک کردم. چرا که ما را اشتهای بهشت و همنشینی با ابرار (زاهدان ظاهربین) نیست. ترجیح سختی راه عشق بر آسایش بهشت ظاهری.

نتیجه‌گیری

غزل ۳۹۶ مولانا، غزلی است که با زبانی قاطع، به بیان ویژگی‌های راه عشق حقیقی و تفاوت آن با مسیرهای ظاهری و عقلانی می‌پردازد. مولانا ترس و بندگی نفس را با این راه ناسازگار دانسته و بر بی‌ارزشی منیّت‌ها، تعلقات دنیوی، و دانش‌های محدود در برابر عظمت عشق تأکید می‌کند. غزل با اشاره به لزوم راستی در راه و معرفی شمس تبریزی به عنوان هادی سالکان، به ورای بودن عاشق از حدود مادی و بی‌نیازی او از نیازهای جسمانی اشاره دارد. در نهایت، با بیان بی‌اعتنایی عاشق به بهشت ظاهری و ترجیح سختی راه عشق، به عظمت و مقام والای عاشقان حقیقی اشاره می‌کند. این غزل، بیانی پرشور از نگاه مولانا به عشق، شجاعت، وارستگی، و نقش پیر در سیر و سلوک است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: