مطالب پیشنهادی![]()
عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست
عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست
سینههای روشنان بس غیبها دانند لیک
سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست
بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد
زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست
یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان
تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست
عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق
لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست
شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند
لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست
دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند
وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست
ای زبانها برگشاده بر دل بربودهای
لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست
شمس تبریزی چو جمع و شمعها پروانهاش
زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست
غزل شماره ۳۸۴ از دیوان شمس مولانا با مطلع “عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست / عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست”. این غزل به جهانی متفاوت و تجربهای دیگرگونه که عاشقان در باطن خود دارند، اشاره میکند و این جهان و جان را حاصل عشق دلدار میداند. مولانا در این غزل به برتری و عمق عالم معنا بر عالم ظاهر، و به تمایز بین دانایی اهل ظاهر و غیبدانی عشاق میپردازد. ردیف غزل “دیگرست” است که بر تفاوت و تمایز عالم عاشقان با عالم عادی و بر تجربههای خاص آنها تأکید میکند.
غزل با بیان حال خاص عاشقان آغاز میشود: عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست / عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست. اگرچه عاشقان (در ظاهر) در این جهان زندگی میکنند، اما در باطن خود جهانی دیگر و متفاوت دارند. و عشق آن معشوق الهی، به ما (عاشقان) ذوق و حال و جانی دیگر و بیمانند بخشیده است. اشاره به عالم باطنی و تجربیات منحصر به فرد عاشقان.
به تمایز غیبدانی عشاق اشاره دارد: سینههای روشنان بس غیبها دانند لیک / سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست. روشندلان و عارفانی که به نور معرفت دست یافتهاند، از بسیاری از غیبها و اسرار آگاهند. اما سینهٔ عاشقان حقیقی او (معشوق الهی)، غیبدانی و درک اسراری دیگر و عمیقتر دارد. برتری معرفت عشقی بر معرفت عقلی.
به لال شدن زبان حکمت در برابر اسرار عشق اشاره میکند: بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد / زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست. بسیاری از زبانهای حکمت و فلسفه، در برابر شوق و اشتیاق به سرّ و حقیقت عشق، لال و ناشنوا شدهاند. چرا که برای اسرار او (معشوق، عشق)، ترجمان و بیانی دیگر و ورای کلمات لازم است. ناتوانی عقل و زبان در بیان حقیقت عشق.
به وجود آسمانی دیگر در زمین لطف معشوق اشاره دارد: یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان / تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست. در کانون جان و وجود خویش، از لطف و عنایت او (معشوق) زمینی مانند نقرهای درخشان و زیبا ببین. تا از این طریق بدانی که آن مهم (حقیقت الهی، یا خود معشوق) آسمانی دیگر و ورای این آسمان ظاهری دارد. تجلی حق در باطن عاشق.
به نردبان بودن عقل و عشق و معرفت و نردبان دیگر حق اشاره دارد: عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق / لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست. عقل و عشق و معرفت، هر سه میتوانند نردبان و وسیلهای برای رسیدن به بام حق (مقام قرب الهی) باشند. اما در حقیقت، برای رسیدن به خود حق، نردبانی دیگر و ورای اینها (لطف و عنایت الهی) لازم است. محدودیت وسایل و نیاز به فضل الهی.
به پاسبانی دیگر برای جان شبروان اشاره دارد: شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند / لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست. سالکانی که در شب (عالم باطن، عالم وحدت) سیر میکنند، از فرمانروایی عقل و پاسبانان آن عالم فراتر میروند و به سوی عالم معنا میروند. اما در آن سوی، جان آنها را پاسبان و نگهبانی دیگر (حق تعالی، عنایت الهی) حفاظت میکند. رهایی از سلطه عقل و پناه یافتن به حق.
به وجود دلستانی دیگر برای دلبران راه معنا اشاره دارد: دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند / وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست. کسانی که دلبر راه معنا (مقصود و مطلوبشان حقیقت است) هستند، گاه با دلی ناتوان و عاجز از درک حقایق روبرو میشوند. اما به آنها الهام و وحی میرسد که برای دل، دلستانی دیگر و حقیقیتر (معشوق الهی) وجود دارد. هدایت الهی در مسیر سلوک.
به لزوم خاموشی زبانها در برابر همزبان دیگر اشاره دارد: ای زبانها برگشاده بر دل ربودهای / لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست. ای کسانی که با زبان از دل و آنچه عشق از آن ربوده سخن میگویید، لب فروبندید و خاموش باشید. چرا که برای آن دل ربوده (دلی که در تسخیر معشوق است)، همزبان و درک کنندهای دیگر (خود معشوق) وجود دارد. ناتوانی کلام در بیان اسرار عشق.
در بیت پایانی، به عیان بودن شمس تبریزی در عین دل اشاره دارد: شمس تبریزی چو جمع و شمعها پروانهاش / زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست. شمس تبریزی (مراد و معشوق مولانا) مانند کانون جمع است و شمعها و پروانهها (عاشقان) بر گرد او جمع میشوند. چرا که در کانون دل (باطن عاشق)، او را ظهوری و عیان بودن دیگری است که در عالم ظاهر نیست. مقام والای شمس و تجلی او در دل عاشقان.
غزل ۳۸۴ مولانا، غزلی است که به بیان عالم درونی و متفاوت عاشقان و برتری این عالم بر عالم ظاهر میپردازد. مولانا با تأکید بر ذوق و جان حاصل از عشق الهی و تمایز غیبدانی عشاق، به ناتوانی عقل و زبان در درک و بیان حقیقت عشق اشاره میکند. غزل با بیان تجلی حق در باطن عاشق، محدودیت وسایل سلوک و نیاز به فضل الهی، و پناه یافتن جان به پاسبانی دیگر، به مراتب بالای سلوک و عنایت الهی تأکید دارد. در نهایت، با بیان ناتوانی کلام در برابر همزبان حقیقی دل و عیان بودن شمس تبریزی در عین دل، به مقام والای پیر و تجلی حق در باطن اشاره میکند. این غزل، بیانی زیبا از نگاه مولانا به عالم معنا، عشق، و مقامات عرفانی است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر