گویم سخن شکرنباتت
یا قصه چشمه حیاتت
رخ بر رخ من نهی بگویم
کز بهر چه شاه کرد ماتت
در خرمنت آتشی درانداخت
کز خرمن خود دهد زکاتت
سرسبز کند چو تره زارت
تا بازخرد ز ترهاتت
در آتش عشق چون خلیلی
خوش باش که میدهد نجاتت
عقلت شب قدر دید و صد عید
کز عشق دریده شد براتت
سوگند به سایه لطیفت
سوگند نمیخورم به ذاتت
در ذات تو کی رسند جانها
چون غرقه شدند در صفاتت
چون جوی روان و ساجدت کرد
تا پاک کند ز سیئاتت
از هر جهتی تو را بلا داد
تا بازکشد به بیجهاتت
گفتی که خمش کنم نکردی
میخندد عشق بر ثباتت
غزل شماره ۳۶۸ از دیوان شمس مولانا با مطلع “گویم سخن شکرنباتت یا قصه چشمه حیاتت”. این غزل، بیانی از حیرت شاعر در برابر اوصاف و تجلیات معشوق الهی است. مولانا میان گفتن از شیرینی کلام معشوق (شکرنبات) و بیان حقیقت زندگیبخش او (چشمه حیات) مردد است و در نهایت به ناتوانی زبان از بیان کمالات او اشاره میکند. غزل در ادامه به جلوههای مختلف فیض و رحمت الهی، امتحانات و ابتلائات در راه حق، و ناتوانی عقل از درک کنه ذات معشوق میپردازد. ردیف غزل “ات” است که بر انتساب این اوصاف و افعال به ذات اقدس الهی تأکید دارد.
غزل با بیانی استفهامی و حاکی از حیرت آغاز میشود: گویم سخن شکرنباتت یا قصه چشمه حیاتت. آیا از شیرینی و حلاوت کلام و اوصاف شکرگون تو (ای معشوق) سخن بگویم، یا قصه و حقیقت چشمهٔ زندگیبخش تو را بیان کنم؟ شاعر میان دو وجه از تجلیات معشوق (حلاوت کلام و حیاتبخشی) در بیان حیران است.
به تجلی معشوق و ماتی عقل اشاره دارد: رخ بر رخ من نهی بگویم / کز بهر چه شاه کرد ماتت. اگر تو (معشوق) رخسار خود را بر رخسار من بنهی و تجلی کنی، آنگاه خواهم توانست بگویم که چرا و چگونه شاه (عقل، یا وجود خودبین) در برابر تو مات و مبهوت شد و از کار افتاد. تجلی حق، موجب فنای عقل و خودی میشود.
به آتش عشق و زکات خرمن هستی اشاره میکند: در خرمنت آتشی درانداخت / کز خرمن خود دهد زکاتت. (معشوق) در خرمن هستی تو (ای عاشق) آتشی (آتش عشق) درانداخت. تا از خرمن وجود خود (که در اثر عشق سوخته و پاک شده) زکات تو (بهره و نصیب تو از این فنا) را بدهد. آتش عشق، موجب تطهیر و بخشش وجود عاشق میشود.
به سرسبز شدن و رهایی از تعلقات اشاره دارد: سرسبز کند چو تره زارت / تا بازخرد ز ترهاتت. (عشق الهی) تو را مانند ترهزار سرسبز و باطراوت میکند. تا بدین وسیله، تو را از ترهات و سخنان بیهوده و تعلقات دنیوی بازخرد و رها سازد. فیض الهی، موجب حیات معنوی و دوری از بیهودگیهاست.
به آتش عشق و نجات خلیلوار اشاره میکند: در آتش عشق چون خلیلی / خوش باش که میدهد نجاتت. در آتش عشق الهی، تو مانند حضرت ابراهیم هستی که در آتش نمرود قرار گرفت. خوشحال و امیدوار باش که (حق تعالی) تو را از این آتش (آتش نفس، آتش دوزخ) نجات خواهد داد. عشق الهی، مایهٔ نجات و رهایی است.
به درک عقل از شب قدر و اعیاد در پرتو عشق اشاره دارد: عقلت شب قدر دید و صد عید / کز عشق دریده شد براتت. عقل تو (که در پرتو عشق قرار گرفته) شب قدر و صدها عید را دیده و درک کرده است. چرا که در اثر عشق، برات و نامهٔ اعمال تو (که شاید نشان از نقصانها داشت) دریده و پاره شده است (عشق موجب آمرزش گناهان و ارتقاء مقام میشود). عشق، موجب گشایش و سعادت است.
به سوگند و ناتوانی از درک ذات اشاره دارد: سوگند به سایه لطیفت / سوگند نمیخورم به ذاتت. (ای معشوق)، به سایهٔ لطیف و تجلیات پنهان تو سوگند میخورم. اما به کنه ذات بینهایت تو سوگند نمیخورم. زیرا ذات حق ورای ادراک و قسم خوردن است. عظمت ذات الهی، فراتر از هرگونه بیان و توصیف است.
به ناتوانی جانها از رسیدن به ذات اشاره دارد: در ذات تو کی رسند جانها / چون غرقه شدند در صفاتت. جانها چگونه میتوانند به کنه ذات بینهایت تو برسند؟ در حالی که آنها در دریای صفات و تجلیات تو غرقه و مبهوت شدهاند. ادراک ذات حق، جز برای خاصان ممکن نیست و عموم در فهم صفاتش حیرانند.
به تبدیل عاشق به جوی روان و پاک شدن از گناه اشاره میکند: چون جوی روان و ساجدت کرد / تا پاک کند ز سیئاتت. (عنایت الهی) تو را مانند جوی روان (جاری و پاک) و سجدهکننده (در برابر حق) قرار داد. تا تو را از سیئات و بدیهایت پاک و منزه سازد. فیض الهی، موجب تطهیر و بندگی عاشق میشود.
به ابتلائات برای رهایی از تعلقات اشاره دارد: از هر جهتی تو را بلا داد / تا بازکشد به بیجهاتت. (حق تعالی) از هر سو و جهتی تو را مورد ابتلا و آزمایش قرار داد. تا تو را به سوی عالم بیجهتی و بیتعینی (عالم الوهیت) بازگرداند. بلاها و امتحانات، ابزارهایی برای رهایی از قید و بند مادیات و وصول به حق هستند.
در بیت پایانی، مولانا به گفتگوی عشق و خندهٔ آن بر ثبات عاشق اشاره میکند: گفتی که خمش کنم نکردی / میخندد عشق بر ثباتت. (ای نفس، یا ای عقل جزئی)، عشق به تو گفت که خاموش شوی و از سخن گفتن (بیهوده) دست برداری. اما تو این کار را نکردی. اکنون عشق بر این ثبات و پافشاری تو بر سخن گفتن میخندد. سکوت در برابر عشق لازم است و پافشاری بر کلام، مایهٔ خندهٔ عشق است.
غزل ۳۶۸ مولانا، غزلی پر از معانی توحیدی و عرفانی است که به بیان حیرت شاعر در برابر اوصاف الهی، ناتوانی از درک کنه ذات حق، و جلوههای مختلف فیض و رحمت او میپردازد. مولانا با اشاره به آتش عشق و ابتلائات، اینها را ابزارهایی برای تطهیر و رهایی عاشق از تعلقات و وصول به عالم بیجهتی میداند. غزل با تأکید بر ناتوانی عقل از درک ذات و لزوم سکوت در برابر عظمت عشق، به نهایت راه سلوک و فنای وجود عاشق در پرتو تجلیات الهی اشاره دارد. این غزل، بیانی زیبا از عظمت حق، مراتب شناخت، و مسیر پر پیچ و خم سلوک در راه عشق الهی است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا