تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 361 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 361 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 361 دیوان شمس مولانا

اگر حوا بدانستی ز رنگت
سترون ساختی خود را ز ننگت

سیاهی جانت ار محسوس گشتی
همه عالم شدی زنگی ز زنگت

تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است
سرت را کس نکوبد جز به سنگت

اگر دریا درافتی ای منافق
ز زشتی کی خورد مار و نهنگت

مرا گویی که از معنی نظر کن
رها کن صورت نقش و پلنگت

چه گویم با تو ای نقش مزور
چه معنی گنجد اندر جان تنگت

هوای شمس تبریزی چو قدس است
تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره 361 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۳۶۱ از دیوان شمس مولانا با مطلع “اگر حوا بدانستی ز رنگت / سترون ساختی خود را ز ننگت”. این غزل، با لحنی تند و هشدارآمیز، به نکوهش نفس اماره و رنگ و بوی فریبندهٔ آن می‌پردازد. مولانا نفس را مایهٔ ننگ و سیاهی می‌داند که حتی اگر حقیقت تیرگی‌اش آشکار شود، عالم را سیاه خواهد کرد. او نفس را به ماری تشبیه می‌کند که جز با سنگ حقیقت نمی‌توان بر آن غلبه کرد و پلیدی آن چنان است که حتی دریا نیز آن را نمی‌پذیرد. ردیف غزل “ات” (در برخی نسخه‌ها “ست” یا “ت”) است که بر تأثیر ویرانگر نفس تأکید دارد.

مضامین اصلی غزل

  • نکوهش نفس اماره و رنگ و بوی فریبندهٔ آن.
  • نفس به عنوان مایهٔ ننگ و سترونی (نازایی معنوی).
  • سیاهی ذاتی نفس و تأثیر مخرب آن بر عالم.
  • تشبیه نفس به مار و لزوم غلبه بر آن با سنگ حقیقت.
  • پلیدی نفس که حتی دریا نیز آن را نمی‌پذیرد.
  • دعوت به نظر کردن به معنی و رها کردن صورت نفس.
  • تنگی و محدودیت جان (نفس) و ناتوانی آن در درک معنی.
  • تضاد نفس (خوک) با هوای قدسی شمس تبریزی.

شرح و تفسیر ابیات

غزل با اشاره به پلیدی نفس آغاز می‌شود: اگر حوا بدانستی ز رنگت / سترون ساختی خود را ز ننگت. اگر حوا (نماد اولین انسان یا نفس انسانی) از رنگ و بوی فریبنده و زیان‌بار تو (ای نفس) آگاه می‌شد، خود را عقیم و نازا می‌ساخت تا فرزندی از این ننگ (وجود نفس اماره) نداشته باشد. این بیت، بیانی استعاری از شدت زشتی و پلیدی نفس و مایهٔ ننگ بودن وجود آن است.

به سیاهی ذاتی نفس اشاره می‌کند: سیاهی جانت ار محسوس گشتی / همه عالم شدی زنگی ز زنگت. اگر سیاهی و تیرگی باطنی تو (ای نفس) قابل لمس و محسوس می‌شد، تمام عالم از شدت تیرگی و زنگار تو، سیاه و چرکین می‌گشت. این بیت، بر فساد و تباهی عمیق نفس تأکید دارد.

نفس را به ماری تشبیه می‌کند و راه غلبه بر آن را نشان می‌دهد: تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است / سرت را کس نکوبد جز به سنگت. تو (ای نفس) آن ماری هستی که حتی سنگ هم برای کوبیدن تو ناچیز و کم‌ارزش است. کسی نمی‌تواند سر تو را (نماد مرکز شر و وسوسهٔ نفس) بکوبد و بر تو غلبه کند، مگر با سنگ خودت (با نیروی حقیقت درونی یا با توجه به زشتی خود نفس). غلبه بر نفس با نیروی حقیقت و آگاهی ممکن است.

به پلیدی نفس اشاره دارد: اگر دریا درافتی ای منافق / ز زشتی کی خورد مار و نهنگت. ای نفس دورو و منافق (که ظاهر و باطنت یکی نیست)! اگر در دریا (نماد رحمت الهی یا عالم وسیع وجود) بیفتی، از شدت زشتی و پلیدی تو، حتی مار و نهنگ دریا نیز تو را نخواهند خورد و از تو دوری می‌کنند. این بیت، بر شدت ناپاکی و زشتی نفس تأکید دارد.

به دعوت به نظر کردن به معنی اشاره می‌کند: مرا گویی که از معنی نظر کن / رها کن صورت نقش و پلنگت. تو (ای نفس یا ای مدعی) به من می‌گویی که به عالم معنی و باطن توجه کن و صورت ظاهر و نقش و نگار فریبندهٔ خود را رها کن. این در حالی است که خود تو در عالم صورت گرفتار هستی.

به تنگی و محدودیت جان (نفس) اشاره می‌کند: چه گویم با تو ای نقش مزور / چه معنی گنجد اندر جان تنگت. با تو ای نقش زیبا و فریبنده (نفس مزور)، چه می‌توانم بگویم؟ چگونه می‌توانم از عالم معنی سخن بگویم؟ در جان تنگ و محدود تو، چه مقدار از معنی و حقیقت می‌تواند بگنجد؟ جان مقید به نفس، ظرفیت درک حقایق وسیع را ندارد.

به تضاد نفس با هوای قدسی شمس اشاره دارد: هوای شمس تبریزی چو قدس است / تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت. هوای (عالم، عشق، یا توجه) شمس تبریزی مانند عالم قدس و پاکی است. اما تو (ای نفس) مانند آن خوکی هستی (نماد پلیدی و ناپاکی) که حتی منطقهٔ فرنگ (اشاره به مناطق متمدن، یا حتی بهشت) نیز تو را به دلیل ناپاکی نمی‌پذیرد. نفس آلوده، با عالم پاکی و حقیقت سازگار نیست.

نتیجه‌گیری

غزل ۳۶۱ مولانا، غزلی در مذمت شدید نفس اماره و پلیدی ذاتی آن است. مولانا با تشبیه نفس به مار و بیان تأثیر مخرب آن، راه غلبه بر آن را در مواجهه با حقیقت خود نفس و نیروی حقیقت درونی می‌داند. غزل با تأکید بر ناپاکی نفس که حتی طبیعت نیز آن را نمی‌پذیرد، به محدودیت جان مقید به نفس در درک عالم معنی اشاره می‌کند و نفس آلوده را در تضاد کامل با هوای قدسی شمس تبریزی و عالم پاکی می‌بیند. این غزل، بیانی قاطع و هشدارآمیز از ضرورت شناخت نفس و مبارزه با آن برای وصول به عالم حقیقت است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: