مطالب پیشنهادی![]()
در این خانه کژی ای دل گهی راست
برون رو هی که خانه خانه ماست
چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد
رو آن جا که نه گرما و نه سرماست
تو خواهی که مرا مستور داری
منم روز و همیشه روز رسواست
تو میرابی که بر جو حکم داری
به جو اندرنگنجد جان که دریاست
تو پر و بال داری مرغ واری
به پر و بال مردان را چه پرواست
نجس در جوی ما آب زلالست
مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست
صلا ای آفتاب لامکانی
که ذره ذره از تابش ثریاست
بحمدالله به عشق او بجستیم
از این تنگی که محراب و چلیپاست
دهل برگیر و در بازار میرو
ندا میکن که یوسف خوب سیماست
دریدم پرده ناموس و سالوس
که جان من ز جان خویش برخاست
غزل شماره ۳۵۵ از دیوان شمس مولانا با مطلع “در این خانه کژی ای دل گهی راست / برون رو هی که خانه خانه ماست”. این غزل، دعوتی است به رهایی از خانهٔ محدود و ناپایدار نفس و عالم صورت، و رفتن به سوی خانهٔ حقیقی و بیحد و مرز الهی. مولانا با اشاره به تضادها و ناپایداریهای عالم ظاهر، جان را به پرواز به سوی عالم معنا و بیجهتی فرامیخواند و رسوایی در راه عشق را عین افتخار میداند. ردیف غزل “است” است که بر حقیقت و وجود خانهٔ حقیقی و حالات ناشی از وصول به آن تأکید دارد.
غزل با دعوتی پرشور آغاز میشود: در این خانه کژی ای دل گهی راست / برون رو هی که خانه خانه ماست. ای دل، در این خانه (اشاره به عالم ناسوت، جسم، یا نفس) گاه کژی و ناپایداری هست و گاه راستی و ثبات نسبی. از این خانهٔ ناپایدار بیرون برو! هان که خانهٔ حقیقی، خانهٔ ماست (اشاره به عالم معنا، عالم وحدت، یا حضور الهی). این بیت، دعوت به ترک عالم کثرت و پناه بردن به عالم وحدت است.
به رهایی از تضادهای مادی اشاره میکند: چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد / رو آن جا که نه گرما و نه سرماست. تو (ای سالک یا ای دل) مانند بادی هستی که گاهی گرم و گاهی سرد میشود (اشاره به ناپایداری احوال در عالم ظاهر و تأثیرپذیری از تضادها). برو به جایی که نه گرمایی هست و نه سرمایی (عالم بیحد و مرز الهی که ورای تضادهاست). مقام حق ورای تضادهای مادی و احوالی است.
به عدم امکان پنهان کردن حال عاشقی اشاره دارد: تو خواهی که مرا مستور داری / منم روز و همیشه روز رسواست. تو (ای مدعی یا ای عقل جزئی) میخواهی که حال عاشقی و مستی مرا پنهان و مستور نگه داری. در حالی که من خود روز هستم (مظهر آشکاری) و همیشه نیز رسوا و آشکارم (در راه عشق)، و این رسوایی در راه حق عین افتخار است. حال عاشق پوشیده نمیماند.
به ناچیز بودن عالم ظاهر در برابر عظمت جان اشاره دارد: تو میرابی که بر جو حکم داری / به جو اندرنگنجد جان که دریاست. تو (ای نفس یا ای عقل جزئی) مانند میرابی هستی که فقط بر جوی آب (اشاره به عالم محدود و نیازهای جسمانی) تسلط و حکم داری. در حالی که جان (حقیقت وجود انسان) دریایی بیکران است و در جوی محدود نمیگنجد. عظمت جان ورای محدودیتهای عالم ظاهر است.
به پرواز روح ورای محدودیتهای جسم اشاره میکند: تو پر و بال داری مرغ واری / به پر و بال مردان را چه پرواست. تو (ای تن یا ای نفس) مانند مرغی پر و بال داری (محدود به عالم جسمانی هستی). اما مردان حقیقی و واصل را چه نیازی به این پر و بال (تعلقات جسمانی) است؟ آنها با بال عشق پرواز میکنند. روح در پرتو عشق از محدودیتهای جسم فراتر میرود.
به دگرگون شدن احکام ظاهری در عالم معنا اشاره میکند: نجس در جوی ما آب زلالست / مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست. در جوی عالم ما (عالم معنا)، آنچه در ظاهر نجس است، آب زلال و پاککننده است. و مگس (نماد موجودات پست یا تعلقات ناچیز) در عالم ما مانند باز (نماد تیزبینی و بلندی پرواز) و سیمرغ (نماد حقیقت والا) است. در عالم عشق، مفاهیم و احکام ظاهری دگرگون میشوند و ارزشها تغییر میکنند.
به تجلی آفتاب الهی اشاره میکند: صلا ای آفتاب لامکانی / که ذره ذره از تابش ثریاست. هان ای آفتاب بیمکان و بینشان (حق تعالی)، بتاب! که هر ذرهای (از موجودات) از تابش و پرتوی تو مانند ستارهٔ پرفروغ ثریاست. تجلی حق، مایهٔ درخشش و وجود موجودات است.
به رهایی از تنگیهای تعلقات در پرتو عشق اشاره دارد: بحمدالله به عشق او بجستیم / از این تنگی که محراب و چلیپاست. خدا را شکر که به واسطهٔ عشق او (حق)، از این تنگی و محدودیت (اشاره به تعلقات دینی و دنیوی، یا صورتهای ظاهری عبادت) که مانند محراب و چلیپا (نماد عبادتگاههای ادیان) است، رهایی یافتیم. عشق، ورای صورتها و قیدهاست.
به اعلام آشکار عاشقی اشاره میکند: دهل برگیر و در بازار میرو / ندا میکن که یوسف خوب سیماست. دهل رسوایی برگیر و در بازار عالم (میان مردم) برو و ندا کن که آن یوسف زیبا (معشوق، حقیقت)، ظاهر شده است. عاشق باید حال خود را آشکار کند و به بیداری دیگران بپردازد.
در پایان، به دریدن پردههای خودی و ریا اشاره میکند: دریدم پرده ناموس و سالوس / که جان من ز جان خویش برخاست. من پردهٔ ناموس (عفت ظاهری) و سالوس (ریاکاری) را دریدم و کنار گذاشتم. چرا که جان حقیقی من، از قید “جان خویش” (نفس محدود و خودبینی) رهایی یافت و به سوی جانان برخاست. فنای از خود، مایهٔ وصول به حقیقت است.
غزل ۳۵۵ مولانا، غزلی رهاییبخش و پر از پیامهای عمیق عرفانی است. مولانا با دعوت به ترک عالم صورت و نفس محدود، سالک را به سوی خانهٔ حقیقی و بیحد و مرز الهی هدایت میکند و ناپایداری عالم ظاهر را در برابر عظمت عالم معنا نشان میدهد. غزل با تأکید بر عدم امکان پنهان کردن حال عاشقی و رسوایی در راه حق، به دگرگون شدن احکام ظاهری در عالم معنا و پرواز روح ورای محدودیتها اشاره دارد. در نهایت، مولانا با اعلام آشکار عاشقی و دریدن پردههای خودی و ریا، درس فنای از خود و رسیدن به جان حقیقی را به سالک میدهد. این غزل، بیانی زیبا از رهایی، عروج و فاش کردن اسرار در راه عشق الهی است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر