تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 347 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 347 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 347 دیوان شمس مولانا

قرار زندگانی آن نگارست
کز او آن بی‌قراری برقرارست

مرا سودای تو دامن گرفته‌ست
که این سودا نه آن سودای پارست

منم سوزان در آتش‌های نو نو
مرا با یارکان اکنون چه کارست

همی‌نالد درون از بی‌قراری
بدان ماند که آن جان نگارست

چو از یاری تو را جان خسته گردد
نمی‌داند که اندر جانش خارست

تو در جویی و خارت می‌خراشد
نمی‌دانی که خاری در سرا رست

گریزان شو از آن خار و به گل رو
که شمس الدین تبریزی بهارست

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره 347 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۳۴۷ از دیوان شمس مولانا با مطلع “قرار زندگانی آن نگارست / کز او آن بی‌قراری برقرارست”. این غزل به نقش محوری معشوق (نگار) در هستی و زندگی عاشق می‌پردازد، حتی اگر حضور او مایهٔ بی‌قراری باشد. مولانا در این غزل، این بی‌قراری ناشی از عشق را عین آرامش و قرار حقیقی می‌داند و سودای معشوق را حالتی نو و متفاوت از حالات پیشین عاشق می‌شمارد. ردیف غزل “است” است که بر حقیقت و قطعیت این حالات و انتساب آن‌ها به معشوق تأکید دارد.

مضامین اصلی غزل

  • معشوق به عنوان مایهٔ قرار و آرامش حقیقی زندگی.
  • بی‌قراری ناشی از عشق که خود عین قرار است.
  • سودای عشق که حالتی نو و متفاوت از سوداهای دنیوی است.
  • سوختن در آتش عشق‌های نو به نو.
  • قطع تعلق از یاران و هم‌نشینان غیر معشوق.
  • ناله و بی‌قراری درونی که نشانه‌ای از جان معشوق است.
  • رنجش و خستگی جان از “یار” عادی و ندانستن علت حقیقی آن (خار درون).
  • خراشیدن خار نفس در جوی دنیا و غفلت از ریشهٔ آن.
  • دعوت به گریز از خار نفس و رفتن به سوی گل (شمس تبریزی) که بهار حقیقی است.

شرح و تفسیر ابیات

غزل با بیانی پارادوکسیکال آغاز می‌شود: قرار زندگانی آن نگارست / کز او آن بی‌قراری برقرارست. آرامش و قرار زندگی حقیقی من، آن معشوق زیبا (نگار) است. معشوقی که از جانب او، این بی‌قراری و ناآرامی عاشقی برای من ثابت و پابرجاست. این بیت نشان می‌دهد که در نگاه عارف، بی‌قراری در راه حق، عین قرار و آرامش حقیقی است و این حال را معشوق ایجاد می‌کند.

به سودای عشق و نو بودن آن اشاره می‌کند: مرا سودای تو دامن گرفته‌ست / که این سودا نه آن سودای پارست. سودا و اشتیاق به تو (ای معشوق) وجود مرا در برگرفته و فراگیر شده است. این سودا و عشق، حالتی تازه است و مانند سوداها و تعلقات دنیوی سال گذشته نیست. عشق الهی حالتی نو و دگرگون‌کننده است.

به سوختن در آتش‌های نو و بی‌نیازی از غیر اشاره دارد: منم سوزان در آتش‌های نو نو / مرا با یارکان اکنون چه کارست. من پیوسته در آتش‌های عشق و جذبه‌های نو به نو می‌سوزم. با این حال و سوز درونی، مرا با یاران و هم‌نشینان عادی چه کار است؟ در عالم عشق، تعلقات دنیوی رنگ می‌بازد.

به نالهٔ درونی و ارتباط آن با جان معشوق اشاره می‌کند: همی‌نالد درون از بی‌قراری / بدان ماند که آن جان نگارست. درون من پیوسته از بی‌قراری عشق ناله می‌کند. این ناله و بی‌قراری درونی چنان حالتی دارد که گویی جان خودِ معشوق است که در وجود من ناله می‌کند. وحدت و اتصال جان عاشق با جان معشوق.

به رنجش از “یار” ظاهری و ندانستن ریشهٔ آن اشاره دارد: چو از یاری تو را جان خسته گردد / نمی‌داند که اندر جانش خارست. هنگامی که جان تو از “یاری” (همراهی یا تعلقات دنیوی) خسته و رنجور می‌شود، (چون اهل ظاهر است) نمی‌داند که ریشهٔ این خستگی و رنجش از تعلق به غیر حق است و “خاری” (نقص، حجاب) در جانش وجود دارد. رنجش از غیر حق، نشانه‌ای از وجود حجاب درونی است.

ادامهٔ تمثیل خار در جوی: تو در جویی و خارت می‌خراشد / نمی‌دانی که خاری در سرا رست. تو در جوی دنیا (عالم مادیات) در حال حرکت هستی و خاری تو را می‌خراشد (تعلقات دنیوی موجب آزار توست). اما تو نمی‌دانی که ریشهٔ اصلی این خار، در “سرا” و وجود درونی توست که در عالم کثرت روییده است. ریشهٔ رنج‌ها در درون خود انسان و دوری از وحدت است.

در پایان، راه رهایی و وصول را بیان می‌کند: گریزان شو از آن خار و به گل رو / که شمس الدین تبریزی بهارست. از آن خار (تعلقات نفسانی و دنیوی) فرار کن و به سوی “گل” (اشاره به شمس تبریزی یا حقیقت مطلق) رو آور. چرا که شمس الدین تبریزی (پیر و مراد مولانا)، بهار حقیقی است (مایهٔ حیات و تازگی معنوی). شمس در اینجا نمادی از انسان کامل و واسطهٔ فیض است که می‌تواند سالک را از خارهای نفس رهانیده و به وصال رساند.

نتیجه‌گیری

غزل ۳۴۷ مولانا، با محوریت قرار دادن معشوق به عنوان مایهٔ قرار حقیقی در دل بی‌قراری، به تبیین حالات عاشق در مسیر سلوک می‌پردازد. مولانا سودای عشق را نو و دگرگون‌کننده می‌داند و از سوختن در آتش آن ابایی ندارد. غزل بر بی‌نیازی از یاران غیرحق و ارتباط نالهٔ درونی با جان معشوق اشاره می‌کند. با تمثیل خار در جوی، مولانا ریشهٔ رنج انسان را در تعلقات نفسانی و دنیوی می‌داند و راه رهایی را در پناه بردن به پیر کامل و فنای در حقیقت (شمس تبریزی) می‌داند. این غزل، بیانی زیبا از بی‌قراری مقدس در راه حق و نقش پیر در رسیدن به آرامش حقیقی است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: