تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 322 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 322 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 322 دیوان شمس مولانا

آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
بی‌دل و بی‌خودت کنم در دل و جان نشانمت

آمده‌ام بهارِ خوش پیشِ تو ای درخت گل
تا که کنار گیرمت، خوش خوش و می‌‌فشانمت

آمده‌ام که تا تو را جلوه دَهَم در این سرا
همچو دعای عاشقان فوقِ فلک رسانمت

آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ای
بازبده به خوشدلی خواجه که واسِتانمت

گل چه بُوَد که کُل تویی ناطقِ امرِ قُل تویی
گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت

جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی
فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت

صیدِ منی شکارِ من گرچه ز دام جَسته‌ای
جانبِ دام باز رو وَر نروی بِرانمت

شیر بگفت مَر مَرا نادره آهوی برو
در پی من چه می‌دوی تیز که بردَرانمت

زخم پذیر و پیش رو چون سپرِ شجاعتی
گوش به غیر زِه مَده تا چو کمان خَمانمت

از حدِ خاک تا بشر چند هزار منزلست
شهر به شهر بُردمت بر سَرِ ره نمانمت

هیچ مگو و کف مکن سَر مگشای دیگ را
نیک بجوش و صبر کن زانکِ همی‌ پزانمت

نی که تو شیرزاده‌ای در تَنِ آهوی نهان
من ز حجاب آهوی یک رَهه بگذرانمت

گوی منی و می‌دوی در چوگانِ حکمِ من
در پی تو همی ‌دَوَم گرچه که می‌دوانمت

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۳۲۲ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت، بی\u200cدل و بی\u200cخودت کنم در دل و جان نشانمت

غزل شماره ۳۲۲ از دیوان شمس مولانا با بیانی قدرتمند و سرشار از اراده‌ی فاعل آغاز می‌شود: «آْمَدَهْ‌اَمْ کِهْ تَاْ بِهْ خْوَدْ گُوُشْ کَشَاْنْ کَشَاْنَمَتْ / بِیْ‌دِلْ وْ بِیْ‌خْوُدَتْ کُنَمْ دَرْ دِلْ وْ جَاْنْ نِشَاْنَمَتْ». شاعر از زبان محبوب الهی یا پیر و مرشد کامل می‌گوید: “آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت”. من (حق تعالی یا هادی الهی) آمده‌ام با این هدف که تو را (سالک، انسان غافل) به سوی خود بکشانم، حتی اگر با اکراه و نیاز به بیدار کردن باشد (گوش کشان کشانیدن). “بی\u200cدل و بی\u200cخودت کنم در دل و جان نشانمت”. تو را از تعلقات مادی و هویت مجازی (بی‌دل و بی‌خود) رها سازم و سپس تو را در عمق وجود و حقیقت خویش (در دل و جان خودم یا در دل و جان تو که تجلی من است) جای دهم و مستقر کنم. این آغاز، با تأکید بر اراده‌ی قوی الهی یا هادی معنوی در جذب سالک و رهایی او از خودبینی و تعلقات، هدف نهایی این جذب را فناء فی الله و بقاء بالله می‌داند.

آمده‌ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل، تا که کنار گیرمت خوش خوش و می\u200cفشانمت

«آْمَدَهْ‌اَمْ بِهَاْرِ خْوُشْ پِیْشِ تُوْ اِیْ دِرَخْتِ گُلْ / تَاْ کِهْ کِنَاْرْ گِیْرَمَتْ خْوُشْ خْوُشْ وْ مِیْ‌فْشَاْنَمَتْ». آمدن بهار خوش به سوی درخت گل برای در آغوش کشیدن و فشاندن: “آمده‌ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل”. من (بهار رحمت و تجلی الهی) به سوی تو آمده‌ام، ای وجود با استعداد و لطیف که مانند درخت گل هستی. “تا که کنار گیرمت خوش خوش و می\u200cفشانمت”. تا تو را در آغوش بگیرم و با لطافت و مهربانی (خوش خوش)، شکوفه‌ها و عطرت را بپراکنم (حقایق و کمالات درونی‌ات را آشکار سازم). این بیت، با تشبیه سالک به درخت گل و رحمت الهی به بهار، بر لطف و عنایت حق در پرورش و آشکار ساختن کمالات درونی سالک تأکید دارد.

آمده‌ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا، همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت

«آْمَدَهْ‌اَمْ کِهْ تَاْ تُوْ رَاْ جِلْوَهْ دَهَمْ دَرْ اِیْنْ سَرَاْ / هَمْچُوُ دُعَاْیِ عَاْشِقَاْنْ فُوُقِ فَلَکْ رَسَاْنَمَتْ». آمدن برای جلوه دادن سالک در این جهان و رساندن او به فراسوی فلک: “آمده‌ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا”. من آمده‌ام تا تو را (ای سالک به کمال رسیده) در این جهان هستی (سرا) جلوه‌گر سازم و به ظهور رسانم. “همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت”. تو را مانند دعای عاشقان حقیقی که به سرعت و بدون مانع به فراسوی آسمان‌ها (عالم غیب و قرب الهی) می‌رسد، به آن مقام والا برسانم. این بیت، بر نقش حق در آشکار ساختن کمالات سالک در عالم و رساندن او به مقامات عالی معنوی تأکید دارد.

آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ ای، بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت

«آْمَدَهْ‌اَمْ کِهْ بُوُسَهْ‌اِیْ اَزْ صَنَمِیْ رُبُوُدَهْ اِیْ / بَاْزْبِدِهْ بِهْ خْوُشْدِلِیْ خْوَاْجَهْ کِهْ وَاْسْتَاْنَمَتْ». آمدن برای گرفتن بوسه‌ای که از بتی ربوده شده، و پس گرفتنش از خواجه با خوشدلی: “آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ ای”. من آمده‌ام تا آن بوسه‌ای (لطف و توجهی) را که تو (ای سالک) از بتی (معبود باطل، تعلق دنیوی) گرفته‌ای و به دست آورده‌ای. “بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت”. ای خواجه (خطاب به سالک)، آن را با خوشحالی و رضایت پس بده، زیرا من آن را از تو باز پس می‌گیرم و به جای آن چیز بهتری به تو می‌دهم. این بیت، با بیان ترک تعلقات دنیوی و باز پس گرفتن الطاف الهی که صرف غیر حق شده، بر لزوم رهایی از بت‌های درونی و آمادگی برای دریافت فیض الهی تأکید دارد.

گل چه بود که کُل تویی ناطق امر قُل تویی، گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت

«گُلْ چِهْ بُوَدْ کِهْ کُلْ تُویِیْ نَاْطِقِ اَمْرِ قُلْ تُویِیْ / گَرْ دِگَرِیْ نَدَاْنَدَتْ چُوُنْ تُوْ مَنِیْ بِدَاْنَمَتْ». گل چه اهمیتی دارد وقتی تو کل هستی و تو بیان‌کننده‌ی امر “قل” هستی، اگر دیگری تو را نشناسد من که تو خود منی تو را می‌شناسم: “گل چه بود که کُل تویی ناطق امر قُل تویی”. اهمیت گل (جمال جزئی) چیست در مقابل تو (محبوب الهی) که تمام عالم و کُل هستی، و تو همان بیان‌کننده‌ی امر “قل” (بگو، اشاره به قدرت کلام الهی و تجلی حق در عالم) هستی. “گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت”. اگر دیگری تو را (به حقیقت) نشناسد، مهم نیست، چرا که من (عاشق فانی در تو) که تو خود منی، تو را به کمال می‌شناسم. این بیت، بر وحدت وجودی عاشق و معشوق و نفی اهمیت کثرات در مقابل وحدت حق تأکید دارد و معرفت حقیقی را در فناء فی الله می‌داند.

جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی، فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت

«جَاْنْ وْ رَوَاْنِ مَنْ تُویِیْ فَاْتِحَهْ خْوَاْنِ مَنْ تُویِیْ / فَاْتِحَهْ شَوْ تُوْ یَکْ سَرِیْ تَاْ کِهْ بِهْ دِلْ بْخْوَاْنَمَتْ». تو جان و روان من و فاتحه‌خوان من هستی، تو خود یکسره فاتحه شو تا تو را به دل بخوانم: “جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی”. تو (محبوب) حقیقت جان و روان من هستی، و تو همان کسی هستی که برای من فاتحه می‌خوانی (اشاره به حضور دائم حق در وجود عاشق و گشایش‌های الهی). “فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت”. تو خود یکسره گشایش و آغاز شو (فاتحه به معنی آغازگر و گشایش‌دهنده)، تا من تو را در عمق دل و وجودم با تمام وجود بخوانم و درک کنم. این بیت، با تأکید بر حضور مطلق حق در وجود عاشق، از او می‌خواهد که خود منبع گشایش و رحمت باشد تا عاشق بتواند او را به کمال دریابد.

صید منی شکار من گرچه ز دام جَسته‌ ای، جانب دام باز رو ور نروی برانمت

«صَیْدِ مَنِیْ شِکَاْرِ مَنْ گَرْچِهْ زِ دَاْمْ جَسْتَهْ اِیْ / جَاْنِبِ دَاْمْ بَاْزْ رَوْ وْ وَرْ نَرَوِیْ بْرَاْنَمَتْ». صید منی و شکار من، گرچه از دام جسته‌ای، به سوی دام بازگرد وگرنه تو را می‌رانم: “صید منی شکار من گرچه ز دام جَسته‌ ای”. تو (ای سالک) صید و شکار من (محبوب الهی) هستی، حتی اگر گاهی از دام من (دام عشق، هدایت الهی) رها شده باشی و فاصله گرفته باشی. “جانب دام باز رو ور نروی برانمت”. به سوی دام من بازگرد و به آغوش من بیا، و اگر بازنگردی و سرپیچی کنی، تو را از خود می‌رانم و دور می‌کنم. این بیت، بر مالکیت الهی بر وجود سالک و لزوم بازگشت او به سوی حق و پیامدهای سرپیچی تأکید دارد و بیانگر اراده‌ی قاهر الهی در جذب و هدایت است.

شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو، در پی من چه می‌دوی تیز که بردَرانمت

«شِیْرْ بِگُفْتْ مَرْ مَرَاْ نَاْدِرَهْ آْهُوُیْ بْرَوْ / دَرْ پِیِ مَنْ چِهْ مِیْ‌دَوِیْ تِیْزْ کِهْ بَرْدَرَاْنَمَتْ». شیر به من گفت ای آهوی نادر، برو، با سرعت در پی من چه می‌دوی که تو را پاره‌پاره کنم: “شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو”. شیر (نمادی از معشوق قدرتمند و قاهر) به من (آهو، نمادی از عاشق ناتوان) گفت ای آهوی بی‌نظیر و خاص، برو و از من فاصله بگیر. “در پی من چه می‌دوی تیز که بردَرانمت”. چرا با این سرعت در پی من می‌دوی، زیرا من با قدرت و عظمت خود تو را از هم خواهم درید و وجودت را متلاشی خواهم کرد. این بیت، با استفاده از تمثیل شیر و آهو، به قدرت و قاهریت معشوق الهی و ناتوانی عاشق در برابر او اشاره دارد و بیانگر این است که وصال با حق، نوعی فناء و نیستی در برابر عظمت اوست.

زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی، گوش به غیر زِه مده تا چو کمان خَمانمت

«زَخْمْ پَذِیْرْ وْ پِیْشْ رَوْ چُوُنْ سِپَرْ شُجَاْعَتِیْ / گُوُشْ بِهْ غَیْرْ زِهْ مَدِهْ تَاْ چُوُ کَمَاْنْ خَمَاْنَمَتْ». زخم‌ها را پذیرا باش و پیش برو چون سپر شجاعت، به غیر توجه مکن تا تو را چون کمان خمیده کنم: “زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی”. در این راه (سلوک و عشق)، رنج‌ها و سختی‌ها (زخم‌ها) را بپذیر و با شجاعت به پیش برو، مانند سپری که در مقابل ضربات مقاومت می‌کند. “گوش به غیر زِه مده تا چو کمان خَمانمت”. به ندای غیر حق و وسوسه‌های نفسانی گوش مده و تنها به سوی من توجه کن، تا تو را مانند کمان (در راه رسیدن به هدف) آماده و خمیده کنم. این بیت، بر لزوم تحمل رنج در راه سلوک، شجاعت در این مسیر، و عدم توجه به غیر حق تأکید دارد و خم شدن کمان را نمادی از آمادگی برای رسیدن به هدف می‌داند.

از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست، شهر به شهر بُردمت بر سَرِ ره نمانمت

«اَزْ حَدِّ خَاْکْ تَاْ بَشَرْ چَنْدْ هَزَاْرْ مَنْزِلَسْتْ / شَهْرْ بِهْ شَهْرْ بُرْدَمَتْ بَرْ سَرِ رَهْ نَمَاْنَمَتْ». از عالم خاک تا مقام انسانیت هزاران منزل است، تو را شهر به شهر بردم و در میان راه رها نمی‌کنم: “از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست”. از پایین‌ترین مرتبه‌ی وجود (عالم خاک) تا رسیدن به مقام انسان کامل (بشر)، هزاران مرحله و منزلگاه وجود دارد. “شهر به شهر بُردمت بر سَرِ ره نمانمت”. من (هادی الهی) تو را در این مسیر طولانی، مرحله به مرحله و منزل به منزل پیش برده‌ام و تو را در میان راه رها نخواهم کرد. این بیت، بر طولانی و پرمرحله بودن مسیر سلوک و هدایت مستمر الهی در این راه تأکید دارد.

هیچ مگو و کف مکن سَر مگشای دیگ را، نیک بجوش و صبر کن زانکِ همی\u200c پزانمت

«هِیْچْ مَگُوُ وْ کَفْ مَکُنْ سَرْ مَگْشَاْیْ دِیْگْ رَاْ / نِیْکْ بِجُوُشْ وْ صَبْرْ کُنْ زَاْنْکِ هَمِیْ‌ پَزَاْنَمَتْ». هیچ مگو و بی‌تابی نکن، سر دیگ را باز مکن، خوب بجوش و صبر کن زیرا تو را می‌پزانم: “هیچ مگو و کف مکن سَر مگشای دیگ را”. (ای سالک در حال پختن در آتش عشق) سخن از روی اعتراض مگو و بی‌تابی و بی‌قراری نکن، و پرده از اسرار درونی خود برمدار (سر دیگ را باز مکن). “نیک بجوش و صبر کن زانکِ همی\u200c پزانمت”. در این آتش عشق و ابتلا، خوب بجوش و متحمل باش و صبر پیشه کن، چرا که من (هادی الهی) تو را (مانند غذا) در حال پختن و کامل کردن هستم. این بیت، با تشبیه سالک به غذایی که در حال پختن است، بر لزوم سکوت و صبر در مقابل سختی‌های سلوک و نقش این سختی‌ها در کمال و پختگی عاشق تأکید دارد.

نی که تو شیرزاده‌ ای در تَنِ آهوی نهان، من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت

«نِیْ کِهْ تُوْ شِیْرْزَاْدَهْ اِیْ دَرْ تَنِ آْهُوُیْ نَهَاْنْ / مَنْ زِ حِجَاْبِ آْهُوُیْ یَکْ رَهَهْ بِگْذَرَاْنَمَتْ». همانا تو شیرزاده‌ای هستی که در تن آهویی پنهانی، من تو را یکباره از حجاب آهویی می‌گذرانم: “نی که تو شیرزاده‌ ای در تَنِ آهوی نهان”. همانا حقیقت تو (ای سالک) از جنس شیر و شجاعت (روح الهی) است که در کالبد ناتوان و ترسو (تن آهو) پنهان گشته است. “من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت”. من (هادی الهی) تو را یکباره و به سرعت از حجاب و محدودیت‌های این کالبد ناتوان (حجاب آهویی) عبور می‌دهم و به اصل خود می‌رسانم. این بیت، بر حقیقت شجاع و الهی انسان و نقش هدایت الهی در رهایی او از محدودیت‌های جسمانی و بازگشت به اصل خویش تأکید دارد.

گوی منی و می\u200cدوی در چوگانِ حکم من، در پی تو همی \u200cدَوَم گرچه که می\u200cدوانمت

«گُوُیِ مَنِیْ وْ مِیْ‌دَوِیْ دَرْ چُوُگَاْنِ حُکْمِ مَنْ / دَرْ پِیِ تُوْ هَمِیْ ‌دَوَمْ گَرْچِهْ کِهْ مِیْ‌دَوَاْنَمَتْ». گوی منی و در چوگان حکم من می‌دوی، و من در پی تو می‌دوم گرچه تو را می‌دوانم: “گوی منی و می\u200cدوی در چوگانِ حکم من”. تو (ای سالک) مانند گویی هستی که در میدان هستی، تحت اراده و فرمان من (چوگان حکم من) در حال حرکت و دویدن هستی. “در پی تو همی ‌دَوَم گرچه که می\u200cدوانمت”. و (با این حال) من در پی تو در حال دویدن هستم (اشاره به توجه دائم و عنایت الهی)، گرچه این من هستم که تو را در این مسیر به حرکت درآورده‌ام و می‌دوانم. این بیت، با تمثیل گوی و چوگان، بر اراده‌ی قاهر الهی در حرکت و سلوک سالک تأکید دارد، اما در عین حال به توجه و عنایت دائم حق نسبت به بنده اشاره می‌کند و بیانگر رابطه‌ی عمیق عاشق و معشوق در مسیر بندگی و عشق است.

خلاصه پیام غزل

غزل ۳۲۲ مولانا، غزلی است پرشور در بیان اراده‌ی قاهر الهی یا هادی معنوی در جذب و هدایت سالک به سوی خود. پیام اصلی غزل، این است که هدایت الهی امری مستمر و قدرتمند است که حتی با اکراه و مقاومت اولیه سالک را به سوی کمال می‌کشاند و در این مسیر او را از تعلقات رها ساخته و به حقیقت وجودش می‌رساند. غزل بر اراده‌ی قوی الهی در جذب سالک، رهایی از خودبینی و تعلقات، و هدف نهایی فناء فی الله و بقاء بالله تأکید دارد. همچنین، غزل بر لطف و عنایت حق در پرورش و آشکار ساختن کمالات درونی سالک، نقش حق در آشکار ساختن کمالات سالک در عالم و رساندن او به مقامات عالی معنوی، و لزوم ترک تعلقات دنیوی و رهایی از بت‌های درونی اشاره می‌کند. آمادگی برای دریافت فیض الهی، وحدت وجودی عاشق و معشوق، و معرفت حقیقی در فناء فی الله از دیگر مضامین غزل است. حضور مطلق حق در وجود عاشق، گشایش و رحمت بودن معشوق، مالکیت الهی بر وجود سالک، لزوم بازگشت او به سوی حق، پیامدهای سرپیچی، و اراده‌ی قاهر الهی در جذب و هدایت نیز در این غزل بیان شده است. قدرت و قاهریت معشوق الهی، ناتوانی عاشق در برابر او، فناء در برابر عظمت الهی، لزوم تحمل رنج در راه سلوک، شجاعت در این مسیر، عدم توجه به غیر حق، آمادگی برای رسیدن به هدف، طولانی و پرمرحله بودن مسیر سلوک، هدایت مستمر الهی، سکوت و صبر در مقابل سختی‌های سلوک، نقش سختی‌ها در کمال و پختگی عاشق، حقیقت شجاع و الهی انسان، نقش هدایت الهی در رهایی از محدودیت‌های جسمانی، بازگشت به اصل خویش، اراده‌ی قاهر الهی در حرکت و سلوک سالک، و توجه و عنایت دائم حق نسبت به بنده از دیگر نکات مهم غزل است. غزل بر آمدن، خود، گوش کشان کشانیدن، بی‌دل، بی‌خود، دل، جان، نشاندن، بهار خوش، درخت گل، کنار گرفتن، خوش خوش، فشاندن، جلوه دادن، این سرا، دعای عاشقان، فوق فلک، رساندن، بوسه، صنم، ربودن، باز دادن، خوشدلی، خواجه، باز ستاندن، گل، کل، ناطق، امر قل، دیگری، ندانستن، من، دانستن، جان، روان، فاتحه خوان، فاتحه شدن، یکسره، دل، خواندن، صید، شکار، دام، جستن، جانب دام، باز رفتن، راندن، شیر، گفتن، آهوی نادر، رفتن، پی، دویدن، تیز، پاره کردن، زخم، پذیرفتن، پیش رفتن، سپر شجاعت، گوش، غیر، زه، ندادن، کمان، خم کردن، حد خاک، بشر، هزار منزل، شهر به شهر، بردن، سر راه، نماندن، هیچ نگفتن، کف نکردن، سر دیگ، نگشودن، خوب جوشیدن، صبر کردن، پختن، شیرزاده، تن آهو، پنهان، حجاب آهو، یکباره، گذراندن، گوی، دویدن، چوگان حکم، پی، دویدن، و دوانیدن تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: