مطالب پیشنهادی![]()
یا ملک المبعث والمحشر
لیس سوی صدرک من مصدر
سر نبری ای سر، اگر سر بری
آن ز خری دان که تو سر واخری
مقلة عینی لک یا ناظری
نظرة قلبی لک یا منظری
همچو پری، باش ز خلقان نهان
بر نپری تا نشنوی چون پری
غاب فؤادی لم غیبته
بعد حضوری لک، یا محضری
بر سر خشکی چو ثقیلان مران
برتر از آنی که روی برتری
منزلناالعرش و ما فوقه
عمرک یا نفس قمی، سافری
جمله چو دردند به پایان خم
سرور از آنی تو، که تو سروری
قلت الا بدلنا سلما
اسلمک الصبر قفی واصبری
چند پس پرده و از در برون
بر در این پرده، اگر بر دری
قالت هل صبری الا به
هل عقدالبیع بلا مشتری
می مفروش از جهت حرص زر
جوهر می خود بنماید زری
اذ حضرالراح فما فاتنا
افتح عینیک به وابصری
می بفروشی، چه خری؟! جز که غم
دین بفروشی چه بری؟! کافری
قر بهالعین کلی واشربی
قد قربامنزل فاستبشری
وصلت فانی ننماید بقا
زن نشود حامله از سعتری
این غزل مولانا، بیانگر اوج توحید و فنا در معشوق ازلی است، که با زبانی رمزآلود و پرشور، هم به عربی و هم به فارسی سروده شده است. مولانا در این غزل، معشوق را تنها منبع و مقصد هستی معرفی میکند و بر رهایی از قیدهای مادی، پنهان شدن از خلق و رسیدن به مقام بقا در حق تأکید میورزد.
غزل با ستایش معشوق و بیان یگانگی او آغاز میشود: “یا ملک المبعث والمحشر / لیس سوی صدرک من مصدر” ای پادشاه (مَلِک) رستاخیز (مبعث) و محشر (قیامت)! هیچ سرچشمه (مصدر) و منبعی جز سینهی تو (صدرک) نیست. (اشاره به اینکه تمام هستی از او نشأت گرفته است).
“سر نبری ای سر، اگر سر بری / آن ز خری دان که تو سر واخری” (ای انسان!) اگر (از عشق) سر (عقل و خودی) خود را نبری، (به جایی نمیرسی). و اگر (آن را) سر ببری (به فنا بروی)، بدان که تو سر (برتری و کمال) خود را باز خریدهای (به دست آوردهای). (اشاره به لزوم فنای از خود برای بقا در حق).
“مقلة عینی لک یا ناظری / نظرة قلبی لک یا منظری” سیاهی چشمم (مقلة عینی) برای توست، ای بینندهی من (ناظری). نگاه قلبم برای توست، ای منظرهی زیبای من (منظری). (همه وجودم معطوف به توست).
“همچو پری، باش ز خلقان نهان / بر نپری تا نشنوی چون پری” مانند پری (موجودات لطیف و نامرئی)، از مردم پنهان شو. تا زمانی که (همچون پری از قید تن) برنپری (عروج نکنی)، ندای “چون پری” (مانند پری شو) را نمیشنوی. (اشاره به لزوم رهایی از تعلقات برای عروج روحانی).
مولانا به غیبت دل در حضور معشوق و مقام فراتر از مکان و زمان اشاره میکند: “غاب فؤادی لم غیبته / بعد حضوری لک، یا محضری” (ای معشوق!) دلم (فؤاد) غایب شد، چرا آن را غایب کردی؟ بعد از حضورم در پیشگاه تو (لَک)، ای حضوربخش من (محضری). (اشاره به فنای دل در حضور معشوق).
“بر سر خشکی چو ثقیلان مران / برتر از آنی که روی برتری” (ای روح!) بر روی زمین (خشکی) مانند آدمهای سنگین و مادی (ثقیلان) حرکت نکن. تو (ذاتاً) فراتر از آن هستی که بخواهی برتری (بر دیگران) پیدا کنی (بلکه خود عین برتری هستی).
“منزلناالعرش و ما فوقه / عمرک یا نفس قمی، سافری” جایگاه حقیقی ما، عرش (مقام قرب الهی) و بالاتر از آن است. به جان خودت (عمرک)، ای نفس! برخیز (قمی) و سفر کن (به سوی آن جایگاه).
مولانا به برتری معشوق بر هر درد و گفتوگوی عاشق و معشوق درباره صبر اشاره میکند: “جمله چو دردند به پایان خم / سرور از آنی تو، که تو سروری” تمام (انسانها) چون درد (و رنج) هستند که به پایان خم (مادیات و فنا) میرسند. تو (ای معشوق) سرور و مولایی، به همین دلیل (بر همه) برتری (و از فنا جدا هستی).
“قلت الا بدلنا سلما / اسلمک الصبر قفی واصبری” (من به معشوق) گفتم: “آیا صلح و آشتی (سلما) را جایگزین (جنگ با نفس) نکردی؟” (معشوق گفت): “صبر تو را تسلیم میکند؛ پس بایست (قفی) و صبر کن (واصبری).” (اشاره به اینکه صبر، کلید تسلیم شدن در برابر حق است).
“چند پس پرده و از در برون / بر در این پرده، اگر بر دری” تا کی (باید) پشت پرده (حجابها) و بیرون از در باشی؟ اگر (میخواهی وارد شوی)، این پرده را بدر (پاره کن) و (در) را بگشا.
مولانا به حقیقت صبر و ارزش واقعی عشق اشاره میکند: “قالت هل صبری الا به / هل عقدالبیع بلا مشتری” (نفس یا دل) گفت: “آیا صبر من جز به او (معشوق) است؟” “آیا معاملهای بدون خریدار (مشتری) اتفاق میافتد؟” (یعنی صبر نیز باید به امید وصال او باشد).
“می مفروش از جهت حرص زر / جوهر می خود بنماید زری” (ای عارف!) می (عشق و معرفت) را به خاطر حرص و طمع زر (دنیا) نفروش. جوهر (حقیقت) می (عشق)، خود (بدون نیاز به فروش) طلا و ارزش خود را نشان خواهد داد.
“اذ حضرالراح فما فاتنا / افتح عینیک به وابصری” هنگامی که باده (راح، یعنی عشق و آرامش) حاضر شد، هیچ چیز از ما فوت نخواهد شد. چشمانت را به آن بگشا و (حقیقت را) ببین.
مولانا به بیهودگی فروش دین برای دنیا و بشارت وصال نهایی اشاره میکند: “می بفروشی، چه خری؟! جز که غم / دین بفروشی چه بری؟! کافری” اگر (عشق و معرفت) را بفروشی، چه چیزی میخری؟! جز غم و اندوه. اگر دینت را بفروشی، چه چیزی میبری؟! جز کافری و بیدینی.
“قر بهالعین کلی واشربی / قد قربامنزل فاستبشری” (ای دل!) چشم را با آن (باده) روشن کن (قرّ بِالعَین)، بخور و بنوش. (مقام) منزل (وصال) نزدیک شده است، پس بشارت یاب (استبشری).
“وصلت فانی ننماید بقا / زن نشود حامله از سعتری” وصل (به معشوق) همان فناست، (اما این فنا) بقا را نشان نمیدهد (یعنی فنا در حق، عین بقاست و فنای محض نیست). زن از خوردن سعتر (گیاه دارویی) حامله نمیشود (یعنی هر چیزی علتی دارد و فنای محض نیز نتیجهی بیحاصل نیست، بلکه به بقا میانجامد).
این غزل با ترکیبی از مفاهیم عمیق عرفانی، زبان شاعرانه و اشارات قرآنی، به یگانگی معشوق، لزوم فنا در عشق، رهایی از تعلقات و نیل به مقام بقا در حق میپردازد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر