مطالب پیشنهادی![]()
طیبالله عیشکم، لا اوحشالله من ابی
لست انسی احبتی، والجفا لیس مذهبی
سایه بر بندگان فکن، که تو مهتاب هر شبی
سخنی گو، خمش مکن، که به غایت شکر لبی
ما تسلیت عنکم، ما نسینا حقوقکم
نصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی
جان سوارست و فارسی، خر تن زیر ران او
زشت باشد که زیر خر، کند این روح مرکبی
فتح الله عیننا، جمعالله بیننا
خفرات اتیننا، بجمال و غبغب
هله زین نیر درگذر، بده آن جام معتبر
که دل و جان ز جام او، برهد زین مذبذبی
املاالکأس لا تقل لنداماک اصبروا
نفدالصبرالتقی یا حبیبی و صاحبی
زمن از تو دونده شد، فلکت نیز بنده شد
دو جهان از تو زنده شد چه دلاویز مشربی!
حیث ما حاولالثری، فمه جانبالسما
حبث ما حل خاطری، انت قصدی و مطلبی
دل به اسباب این جهان به امید تو میرود
که تو اسباب را همه بید خود مسببی
ز تو مشغول میشود به سببها ضمیرها
خبرش نی ز قرب تو، که تو از قرب اقربی
املا لکأس صاحبی، من دنان ابن راهب
یا کریما مکرما تتجمل و تطرب
هله خامش مگو صلا، تو که داری بخور هلا
چو درین ظل دولتی ز چه رو در تقلبی؟!
سکرالقوم فاسکتوا طربالروح فانصتوا
وصلوا لا تعربدوا طلبا للتغلب
این غزل مولانا، سرشار از ستایش معشوق الهی و بیان شوریدگی عاشقانه است که با ترکیبی از زبانهای فارسی و عربی سروده شده است. مولانا در این غزل، معشوق را مایه حیات، روشنی و آسایش میداند و از او میخواهد که فیض خود را دریغ نکند. او بر رهایی جان از قید جسم و فنای در عشق تأکید میکند و در نهایت به خاموشی در برابر عظمت معشوق اشاره دارد.
غزل با دعای خیر برای معشوق و ابراز وفاداری آغاز میشود: “طیبالله عیشکم، لا اوحشالله من ابی / لست انسی احبتی، والجفا لیس مذهبی” خداوند زندگانیتان را خوش گرداند، خداوند پدرم را (یا مرا از پدرم) وحشتزده نکند. من دوستانم را فراموش نمیکنم، و جفا و دوری رسم من نیست.
“سایه بر بندگان فکن، که تو مهتاب هر شبی / سخنی گو، خمش مکن، که به غایت شکر لبی” (ای معشوق!) سایه (لطف) خود را بر بندگانت بیفکن، چرا که تو ماهتاب هر شب هستی (روشناییبخش همیشگی). سخنی بگو، خاموش مباش، چرا که لبهای تو بیاندازه شیرین است.
“ما تسلیت عنکم، ما نسینا حقوقکم / نصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی” ما از شما تسلی (آرامش) نخواستیم، ما حقوق شما را فراموش نکردهایم. خیال شما همواره در برابر چشمان من است، و زیبایی آن (هیچگاه) پنهان نمیشود.
مولانا به برتری روح بر جسم و تمنای وصال اشاره میکند: “جان سوارست و فارسی، خر تن زیر ران او / زشت باشد که زیر خر، کند این روح مرکبی” جان (روح انسانی) سوار است و (آزاد و) فارسیزبان (از هر قیدی رها و اصیل)، در حالی که تن (جسم) چون خری در زیر ران اوست. زشت است که این روح (بلندمرتبه) بدن را مرکب خود کند (و اسیر آن بماند).
“فتح الله عیننا، جمعالله بیننا / خفرات اتیننا، بجمال و غبغب” خداوند دیدگان ما را گشوده گرداند، خداوند میان ما را جمع کند (ما را به هم برساند). بانوان پردهنشین (اشاره به حور و پری، یا تجلیات لطیف الهی) با جمال و گردنهای زیبا (غبغب) به سوی ما آمدند.
“هله زین نیر درگذر، بده آن جام معتبر / که دل و جان ز جام او، برهد زین مذبذبی” هان! از این (دنیای) خاکی و مادی درگذر، آن جام معتبر (بادهی عشق و معرفت) را بده، تا دل و جان از (نوشیدن) آن جام، از این دودلی و تزلزل (مذبذبی) رها شود.
مولانا به بیقراری عاشق و نقش عشق در حیاتبخشی اشاره میکند: “املاالکأس لا تقل لنداماک اصبروا / نفدالصبرالتقی یا حبیبی و صاحبی” جام را پر کن و به همنشینانت نگو که “صبر کنید!” ای دوست و رفیق من! صبرِ تقواپیشگان به سر آمده است (طاقت عاشقان تمام شده).
“زمن از تو دونده شد، فلکت نیز بنده شد / دو جهان از تو زنده شد چه دلاویز مشربی!” زمان از (وجود) تو (به سوی کمال) دونده شد (به حرکت درآمد)، و فلک (آسمان) نیز بنده و مطیع تو گشت. دو جهان (دنیا و آخرت) از (وجود) تو زنده شد؛ چه رسم و روش (مشربی) دلانگیزی!
“حیث ما حاولالثری، فمه جانبالسما / حبث ما حل خاطری، انت قصدی و مطلبی” هر جا که خاک (ثرّی) تلاشی (برای بالا رفتن) کرد، دهانش به سوی آسمان (سما) بود (تمنای رفعت داشت). هر جا که خاطرم (فکرم) قرار گرفت، تو مقصد و مطلوب من بودی.
مولانا به نقش معشوق به عنوان تنها عامل حقیقی و نزدیکی بیحد او اشاره میکند: “دل به اسباب این جهان به امید تو میرود / که تو اسباب را همه بید خود مسببی” دل (انسان) با استفاده از اسباب (علل ظاهری) این جهان، به امید تو حرکت میکند، (زیرا) تو خودت تمام اسباب را (بدون واسطه) سببساز هستی (و عامل اصلی تویی).
“ز تو مشغول میشود به سببها ضمیرها / خبرش نی ز قرب تو، که تو از قرب اقربی” (در غفلت)، ضمیرها و افکار (انسانها) به سببهای ظاهری مشغول میشوند، در حالی که از نزدیکی تو (به انسان) بیخبرند، چرا که تو از نزدیکی نیز نزدیکتر هستی (اقرب از حبل الورید).
“املا لکأس صاحبی، من دنان ابن راهب / یا کریما مکرما تتجمل و تطرب” ای رفیق! جام را از خمرههای پسر راهب (اشاره به ساقی یا منبع عشق ناب) پر کن، ای کریم و بزرگوار که (همواره) زیبا میشوی و به وجد میآیی (به شادی میپردازی).
غزل با دعوت به خاموشی و فرو رفتن در شور عشق پایان مییابد: “هله خامش مگو صلا، تو که داری بخور هلا / چو درین ظل دولتی ز چه رو در تقلبی؟!” هان! خاموش باش و دعوت مکن (برای دیگران سخن مگو)، تو که داری (این باده را)، فوراً بنوش، (ای عاشق!) وقتی در سایه این دولت (عشق الهی) هستی، چرا در تلاطم و تردید (تقلب) هستی؟!
“سکرالقوم فاسکتوا طربالروح فانصتوا / وصلوا لا تعربدوا طلبا للتغلب” قوم (عاشقان) مست شدهاند، پس خاموش باشید. روح (از عشق) به طرب آمده است، پس گوش فرا دهید. و (به معشوق) وصل شوید، و آشوب (تعربد) مکنید، و در پی غلبه (بر دیگری) نباشید. (اشاره به فروتنی و آرامش در مقام وصال).
این غزل با عباراتی از مستی، بیخودی و فنا، به تسلیم کامل در برابر معشوق الهی و رهایی از تعلقات دنیوی و نفسانی میپردازد. مولانا در این غزل، حقیقت عشق را تنها راه وصول به کمال و آرامش میداند.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر